برخیز بنگر از سر نیزه عذاب را کوچه به کوچه ظلمت شام خراب رااز ما که روی خار مغیلان دویده ایمبرده مع…
انتشار: 2026/07/16 07:11 UTC
برخیز بنگر از سر نیزه عذاب را کوچه به کوچه ظلمت شام خراب رااز ما که روی خار مغیلان دویده ایمبرده معطلی دم دروازه تاب راجا داشت تا که اب شود آسمان زشرمبستند دست قافله بوتراب رااز من بپرس رنج دو دستی که بسته استاما مپرس بست که دستم طناب راما با امید دیدن چشم تو زنده ایمبر تشنگان مبند دگر راه اب را راضی ام ایستاده بمیرم به سیر تواز پای من بگیر چنان چشم خواب را ناگه فتاد قافله ات زیر دست وپاتا دشمنت کشید به کوچه طناب رااز بام ریخت روز سیاهی به چشم مادست بلا سپرد فلک سرمه ساب را در شعله سوخت چادرم اما فرو نریختمحکم گرفت شعله هیزم حجاب راای وای از اسیر سه ساله در ازدحام در زیر پا نفس نرسد ماهتاب راموی سپید داغ جوانت نهان نشدهر چه کشید سنگ به زلفت خضاب رایک گل نمانده چیزی از او بعد از این سفرباید برد به شیشه رباب آن گلاب رااز نی غروب کرد سرت روی تشت زرروزم سیاه شد نگرم افتاب راناگاه گفت دخترک تو پدر پدردلتنگ روی تو چه کند این عذاب را هرقدر خیزران به لبت بی شماره زدبا لطمه داشت چشم رقیه حساب راان ضربه ای که راس تو انداخت روی خاکلبریز کرد کاسه صبر رباب را ناگه دوید در وسط مجلس شراب بر سینه اش فشرد صدف در ناب را#مصائب_شام #موسی_علیمرادی @hadithashj
