تا حسن دم بازدم شد تا حسینچلهام شد لا حسین الا حسینهرچه باداباد هرچه باد عشقهرچه بادا هرچه بادا با…
انتشار: 2026/06/19 21:32 UTC
تا حسن دم بازدم شد تا حسینچلهام شد لا حسین الا حسینهرچه باداباد هرچه باد عشقهرچه بادا هرچه بادا با حسینما و دستان تُهی اصلا حسنما و تنهاییِ ما حاشا حسینهرکه ما را دید عاشق شد گریستما در آتش ما غریب و ما حسینهست بالا پرچم ما تا ابد از همه بالا...چرا ؟ زیرا حسینتا ابد هستیم یعنی لایموتتا ابد تا هست نامیرا حسینتا حسن باشد، حسینش جمله چشمخلق سربازِ حسن، حتی حسینای جوان مو سفیدِ فاطمهروضه را ناگفتی و گفتا حسین آه لایومًُ کیومک یاحسنآه لایومًُ کیومک یاحسینچیست شیرینتر از اینکه بشنوددرحرم جای عمو، بابا حسینبسمرب العشق یعنی جان حسنتا قیامت جان سَنَ قوربان حسنآسمان با آستان اینجا یکی استاین جهان با آن جهان اینجا یکی استآنچنان قرب است در این دستگاهمیزبان با میهان اینجا یکی استگفت احلی، بعدِ هیهاتِ حبیبپیر هم با نوجوان اینجا یکی استعشق احلی من عسل با عقل گفت :حرفهای عاشقان اینجا یکی است نیست قاسم که حسن هست و حسینجلوهی این خاندان اینجا یکی استزیر سُم یا اِرباًاِربا یا به نِی ؟گفت با او امتحان اینجا یکی استداشت بازوبند او بوی حسندر دو تن انگار جان اینجا یکی استبا عمو غش کرد روی دوش همیک نفر بودند در آغوش هممیرود اما حمایل بسته استتیغِ اَبرو را که مایل بسته استکوچه را میبست بابایش ، خودشراه را منزل به منزل بسته استشانه کردنهای زینب دیدنی استعمه بد بر گیسویش دل بسته استسیزدهساله است زیبایی کریمجاده را انبوه سائل بسته استمیرود دنبال او قلب حسینزلفِ دریا را به ساحل بسته استمجتبی دارد به میدان میرودپشتِ رو بندی که کامل بسته استتا نمیرد زینبش مانده حسینراهِ او را آه محمل بسته استمثل نجمه چشم میدوزد حسینمیرود میدان و میسوزد حسینباد از رویش نقاب انداخت حیفآتشی در آفتاب انداخت حیفقایقش را بد شکسته تندبادخانهی او را به آب انداخت حیفگرد و خاک نانجیبانِ بینِ دشتنجمه را در اضطراب انداخت حیفسنگها ای سنگها، این سنگهامرکبش را از شتاب انداخت حیفتیرهایی که به تابوت حسن......خورد، او از رکاب انداخت حیفخواست تا گوید عمو ، با پا کسیزد لبش را از جواب انداخت حیفپای کوبیهای مرکب چندباراز گلِ سرخی گلاب انداخت حیفهیچکس بی ضربه از اینجا نرفتهرچه کردم استخوانت جا نرفتآنقدر ای وای درهم گشتهایتار دیدم یا که مبهم گشتهایبند بندِ تو به "مومی" بند شدبا عسل گویا سَرِهَم گشتهایای صدای زیر مانده زیرِ سُمخِس خسی داری چرا بَم گشتهایدر بغل میخواستم بردارمتدر میان خاک محکم گشتهایقد کشیدی ظاهراً امّا چرابیشتر حس میکنم کم گشتهاینالهات میگفت پهلویت شکستبدتر از آنچه شنیدم گشتهاینامنظم میزند قلبم چقدرنامرتب نامنظم گشتهایشرمگینم یاد بابا را مکنآه دشمن شاد بابا را مکن#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع #محرم_۱۴۰۵ #حسن_لطفی @hadithashk
