داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و دوم : ⬇️* نگار سرش را روی گردن و پشت یوسف…
انتشار: 2026/08/13 17:55 UTCدریافت: 2026/08/14 02:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 02:35 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و دوم : ⬇️* نگار سرش را روی گردن و پشت یوسف گذاشت و با عشوه گفت.یوسف خان ما یک بچه دیگر درراه داریم یوسف یک دفعه بلند شد و نشست... حامله ای؟.. آری خوشحال نشدی یک برادر برای نوید ؟..نه الان وقتش نبود مدتی سکوت برقرار شد یوسف درفکر فرو رفته بود نگار گفت یوسف خان میشه خواهشی بکنم؟.. بگو.. من حاضرم توی همان اتاق که بودم باشم یا طبقه بالا را مرتب کنیم ولی از این جا نرم طاقت تنها بودن را ندارم بچه حالا خیلی کوچیکه منم که کسی را ندارم یوسف گفت بالاخره یه کاری می کنیم و چشمانش را بست یوسف خوابید اما نگار با یک دنیا فکر و خیال دست و پنجه نرم میکرد هربار خیالش راحت میشد همه چیز رو به راه است اتفاق جدیدی میافتاد صبح وقتی یوسف از پله ها پایین آمد سارا و کیوان داشتن صبحانه میخوردند هر دو باهم گفتن سلام بابا.. سلام صبحتان بخیر خوب خوابیدین سارا گفت.. آره ..کیوان لقمه بزرگی از کره و پنیر گرفت در همان حال گفت بابا امروز بریم خرید من شلوار لازم دارم کامبیز هم لباس میخواد سارا گفت خوب با هم میریم منم چیزهایی لازم دارم یوسف دید فرصتی است که جبران اون درگیری با کیوان بشودو بتواند با بچهها صمیمیتی برقرار کند گفت.. بریم منم امروز کاری ندارم داشتن آماده رفتن میشدن که نگار بچه به بغل از پله ها پایین آمد سلام کرد و گفت کجا به سلامتی؟ یوسف گفت.. میریم خرید تو چیزی لازم نداری؟.. من که نه ولی برای نوید با سلیقه سارا یکی دوتا لباس راحتی بخر اینها را با دلخوری میگفت دلش می خواست او را هم ببرند هرسه از در بیرون رفتن در حالی که صمیمانه حرف می زدند و می خندیدند گلنسا جلوی پله ها بود... به به عزم کجا رو کردین؟یوسف گفت گل نسا میریم خرید برای بچه ها چیزهایی بخرم تو چیزی نمیخوای ؟..نه من همه چیز دارم از تصدق سرت کم و کسری ندارم یوسف گفت خدا را شکر پس ما رفتیم شاید دیر آمدیم نگران نشو کیوان گفت ..اصلاً بابا بریم خورشت خلال بادام بخوریم من هوس کردم خواهش می کنم بریم سارا گفت.. خواهشمی کنم یوسف گفت ...گل گنسا ما ناهار نمیآییم گلنسا خوشحال بود یوسف به خانواده اش برگشته خدا را شکر اگر عادله هم بود وای خدا چه می شد این بدبختی به آخر برسه بعد از رفتن انها نگار با بچه از در بیرون آمد ... ناهار بر نمی گردنند ...نه بچه ها هوس خورش خلال بادام کردن نگار با خودش گفت مثلاً من حامله ام یوسف اصلا محل نگذاشت حتی انگار این بچه را نمی خواد گلنسا گفت ما هم بورانی بادمجان میخوریم و بدون اینکه منتظر نظر نگار باشد به آشپزخانه برگشت نگار شل وارفته به اتاق خواب رفت نوید را که خوابیده بود روی تخت گذاشت کمد لباس عادله را باز کرد همه لباس ها را بیرون آورد از لج همه را در اتاق پهن کرد و بعد لخت شد یکی یکی شروع کرد به پوشیدن اغلب کمی برایش تنگ بودند ربدوشامبر به تن کرد گل سر و زینتآلات عادله را به خودش آویزان کرد گفت حیف که او طلاهایش را برده توی دنیای خودش بود که یک دفعه در اتاق باز شد وگلنسا وسط در ایستادبا تعجب وخشم نگاهش کرد.. توچه می کنی تو؟؟... من ..من هیچی گفتم ببینم .....تو غلط کردی تو بیجا کردی این لباسهای خانوم است بابت هر کدام از آنها کلی هزینه کرده اصلاً به اجازه کی اونهارا به تن کردی میخوای بوی تنت را بگیرند که دیگر خانومم اونارو نپوشدبعد با عصبانیت شروع به جمع کردن آنها کرد.. باشه..بزار به یوسف بگم بفهمه پدرت را در میاره عجب رویی داری تو بچه هم که نیستی بیشتر حرکاتت به دیوانه ها میخوره جمع کن جمع کن نگار تند تند لباس ها را به جا لباسی میزد و التماس میکرد... گلنسا خانم... گلنسا خانم.. تورو خدا چیزی نگو نمی دانم یک دفعه چه شد به سرم زد آخر از این لباسها به عمرم نه دیدم نه پوشیدم خواستم ببینم چطوری میشم... مگه.نشنیدی هر کسی باید لباسش مناسب شان و شخصیتش باشه نه با لباس بخواد ادای بزرگان را در بیاره توباید اول آدم با شخصیتی باشی که نیستی لباس بهت شأن و منزلت نمیده بعد انگشتش را نزدیک صورت او آورد فهمیدی شخصیت نمیده... بله شما راست میگین بار آخرم بود قول میدم فقط کسی نفهمه گلنسا گفت... به شرطی که تو هم لباس و وسایل بچه را جمع کنی ببری اتاق آن طرفبالا را هم امروز تمیز می کنم بایدافتخار کنی جاییکه خانم تاج خانم اونجا زندگی میکرده باشی چسبیدی به اتاق عادله خانم دیگر اینجا پیدات نشه اینجا مال خانم من است نگار از گلنسا می ترسید چون می دانست که یوسف برایش احترام خاصی قائل است گفت..باشد من هم به یوسف خان گفتم اون طرف مرتب بشه من پا به اینجا نمی گذارم وسایل خودش و نوید را تند تند جمع کرد و به پایین برد*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃