داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت سوم : ⬇️*...میدونم باور میکنم اگر میخواستی که م…
انتشار: 2026/07/01 16:56 UTC
داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت سوم : ⬇️*...میدونم باور میکنم اگر میخواستی که میرفتی زیر دست یک گریم کار مثل مامان و خواهرت می نشستی اون وقت یک تیکه ای ازت در میاوردن؟سرش را با خنده تکان داد بعد گفت نه نه همین بهتر که صورتت هم مثل روح و باطنت ساده باشه بیرنگ و ریا بی دوز و کلک .. آره عمه جان بابام از دست اینها دق کرد عمه اصلاً دوستشون ندارم... آره منم میدونم بابات اونقدر صاف و ساده بود که از همون اول از وقتی که فهمیدفرنگیس زن دلخواهش نیست جدا نشد اما تو نباید متنفر باشی دختر گلم حیفه تو ی قلب قشنگت کینه باشه اونم به نزدیکترین هات میتونی ازشون دور باشی ولی متنفر نهعمه خیلی یکرنگ بود خیلی مهربان بود عین بابام خدا رو شکر میکردم که او رو دارم نمیخواستم فوق لیسانس شرکت کنم بهتر بود کاری پیدا میکردم با درآمدش میتوانستم بعدادامه تحصیل بدم جایی که عمه زندگی میکرد بافت خاصی داشت یک روستا که هنوز هم همونطور سر جایش بود اما کنار اون خانهها و عمارات زیبایی ساخته بودند که آدمهای پولدار به خاطر هوای سالم و برای تعطیلات یا گاهی سکونت دائم خریده بودن شوهر عمهام مشکل ریه داشت دکتر بهش گفته بود اگر میخواهی حالت بدتر نشه باید از تهران بری پسر عمه ام کارخانه اجناس پلاستیکی و لوازم خانگی داشت*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃