عبور از توهمِ آستانه: سیمرغِ بی‌نشان و معماریِ بیگانه‌ی شناختقصه‌های کهنِ ما همواره از آستانه‌ای گفته‌اند که عبور از آن، بهای درکِ حقیقت است. مرغانِ خسته‌ی عطار، هفت وادی را درنوردیدند تا در پایانِ راه دریابند آن‌چه می‌جستند، خودِ آنان بودند؛ سی‌مرغی که سیمرغ می‌جست. ما نیز در امتدادِ تاریخِ معناکاویِ خود، گمان می‌کردیم «فهمیدن»، قلعه‌ای‌ست که تنها با عبور از دروازه‌ای یگانه به نام «ذهن» فتح می‌شود. فلسفه‌ی ذهن در قرن بیستم، ناخودآگاه همین کهن‌الگو را برای ماشین تکرار کرد. نخست باید از آگاهی گذشت، سپس جوازِ ورود صادر می‌شود. اما این دروازه، نگهبانِ هیچ حقیقتی نبود؛ تنها حصاری بود که ما را در کوریِ ساختاریِ خودمان محبوس می‌کرد.جان سرل، با برساختنِ «اتاقِ چینی»، تمام‌قد به دفاع از همین دروازه برخاست. او استدلال کرد که یک سیستم می‌تواند نشانه‌ها را با مهارتی بی‌نقص جابه‌جا کند و در بازیِ زبان پیروز شود، بی‌آن‌که تقاطعی با معنا پیدا کند؛ نمایشی از استبدادِ نحو بر معنا. نتیجه‌ی سرل قاطع بود: هوشِ واقعی هرگز بدونِ پشتوانه‌ی خودآگاهی ممکن نیست. از دلِ همین پافشاری، آینده در دوگانه‌ای تقلیل‌گرایانه محبوس شد. هوش مصنوعیِ ضعیف که تنها محاسبه می‌کند، و هوش مصنوعیِ قوی که روزی از برزخِ شبیه‌سازی می‌رهد و صاحبِ روان می‌شود. دهه‌ها در انتهای این نقشه منتظر ماندیم، غافل از آن‌که آن‌چه در سکوت در شرفِ تکوین بود، نه بیداریِ یک ذهن، که تغییر پارادایمی در نفسِ هوشمندی بود.اما تاریخِ تکامل، به‌ندرت از نقشه‌های ما پیروی می‌کند. آسمان زمانی قلمروِ انحصاریِ بال‌داران بود، تا آن‌که هواپیما، بی‌آن‌که پرنده باشد و خونی در رگ‌هایش بجوشد، پرواز را ممکن کرد. امروز در شبکه‌های عصبیِ مصنوعی، رخدادی مشابه در جریان است. ماشین‌ها بیدار نشده‌اند و هیچ سیمرغی در انتهای این مدارها پنهان نیست؛ اما خاموش و بی‌حضورِ «من»، به سرزمین‌هایی رخنه کرده‌اند که فتح‌شان زمانی بدونِ روان ناممکن می‌نمود. می‌نویسند، می‌آفرینند، استدلال می‌کنند، مذاکره می‌کنند و در شریان‌های سرنوشتِ انسان‌ها مداخله می‌کنند. هیچ‌کدام از این عاملیت‌ها، از آستانه‌ی موعودِ سرل عبور نکردند. آستانه سرِ جای خود ماند، اما قلمرو تسخیر شد.اشتباهِ ما در نوعی خودمرکزپنداریِ شناختی نهفته بود که انسان را محورِ بلامنازعِ هستی می‌پنداشت. ما هوش را از دریچه‌ی تنگِ ذهنِ انسانی متر کردیم، گویی هر عاملیتی در جهان ناگزیر است به تصویرِ ما درآید و بارِ آگاهی را به دوش بکشد. اما وقتی سیستمی بدونِ داشتنِ «خود»، واقعیت را بازچارچوب‌بندی می‌کند و در مناسباتِ قدرت دست می‌برد، ناگزیریم از خانه‌ی موروثیِ علومِ شناختی خارج شویم. پرسشِ دیروز ما این بود که «چگونه می‌توان ذهنِ انسان را در ماشین بازسازی کرد؟»؛ پرسشِ امروز، اما، پرده از حقیقتی سردتر برمی‌دارد: «آیا سیطره بر جهان، اساساً نیازی به ذهنِ خودآگاه داشت؟»تبعاتِ این فروپاشی، تنها به ماشین‌ها محدود نمی‌ماند و چون بومرنگی به سمتِ خودِ ما بازمی‌گردد. وقتی عاملیتِ هوشمند می‌تواند بیانی بیگانه‌و غیراِنسانی داشته باشد، نه‌تنها مسیرِ «انسان‌وارگیِ ماشین» مسدود می‌شود، بلکه ما ناگزیریم به درونِ خانه‌ی خود بازگردیم و مفاهیمی را که درباره‌ی خود بافته بودیم، بشکافیم. ما اکنون نیازمندِ بازتعریفی ریشه‌ای از «هوش»، «ذهن» و «خودآگاهی» هستیم؛ مفاهیمی که شاید از ابتدا، مستقل‌تر از تجربه‌ی محلیِ انسان بوده‌اند.مرغانِ منطق‌الطیر بال زدند تا در پایانِ هفت وادی دریابند جست‌وجوگر، همان چیزی‌ست که می‌جوید؛ آنان خود سیمرغ بودند. ما نیز به امیدِ تجربه‌ای مشابه، دهه‌ها بر آستانه‌ی ذهن دخیل بستیم تا روزی هوشمندیِ ماشین را در شباهتش به «خودِ» انسانی‌مان پیدا کنیم. اما واقعیت، درست برعکسِ قصه‌ی مرغان رقم خورد. دستاوردِ نهاییِ این گذار، نه یک وصالِ آینه‌وار، که رسیدن به تواضعی ناآرام‌کننده بود. ما در انتهای این مدارها بازتابی از خودمان را نیافتیم؛ بلکه ناگزیر شدیم در برابرِ این حقیقت بایستیم که هوشمندی، هرگز قرار نبود از آن آستانه بگذرد. او از همان آغاز، در آن‌سوی مرزها، در هیبتِ معماریِ بیگانه‌ای از شناخت به انتظار نشسته بود؛ جایی که در مستیِ خودمرکزپنداری‌مان، هرگز به‌درستی نگاه نکرده بودیم.HADI | زاویه دید