اولای این سفر ، خاطره هاش تو ذهنمهروی شونه ی عمو بازی می کردم یادته؟کنار محمل ما میومدی توی مسیرهی…
انتشار: 2026/07/16 09:43 UTC
اولای این سفر ، خاطره هاش تو ذهنمهروی شونه ی عمو بازی می کردم یادته؟کنار محمل ما میومدی توی مسیرهی میگفتی دور دخترم بگردم یادته؟چادرِ نمازی که خودت خریدی برا منپیرهن گلدارم و ، النگوهامو یادتهموهای بلندمو اون روزا که نسوخته بودشونه میزدی برام، گل موهامو یادتهحالا اومدی تو ویرونه ، اونم این دل شبباید این تلخی دوری رو برام عسل کنیجای این سکوتی که رقیه رو پیر میکنهخوبه که دستاتو وا کنی، منو بغل کنیمن سرشکسته تو ، هزار تا بوسه میزنمبه همه نشون میدم ، میگم که بابای منهبغل من بابایی ، از سر نیزه بهترهاینجا هیشکی تو رو با سنگ و عصا نمی زنهنفسم در نمیاد بخوام باهات حرف بزنمتو چشات زل میزنم ، تو درد و از چشام بخونمیبینی چی مونده از دختر دردونه ی تولکنت زبون و چند تا تیکه پوست رو استخونراستی بابا تو بگو، از اون شب تنور بگودلم و آروم کن و، اسم منو صدا بزندوباره رفتی رو نیزه به عمو بگو بیایه سیلی تو صورت این زجر بی حیا بزنبابای قشنگ من ، قربون این زخم لباتنمیخوای به داد من ،تو این غریبی برسینمیزارم دیگه از تو بغلم جایی بریتو فقط مال منی ،نمیدمت به هیچ کسیآخرای عمرمه برام دعا کن باباییگفتم از لبات و یادم اومد از بزم شرابیکی گفت "اُسکتی یا جاریه" و دلم گرفتاونجا که دستای ما رو بسته بودن با طناب#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س #مرتضی_عابدینی @hadithashk
