- چرا هنرمندان اغلب چپگرا میشوند؟«آنچه در هنر فضیلت است، در سیاست فاجعهبار خواهد بود.» این جمله را میتوانید عصارهٔ یادداشت کوتاهی بدانید که میخواهم در نسبت هنر و سیاست طرح کنم. در این مورد که «چرا هنرمندان عمدتا چپگرا و حتی مارکسیست هستند؟» وضوح چندانی وجود ندارد. پاسخ به این پرسش روشن میکند که وقتی هنرمندان، سلبریتیها و بدتر از همه «رَپرها» را در جایگاه مرجع فکری قرار دهیم، باید منتظر چه پیامدهایی باشیم؟! گرایش و همنشینی هنرمندان با آبشخور فکری چپ در جهان مدرن صرفاً یک تصادف یا نمودی از حساسیت اخلاقی نیست. هنر نیز مانند چپگرایی، حاوی درجاتی از تخیل، آرمانگرایی و میل به آفریدن آرمانشهر است. هم گرایش چپ و هم هنر، از نارضایتی نسبت به وضع موجود آغاز میشوند و درنهایت امکانِ آفرینش جهانی تازه را پیش میکشند. هنرمند از نظر روانشناختی معمولاً نسبت به رنج، نابرابری و طردشدگی حساستر و در برابر اقتدار، سنت و نظم تثبیتشده بدگمان است. ازاینرو، روایت چپ از سیاست (ستمدیده در برابر ستمگر، حاشیه در برابر مرکز و رهایی در برابر سلطه) برای ذهن هنری جذابیت بیشتری دارد تا مسئولیتپذیری در چارچوب آزادیهای فردی و قانونگرایی.بحران از جایی آغاز میشود که هنرمند حساسیت اخلاقی خود را با فهم سیاسی اشتباه میگیرد؛ چون رنج را شناخته، خیال میکند علت بروز رنج را نیز بهدرستی شناسایی کرده است؛ چون بازار را مبتذل مییابد، خطر دولت ایدئولوژیک را دستکم میگیرد؛ و چون از وضع موجود ناراضی است، وعدهٔ آفرینش «جهانی نو» را بر وعدهٔ نهاد و قانون ترجیح میدهد. هنر به کنشگر سیاسی چپ، مشروعیتِ احساسی میبخشد و گرایش چپ هم به هنرمند نوعی از احساس رسالت تاریخی القا میکند. نتیجهٔ این بدهبستان، شاعرانگی سیاست است. هنرمند میتواند جهانی دیگر را تخیل کند، آن را روی بوم بکشد، یا در قطعهای موزیکال تصنیف کند و اگر مطلوبش نبود بیهیچ هزینهای دوباره آن را از نو بسازد. جامعه اما بوم نقاشی و انسان مادهٔ خام یک اثر هنری نیست! در هنر، «ویرانی» میتواند یک حرکت خلاقانه و آغازی دوباره باشد اما در سیاست فاجعهای انسانی و تاریخی و اخلاقی است. سیاست با محدودیتهای انسان، پیچیدگی جامعه و پیامدهای ناخواستهٔ تصمیمهایش روبهرو است، تخیل هنری اما حد و مرزی برای خود نمیشناسد. نتیجهٔ این رویکرد تبدیل حساسیت هنری به قطعیت سیاسی و تبدیل آرمانشهر به برنامهای برای مهندسی اجتماعی است.پس میتوان درک کرد که چرا هنرمندان چپ میشوند، اما نمیتوان پذیرفت که جامعه، سرنوشت خود را به دست کسانی بسپارد که جهان را بوم نقاشی میبینند و سیاست را قلموی اجرای ایدههای «هنریشان». رمانتیسمِ آرمانشهری، پیشدرآمد مهندسی اجتماعی و تمامیتخواهی است.«این فکر که حاکم باید مانند یک هنرمند پیکرتراش، جامعه را به عنوان مادهٔ خام در نظر بگیرد و آن را مطابق با یک ایدئال هنری شکل دهد، ریشهٔ اصلی توتالیتاریسم است.» (کارل پوپر)مرتضی نعمتی@haft_houz7
هجده سال از رفتن جناب محمود درویش گذشته، اما غیابش هنوز حضوری زنده دارد؛ گویی شعرهایش همچنان چراغی در تاریکیِ این زمانهاند.درویش تنها شاعرِ وطن و تبعید نبود؛ شاعری بود که دانش، فلسفه، تاریخ، هنر و تجربهی ملتها را به شعر پیوند زد و از شعر، راهی برای فهم انسان ساخت. او میدانست وطن، اگر انسانیتش را از دست بدهد، دیگر شایستهی دفاع نیست و آزادی، اگر از فضیلت و نقدِ خویش تهی شود، میتواند به شکلی دیگر از استبداد بدل شود.شاید امروز بیش از خودِ شاعر، به «محمودِ قطبنما» نیاز داریم؛ به صدایی که میان وطن و انسانیت، میان آزادی و مسئولیت، و میان حقیقت و قدرت، راه را گم نمیکرد.او غایبِ حاضر است و شعرهایش همچنان با ماست؛ همچنان میپرسد، تردید میکند و ما را به دوست داشتنِ زندگی فرامیخواند. شاید ماندگارترین میراث او همین باشد: در جهانی که روزبهروز سختتر میشود، باید انسان بمانیم. @haft_houz7
یادآر ز شمع مرده یادآرچرا صوراسرافیل شایستهتر از صارمی برای روز خبرنگار است؟حسین نجاریهفدهم مرداد، در نخستین سالگرد کشته شدن محمود صارمی، به عنوان «روز خبرنگار» نامگذاری شد. صارمی در جریان سقوط مزارشریف و حملهی طالبان به سرکنسولگری ایران، در حالی که مشغول انجام وظیفه خبری بود، جان باخت؛ حادثهای تلخ که نام او را با روز خبرنگار گره زد. اما میان کشته شدن در هنگام انجام یک وظیفه خبری و جان باختن آگاهانه در مسیر مبارزه برای آزادی و در برابر استبداد تفاوتی بنیادین وجود دارد. سخن بر سر کمارزش کردن نام و فداکاری صارمی نیست؛ سخن بر سر انتخاب یک نماد برای حرفهای است که جوهر آن آگاهی، آزادی، پرسشگری و ایستادگی در برابر قدرت است.میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل نه صرفاً در جریان یک حادثه کشته شد؛ او قربانی مستقیم همان آرمانی شد که با قلمش از آن دفاع میکرد. روزنامهاش از آزادی، مشروطه، حقوق مردم و حمایت از فرودستان مینوشت و همین استقلال و صراحت، آن را بارها در معرض توقیف و فشار قرار داد. پس از به توپ بستن مجلس، صوراسرافیل دستگیر شد و در باغشاه، به فرمان محمدعلیشاه، به قتل رسید. از این منظر، ارزش نمادین صوراسرافیل در این است که مرگ او امتداد زندگی مطبوعاتی و مبارزه آگاهانهاش بود؛ او برای آزادی، برای حق دانستن، برای اراده مردم و برای شکستن دیوار استبداد قلم زد و سرانجام جان خود را نیز در همین راه گذاشت.شاید از همین روست که صوراسرافیل برای روز خبرنگار، نه فقط یک «نام تاریخی»، که یک معیار است؛ معیاری برای اینکه به یاد بیاوریم خبرنگاری فقط خبر دادن نیست، گاهی ایستادن است؛ فقط ثبت واقعه نیست، گاهی ساختن امکان آگاهی است؛ و فقط روایت قدرت نیست، گاهی پرسیدن از قدرت است.و چه کسی شایستهتر از مردی که وقتی قلمش را خاموش کردند، مرگش خود به یکی از ماندگارترین روایتهای آزادیخواهی مطبوعات ایران تبدیل شد؟@haft_houz7
صدای شاعران دیگر رساترین صدایی نیست که در فضای فرهنگ ایران به گوش میرسد بلکه به نظر میرسد رماننویسان رفته رفته جایگاه بلندتری مییابند و چهرههای برجستهتر آفرینش ادبی از میان ایشان پدیدار میشوند ... گفتهاند رمان زادهی هنر بورژوازی ست. در رمان است که انسان دیگر نه با زبان شعر حماسی و روایی بلکه با زبان گفتاری در متن روابط اجتماعی و انسانی نشان داده میشود به عبارت دیگر، انسانی که رویاروی خدا یا خدایان بود با زبان شعر سخن میگفت و بیان وضع بشری خود را میکرد، اما انسانی که در غیاب خدا در جامعه با انسان روبه روست و وضعیت او در اساس یک وضع اجتماعی و تاریخی شناخته میشود بازنمود وضع خود را به بهترین وجه در رمان می یابداگر این برداشت از معنای تاریخی رمان درست باشد، آیا نمی توان گفت که جامعه ی ایرانی به معنای جامعه شناسیک کلمه بورژوایانه (embourgeoisee) شده است؟رمان، به هر حال، گامی ست نزدیک تر به فهم تحلیلی و عقلی مسائل و روابط بشری تا شعر، اگر چه رمان نیز به زبان مفهومی (conceptuelle)، که زبان علم و فلسفه است، سخن نمیگوید اما میکوشد تا وضعیتها را، کمابیش بیدخالتِ عواطف نویسنده نشان دهد و یا عواطف را برخلاف شعر، نامستقیم از راه شخصیتها و وضعیتها القا کند. البته اینها همه نه به معنای آن است که گمان کنیم شعر روزی از میان ما رخت برخواهد بست، بلکه آن است که به تناسب دگرگونیهای عمیق تاریخی جایی نه انحصاری در مرکز فرهنگ ایرانی خواهد داشت(داریوش آشوری ۱۳۷۳: ۱۴۶-۱۴۰).@haft_houz7