هوای سامره افتاده در سرم آقادوباره در حرم تو، کبوترم آقااگرچه بال و پرم در گناه سوخته استبه شوقِ صحن و سرای تو میپرم آقابرای آنکه طوافی کنم به دور ضریحگرفته شوق پریدن، سراسرم آقامن از دیار جنون، از تبار عشّاقمگدای سامرهام، زار و مضطرم آقابه اذن فاطمه اذنِ ورود میخوانمگدای خسته دل و سائل درم آقااگرچه غرق گناهم، ولی در این درگاهبه دستِ مهرِ تو امّید میبرم آقاغلام خانهی تو بودهام ز روز ازلبه لطف فاطمه عمریست نوکرم آقامنم که کاسهی عشقت به دست خود دارمبریز بادهی نابی به ساغرم آقاغبار صحن تو را توتیا کنم بر چشمشده است عشق تو رزق مقدّرم آقاتو آفتابِ یقینی و من شبِ تارمز نورِ گنبدِ زردت منوّرم آقامیان این همه ظلمت تویی ستارهی منتویی تویی همهی عشق و باورم آقاتویی حسن، تویی ثانی مجتبی، یعنیگدای لطفِ توام حضرت کرم آقااگرچه دستِ تهی آمدم به درگاهتبگیر دست مرا، سایهی سرم آقامیان غربت این پادگان چه میکردی؟فدای بیکسیات جان و پیکرم آقاچقدر خون به دلت کرد معتمد، ای وایکه خونِ دل چکد از دیدهی ترم آقابرای داغ تو ای جان من، ابالمهدیشبیه شمعِ سحرگاه، پرپرم آقابه زهرِ کینه چنان تار شد نگاهت کهنشسته ماتم عالم برابرم آقاعطش امان تو را بُرد در دم آخربه یاد خشکی لبهات مضطرم آقاعطش شراره زد و سوخت تار و پودت راپر از صدای غم توست حنجرم آقابه یاد تشنهلب کربلا دلت خون شدزدی گریز به زخم لبِ حرم آقاحسین بود دم آخر تو ای مسمومز ماتمِ تو ببین سوخت حنجرم آقا هزار شکر کفن بر تن تو شد امّابرای جدّ غریبت مکدّرم آقا#شعر_شهادت_امام_حسن_عسکری_ع #جابر_عابدی @hadithashk