مطمئن بودم که آخرش میایروی دخترت رو ننداختی زمینخرابه مناسب مهمونی نیسترو زمین نه بیا رو پاهام بشین…
انتشار: 2026/07/20 11:10 UTC
مطمئن بودم که آخرش میایروی دخترت رو ننداختی زمینخرابه مناسب مهمونی نیسترو زمین نه بیا رو پاهام بشینخیلی حرف دارم بگم برات باباولی اول بزا خوب نگات کنمچیزی نیست واسه پذیرایی ببخشمیخوام امشب جونمو فدات کنمکاش می شد منو یکم بغل کنیدخترت خسته ازین سفر شدهاینکه رو پام نمیشه که راه برمواسه عمه خیلی درد سر شدهشبای خرابه سرد و تاریکهمن شبا خیلی میترسم باباجونچن شبه خواب به چشام نیومدهواسه رقیه لالایی بخونلکنت زبون گرفته دخترتاز شبی که زجر دنبالم اومداز موهام منو گرفت کشید و بردمن صدات میزدم و اونم میزدمردم شام به خدا بد دهننتوی بازار و تو کوچه بردنمبعد تو خیلی به ما عذاب دادنبدون عذر و بهونه زدنمدختر حرمله با عروسکاشگریه ی دخترتُ در می آرهحالا که تو اومدی بهش بگولااقل معجرمُ پس بیارهبزا موهاتو یکم شونه کنمکاری از دستم دیگه بر نمی آدحالا تو برام بگو کجا بودیمن دیگه بابا صدام در نمی آد#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س #علیرضا_نوروزی@hadithashk
