🌷🌺🌷داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت دوازدهم : ⬇️*با یاسمن یک بازی جدیدرو شروع کرده…
انتشار: 2026/07/10 17:02 UTC
🌷🌺🌷داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت دوازدهم : ⬇️*با یاسمن یک بازی جدیدرو شروع کرده بودیم یک دفعه بازی رو ول کردبلند شد و آمد نشست روی زانویم باران جون.. چیه عزیز دلم.. دیگه دوستم نداری سفت و محکم بغلش کردم من عاشقتم زیبای کوچولوی من ..پس چرا مثل هر روز نیستی غمگینی نمیخندی آخ این بچه هم متوجه حال من شده بود اما چه میتوانستم به او بگم گفتم نه گاهی یاد خونه مون میافتم آها ..خب از مادربزرگ اجازه بگیر دو سه روز برو پیش مامانت البته من رو هم با خودت ببر خندیدم و سفتتر او را به سینهام چسباندم باشه اگر برم اجازهات رو میگیرم و میبرمت حالا دیگه یک هفته شده بود که شبها پشت پنجره اتاقم تا دیر وقت مینشستم و بوی بهار نارنج رو نفس میکشیدم فکر اون لحظهای منو رها نمیکرد که چند ضربه به در اتاق خورد خیلی آرام حتی طوری که اگر خواب بودم بیدارم نمیکرد با نگاه مهربان و پرسش جوی او روبرو شدم.. باران بیداری گفتم ..بیدارم شبها اینجا پشت پنجره مینشینم محو زیبایی بهار میشم خب از بالکن که بهتر میتونی زیبایی بهار رو ببینی سکوت کردم گفت.. کسی چیزی بهت گفته او هم متوجه شده بود گفت بیا بیا ببین این یک هفته چقدر فضای این طرف تغییر کرده ..چشم شما بفرمایید میام خدایا خدایا یعنی اون هم به یاد منه برخلاف اصول سختی که مادرش میخواد رفتار کنه میترسیدم مادره کسی رو برای خبرچینی گذاشته باشه اما من میرفتم حالا که اون میخواد حتماً میرفتم منظره حیاط با چراغهایی که در چهار طرف روشن بودهمراه بوی مست کننده شکوفههای بهار نارنج و اقاقیا و همراه با او که جانم را وصله کرده بودند به جان عزیزش حواسم به در بالکن بود گفت نگرانی ..نه نه چرا نگران ..نمیدونم اما اینو میدونم که کسی بهت چیزی گفته گفتم ..آقای روهام برای من این شبها اونقدر ارزشمندن که اگر کسی هم چیزی بگه مهم نیست ولی کسی منو منع نکرده آخه دلیلی هم نداره آفرین آفرین واقعاً هر روز بیشتر مجذوب منطق و پردازش قشنگت میشم تو دختر بسیار عاقلی هستی باز هم گر گرفتم تمام وجودم رو حرفاش به آتیش کشید آتش شوق آتش خواستن آتش یافتن همه اینها هیچ اما اینکه او هم جذب من شده بود گفت خب بگو ..چی بگم شما بگید که من سراپا گوش بشوم داشتم چه میگفتم کلماتم بودار بود اما او بدش نیامد بیشتر هم انگار میل هم صحبتی پیدا کرد شروع کرد از زنش مادر یاسمن گفتن از اینکه بعد از رفتن او دنیایش تاریک شد تنها شد اما در این چهار سال نتوانسته بود زنی معقول و فهمیده پیدا کنه گفت مادرم فکر میکنه اگر دختری از خانواده مرفه باشه کافیه نمیدونه که من نیازی به مکنت زنم ندارم من نیاز به مصاحبت کسی دارم که دلنشین باشه یک هم فکر و یک همراه چطور بگم فکر و ذات اون دختر برایم مهمه الان هم این طور که پیداست به خصوص توی طبقه اجتماعی ما خیالم راحت شد که نیست گفتم.. البته فعلاً شاید اون دختر خوشبخت پیدا شد دوباره هم صحبتی توی بالکن از نو شروع شد و دوباره مادرش من را احضار کرد و تذکر داد با لحنی آرام و متین گفتم ..خود آقای روهام خواستن من یک هفتهای اصلا به سمت بالکن نرفتم ایشان من رو صدا کردن ما راجع به یاسمن خیلی حرفها داریم که باید زده بشه حساب تربیت یک دختر با هوش و با استعداده روزها که ایشون نیستند گاهی شبها من رو صدا میکنند که از وضعیت یاسمن حرف بزنم*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃