بزن باران درین بستر که همراه تو می بارممیان عقل و احساسم زلال اشک می کارمبزن باران به رگ برگ صدای خ…
انتشار: 2026/07/31 08:54 UTCدریافت: 2026/08/03 16:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 16:52 UTC
بزن باران درین بستر که همراه تو می بارممیان عقل و احساسم زلال اشک می کارمبزن باران به رگ برگ صدای خیس احساسمبدون چتر می خواهم کنارت گام بردارمبرقصان با ترنم٬اشک را در قاب چشمانمکه دردی از غم دوری درون سینه ام دارمنمی خواهد ببیند عقل٬پابند کسی هستمکسی زورش نمی چربد٬نشسته پشت افکارمنمی دانم کجای کار می لنگد...پریشانمبرای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارمبیا باران٬بزن آهسته تر بر عشق بی جانمکه جای سنگ٬قلبم را کمی دلتنگ پندارمشدم عاقل ترین عاشق٬ندانستی که ناچارمبه بازی در سکانس صحنه ی آخر٬که بیزارمصدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادمدرین باران بی پایان٬به سوگ عشق می بارمشفیعی کدکنیدرودروزوروزگارخوشروستای پاجی عصر پنج شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵



