دادم به دستهای عمو مشک آب راتا خوش کنم کمی دل خون رباب رادیدم قمر شکست و خجالت کشید و9 رفتدیدم کنار…
انتشار: 2026/08/17 12:23 UTCدریافت: 2026/08/19 19:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 19:35 UTC
دادم به دستهای عمو مشک آب راتا خوش کنم کمی دل خون رباب رادیدم قمر شکست و خجالت کشید و9 رفتدیدم کنار مقتل ماه آفتاب راگلها بدون آب گلابی نمی دهنداما گرفت حرمله از گل گلاب رابا آب قهر کرد عروس ابوترابتا ریخت روی صورت طفلش تراب رانفرین به شمر، هرچه پدر را صدا زدماز حنجر بریده شنیدم جواب رابعد از غروب روز دهم چشم هیچ کسدیگر ندید ثانیه ای رنگ خواب راراهب بغل گرفت سرش را بجای منشانه کشید گیسوی از خون خضاب را9بودیم در میانه ی نامحرمان اسیرمحرم نمانده بود بگیرد رکاب رامی خواستم سکینه ی قلب پدرشومبا آستین پاره گرفتم حجاب رابردند تا محله ی برده فروش هامستوره های حضرت ختمی مآب راسر بود بی تعادل و رقصید نیزه دارتا بیشتر دهد به حرم اضطراب راماتم گرفتهام چه کنم بشنود اگرام البنین قضیهی بزم شراب را#شعر_شهادت_حضرت_سکینه#گروه_شعر_یا_مظلوم@hadithashk