این داستان همین لحظه با اولین جملهای که تو میخوانی آغاز میشود. ولی ماجرای آن از سالها پیش شروع…
انتشار: 2026/07/20 19:56 UTCدریافت: 2026/08/15 05:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:04 UTC
این داستان همین لحظه با اولین جملهای که تو میخوانی آغاز میشود. ولی ماجرای آن از سالها پیش شروع شده است و با بستن این کتاب نیز تمام نخواهد شد. حتی اگر همین لحظه از خواندن دست بکشی، کلماتی که هنوز نخواندهای چون سایه همراه تو میآیند، یا زمانی که انتظار نداری در رویاهایت ظاهر خواهند شد. اطرافت را نگاه کن. همه جا نیمه تاریک است. حالا میتوانی جنگل را ببینی، همچون ظاهر شدن مکانی ناشناس در خواب است. بعد صدای رودخانهای را میشنوی که آن سوی درختان جاری ست. مهتاب از میان درختان بلند میتابد و سایههایی تاریک میسازد. با نگرانی به پیکر تیرهی درختان بلند نگاه میکنی. هنوز نمیدانی چرا این جا هستی. نترس! من کنار تو هستم، هر چند هنوز نمیتوانی مرا ببینی. دنبالم بیا. میخواهم چیزهایی نشانت بدهم. ■ماجرا آن سفر پیاده در جنگل چنین آغاز میشود. سفری که قرار بود هیجانانگیز و متفاوت باشد ولی نه طوری که در آن شبهای مهتابی و مرموز غافلگیرشان کرد...■نوولای «در این جنگل بخواب» را این جا پیدا میکنید@hafezkk
