داستان شب :*قله خیال* نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت ششم : ⬇️*.. وارد همون هال بزرگ شدم امروز بهتر هم…
انتشار: 2026/07/04 16:50 UTC
داستان شب :*قله خیال* نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت ششم : ⬇️*.. وارد همون هال بزرگ شدم امروز بهتر همه جای اپن سالن را میدیدم هر گوشش یک دیزاین ناخن و متفاوت داشت یک طرف مبلهایی که پیدا بود آنتیک بودن و شیک و باوقاری تمام قسمت بالای سالن نشسته بودند خوشم اومد دلم میخواست برم بشینم ببینم اجداد اینها که حتماً از صاحب منصبان بودن چه احساسی داشتند وقتی که روی این مبل نشستند خدمتکار دیگری که اسمش طیبه بود جلو آمد بهش سلام کردم به نظر میآمد که ۴۰ سالی داشت گفتم یاسمن بیدار نشده همون موقع مردی با کت و شلوار زیتونی رنگ و کراوات قرمز و بسیار شیک از راهرو وارد سالن شد... خوش آمدین.. من هول شدم .سلام باران هستم پرستار یاسمن جون ..بله مادرم گفت یاسمن هم دیشب همش از شما صحبت میکرد بفرمایید من هنوز صبحانه نخوردم بعد از صبحانه میرم تا غروب برنمیگردم اوقات زیادی رو دور از خونه مجبورم باشم برای همین یاسمن تنهاست مادرم هم کمی سختگیره البته جلوی خودشون نمیگم حوصله حرف زدن و سرگرم کردن بچه ها رو ندارن گفتم..درسته آقا باران ممکنه به من بگید روهام از کلمه آقا خوشم نمیاد البته به خاطر مادرم بگید آقای روهام ایشون حساسیت زیادی به احترام گذاشتن داره احتمالاً شما رو هم خانم باران صدا کنه خندیدم نه آقای روهام به اسم من اصلاً اضافه کردن خانم نمیاد عذرخواهی کرد و به سمت دیگر سالن که میز چهارگوشی که روی اون بساط صبحانه چیده شده بود رفت بفرمایید اگر صبحانه نخوردید.. من نه. من زود بیدار میشم میرم قدم میزنم اینجا خیلی با صفا ستگفت با دخترم مشکلی ندارید .. مشکل .. نه دختر مهربان و با هوشی دارید بعد اضافه کردم ..من البته چند ماهه که از خانه خودمون به اینجا اومدم بعد از فوت پدرم طاقت ماندن در اون خونه رو نداشتم به خودم آمدم حرفم را ادامه ندادم پیش خودم گفتم دختر خیلی زوده که با او درد دل کنی گفت داشتی راجع به علت آمدنت به اینجا میگفتی بعله بعد از فوت پدرم طاقت ماندن در اون خانه را نداشتم عمه جان پیشنهاد کرد بیا م مدتی با اونها زندگی کنم بله بله دیدمشون خانم محترمی هستند پشت میز نشست و من به خاطر اینکه با خیال راحت صبحانه اش را بخورد به سمت اتاق یاسمن رفتم توی تختش نشسته بود چند عروسک دور و بر خودش چیده بود و داشت با آنها حرف میزد عزیزم نترس من جایی نمیرم قول میدم تا منو دید از تخت پرید پایین باران جون بعد پاهایم را بغل کرد ترسیدم نیای ..دخترکم مگه میشه نیام من عاشقت شدم داشتی با عروسکهای خوشگلت حرف میزدی.. آره بیا دستمو گرفت و به طرف تخت خوابش کشید ببین این سوگله خیلی پرحرفه اون یکی نه ساکته..خب اسم اون چیه.. اسم اونو گذاشتم ترگل چه اسمای قشنگی من هم مامانش ونم بچهها مو باران جون هیچ وقت تنهاشون نمیگذارم وقتی هم از خونه بیرون بریم هردوتاشون رو میبرم.. خوب یاسمنم پسر چی پسر نداری نه پسرها شیطونن با دخترا ممکن بود بعد رفتاری کنند کنارش نشستم وقتی گفت هیچ وقت تنهاشو نمی گذارم یادم افتاد که از مادربزرگش شنیدم مادرش سه سال پیش یعنی وقتی یاسمن یک ساله بود از دنیا رفته دیگه توضیح نداد چرا گفتم حالا پاشو با هم بریم دست و صورتش را بشور اول صبحانه بعد هم تا وقت ناهار بازی ..وای دستاشو به هم زد تا وقت ناهار همش بازی امروز چه روز خوبیه باران جون بعد دست منو گرفت و به سمت لب های صورتی قشنگش برد و بوسید بی اختیار بغلش کردم به سینه ام فشردمش و زیر لب گفتم دخترک تنهای من خب خب باران جون چه بازی بکنیم .. میگم الان بازی های آموزشی نقاشی آواز خواندن و خیلی کارهای دیگه آهاوپیاده روی همه اینا رو برنامه ریزی کردم .. باشه باشه منم با همش موافقم وقتی به سالن آمدیم آقای روهام داشت از در بیرون میرفت آمد بچه را بغل کرد گونه اش رو بوسید میخواستم دخترمو ببینم بعد برم دیگه باران جون از این به بعد کنارته ..بابا جون مرسی که باران جون را آوردی من دوستش دارم وسایل نقاشی به قدر کافی داشت خود من هم که عاشق نقاشی بودم درختی کشیدم و گفتم حالا رنگش کن.. همشو آره دیگه ..سبز کنم ..نه هر رنگی دلت میخواد مداد رنگی زرد را برداشت و شروع کرد گلوله های کوچکی روی درخت کشید گفتم آها میخوای پاییزی بشه درخت مون رو..خب نمیدونم من همیشه درختا رو زرد میکشم خوانده بودم روانشناسان از نقاشی بچه ها خیلی چیزها راجع به روحیه و ضمیر ناخودآگاه آنها می فهمیدند پیش خودم گفتم این بچه حتماً پس ذهنش یک افسردگی یک تنهایی یک چه میدونم حس بد داره مثل خود من البته نه چون من بدترم اون مادرش رو به یاد نمیاره من مادری دارم که اگر به یاد نیارمش خوشبخت ترم متاسفانه لحظه به لحظه بودن در کنار او تا آخر عمرم فراموشم نخواهد شد سعی میکردم زندگی کنم حالا که ۲۵ سال از سنم گذشته بود حق داشتم خودم انتخاب کنم یا با اون زندگی یا یک زندگی جدید با اختیار نه به اجبار آقای روهام مردی
