داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست چهارم : ⬇️* بزارمامانت بلند شه و فکری برای ی…
انتشار: 2026/08/14 17:43 UTCدریافت: 2026/08/14 20:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 20:15 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست چهارم : ⬇️* بزارمامانت بلند شه و فکری برای یک شام خوشمزه بکند شب هم همینجا می مانم کاوه از جا بلند شد و دست ها را با خوشحالی به هم زد مامان آخ جون بابا میماند عادله از جا بلند شد همان روز راضیه یک مرغ محلی آورده و بار گذاشته بود عادله رفت به بهانه آشپزی روی صندلی پشت پنجره نشست گندم زار یک دست طلایی شده بود باد ملایمی در خوشه های رسیده موج می زد توی حال خودش بود یوسف دست روی شانه اش گذاشت ...می بینی عادله جان کم کم وقت درو رسیده گردن و صورتش را نوازش کرد نمی خواهی من را ببخشی؟بیا سر زندگیت من برای نگار خانه میگیرم عادله بدون اینکه به طرف او برگردد گفت هر وقت رفت میام یوسف گفت به چشم برگردم قول میدم همین کار را بکنم حالا پاشو بریم یه کمی قدم بزنیم زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد بلند شو خانوم دل نازک من بلند شو در طول راه فقط یوسف حرف میزد هفته پیش با بچه ها رفتیم خرید: هر چه خواستند خریدم نمیدانی چه روز خوبی بود ای کاش تو هم بودی ناهار رفتیم مغازه آقا کریم خورش خلال خوردیم راستی عمه خانم تلفن کرد گفتم رفتی روستا گفت چرا نیامد این جا بعد هم گفت من دیگر آفتاب لب بامم برگشتی دوباره سری بهش میزنیم خواستم برایت لباس بخرم گفتم خودت بپسندی بهتر است همینطور یک ریز حرف میزد بیا باهم بریم کرمانشاه خرید فقط من و تو برای بچه ها خیلی چیزها لازم داریم توی خود صحنه هم مغازه زیاد شده اما خب کرمانشاه بهتر است بعد دست عادله را در دست گرفت اصلا می ریم کنار آبشار مردم از کرمانشاه برای تفریح به صحنه میان نمی دانی آن جا چه خبر میشه عادله پیش خود گفت لابد نگار را میبرد آبشار والا از کجا این خبرهارا دارد====نگار کلافه و بی حوصله بود بچه را نمیتوانست توی اتاق نگه دارد بلند شد آمد توی حیاط کسی نبود از پله ها بالا رفت قالیچه را توی ایوان پهن کرد و نشست اسباب بازی جلوی دست نوید ریخت گل نسا از آشپزخانه بیرون آمد چشمش که به اوافتادبه فرنگیس گفت عجب رویی داره این دختر دوباره آمده این طرف کیوان اگر ببینید اعصابش خورد میشه از آشپزخانه بیرون آمد و دست به کمرش گذاشت... تو قرار بود دیگر این طرف پیدات نشه نگار گفت گلنسا خانم به خدا بچه آرام نمیگیرد..خب همون طرف حیاط بغلش کن و راهش ببر چه میدانم یه کاریش بکن به ما چه مربوطه تو مادرشی الان آمدی تو ی ایوان یواش یواش خودت را میکشی داخلخانه بعد ش یواش یواش میری بالا بعد هم که در کمد ها را باز می کنی و دوباره لباس های خانم را به تنت امتحان میکنی کیوان داشت از در بیرون می آمد که با تعجب گفت... لباس های مادرم را پوشیده؟...گلنسا گفت آره من رسیدم و از اتاق بیرونش کردم گفتم حق ندارد بیاد این طرف باز هم پا شده آمده وای خدا پناه به تو از دست این زن کیوان گفت... تو دست به کمد مادرم زدی؟.. نگار گفت خواستم ببینم لباسهاش چطوریه جنایت که نکردم ...جنایت هم برات بشه می کنی آدم وقیح از هیچ کاری روگردان نیست مادرم اجازه نمیده سارا لباسش را بپوشد خجالت نمیکشی همین موقع در خانه باز شد و یوسف داخل آمد نگار موقعیت را کاملا مناسب دید که یک گریه جانانه و پر سروصدا راه بیاندازد یوسف از ماشین پیاده شد.. چی شده دوباره همهریختین به هم نگار از پلهها پایین آمد ..یوسف خان با من مثل یک اسیر رفتار می کنند میگن از اون اتاق بیرون نیا ..کی میگه؟...گل نسا و آقا کیوان... هر کسی گفته غلط کرده این خانه تو هم هست کیوان گفت ...بابا دروغ میگه عوضی در کمد های مامان را باز کرده لباس هارا ریخته بیرون تنش کرده گلنسا گفت... یوسف من سر رسیدم و دیدم گفتم برو تو اتاق خودت آن طرف حیاط قرار نیست به همه جا سر بکشی کیوان گفت.. بابا درست بود که این را ببری توی اتاق خواب مادرم ؟یوسف دوباره عصبانی شد... درست و غلط را باید از تو یاد بگیرم ؟..اگر یاد میگرفتی که خوب بود هر چی میگیم انگار نه انگار کارخودت را می کنی یوسف پله ها را دو تا یکی بالا آمد سیلی محکمی توی صورت کیوان زد ...پسره جعلق... کیوان مچ دست او را گرفت در حالیکه دندان هایش را روی هم می فشرد گفت...کاری نکن دست به رویت بلند کنم... تو تو دست برویم بلند کنی گلنسا خودش را رساند سارا هم از اتاق بیرون آمد بازهم چه خبر شده کیوان و یوسف با هم گلاویز شده بودند گلنسا فریاد زد... ... غلام اینها دارند همدیگر را می کشند کیوان با کنار دست ضربه ای به گردن یوسف زد یوسف از درد نعره کشید و محکم توی شکم او زدهمه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد سر کیوان به نرده خورد خون فواره زد