ـ داستانِ شب : 👇🏻نام رمان : عادلهنوشتۀ خانم شهپر تواضعی👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃👇…
انتشار: 2026/07/29 18:08 UTC
ـ داستانِ شب : 👇🏻نام رمان : عادلهنوشتۀ خانم شهپر تواضعی👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻داستانِ شب :*عادله*_نویسنده : شهپر تواضعی_ *قسمت اول : ⬇️* وقتی صدای چرخهای جیپ روی جاده شنی آمد عادله از جاپریدیوسف بود در را باز کرد چراغ های ماشین با نور زرد رنگ قلب عادله را روشن کرد ..خدارا شکریوسف پیاده شد ..عادله جان برو برو داخل خونه سرما میخوری.. یوسف تو که مرا نصف عمر کردی.. برو برو الان میام برات تعریف می کنم عادله دید عقب ماشین هم ۲ نفر نشسته اند یکی از آنها یکزن بود وقتی پیاده شد چادر مندرسش را دور خودش محکم پیچیده بود پشت سرش مردی را که پیاده شدعادله شناخت صفر بود یکی از رعیت ها یوسف در حالی که از پله ها بالا می آمد به آنها گفت.. بیایید بیایید تو ایوان خیس میشین بعد دستش را دور کمر عادله انداخت و او را به داخل برد در حالیکه زیر گوشش زمزمه میکرد.. چرا ترسیدی خانومم من که این جاده را ماهی دو سه بار میرم و میام مگه تا حالا طوفان و بارون ندیدمگلنسا را صدا کن به این بیچاره هایه چیزی بده بخورن و خودش بیرون رفتگلنسا در را باز کرد و با سینی غذا وارد شد ..خانم جان می بینی چه قیامتی شده من و حیدر از سر شب پشت پنجره ایم دلمون مثل سیر و سرکه می جوشید من میگفتم حتماً ماشین یوسف توی چاله چوله ای گیر کرده یوسف که همون موقع وارد سالن شد از پشت او را بغل کرد و در حالی که می خندید گفت... حرف نزن پیرزن حرف نزن مگه یوسف بچه است گل نسا با تشر گفت...نکن یوسف جون به لبم کردی امشباو یوسف را بزرگ کرده بود خانم تاج مادر یوسف وقتی زنده بود به او حسودی اش می شدمیگفت... اونقد که برای گلنسا. خودش را لوس می کنه و ادا در میاره یکبار برای من از این کارها نکرده گلنسا گفت اول بروحموم سرتاپات خیسه خستگی ات هم در میره عادله روبروی یوسف که هنوز از موهاش آب می چکید نشسته بود و غذا خوردن او را تماشا می کرد یوسف گفت... رود طغیان کرده بود آب داشت به سمت روستا و خانه ها می آمد عادله خندید ...لقمه رو قورت بده خفه میشی زبونم لال بعد برخاست رفت پشت صندلی یوسف سرش را بغل کردیوسف همه چی با تو خوبه بعد موهای خیسش را بوسید حالاصفر رو چطور آوردی یوسف لقمه را قورت داد..عادله جان این زنه زن صفر مریضه ببرش پیش خانم دکتر ببینه چشه .. مشکلش چیه؟؟.... چه میدونم مشکل زنانگی دارهبچه ها هر کدام که بیدار می شدن از پله ها بالا میدویدن که یوسف را به چشم خودشان ببینند و مطمئن بشن که آمده عادله روی نان ها کره و مربا میمالید و توی بشقاب بچه ها می گذاشت باسر و صدا صبحانه می خوردن و بریز و بپاش می کردند عادله گفت زود باشید مدرسه تون دیر شد لباس بپوشید*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚 @Hamdeli20 🌺🍃

