داستانِ شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و پنجم : ⬇️* ببریمش بلندش کن خودش جلوجلو رف…
انتشار: 2026/08/14 17:44 UTCدریافت: 2026/08/14 20:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 20:15 UTC
داستانِ شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و پنجم : ⬇️* ببریمش بلندش کن خودش جلوجلو رفت و پشت فرمان نشست غلام کیوان را روی صندلی عقب خواباند خودش کنار یوسف نشست گلنسا خودش را کنار کیوان جا کرد پارچه را روی سرش فشار میداد و هی زیر لب دعا میخواند دکتر شکافتگی را بخیه کرد کیوان به هوش آمد لای چشمش را باز کرد با دیدن یوسف دوباره چشمش را بست فقط نالید ...گل نسا چیه گل نسا به قربانت بره پسر دردانه ام ...گلنسا ...آب.. آب بهم بده چشم الان ...دکتر داخل اطاق بود... عیبی نداره آب میتواند بخورد یک ساعت بعدهم مرخص است فقط داروهای تقویتی براش نوشتم خون زیادی ازش رفته یوسف رفت بیرون از اتاق ایستاداینها بچه هاش بودند همان بچه های متین و مطیع === عادله نهار بچه ها را داده و خودش دراز کشیده کتاب میخواند که در زدن راضیه پشت در بود .....سلام خانم جان سلام..چطور آمدی راضیه؟ .. چیزی شده؟.. نه خانم جان آمدم سر بزنمآخه هر روز صبح می آمدی ؟ ...شاهمراد برگشته؟.. آره تازه الان آمد بیا بشین خودش هم روبرویش نشست ..خبری آورده؟ سارا حالش خوبه؟ ...نگران نباش خانم جان فقط گلمراد میگه آقاکیوان با ارباب دائماً سر هم داد میزنن رویشان بدجوری به هم باز شده می دانم برای شما سخته ولی خب دیگه وقتشه که برگردی این زن هم دور به دستش افتاده ارباب را بر علیه بچه ها تحریک میکنه بیایید بالاخره ارباب یک کاری باید بکنه نگرش نمیداره مطمئنم براش جایی را میگیره خانم جان زندگی چند ساله را ول کردی به خاطر این دختر دهاتی به خاطر یه بچه رعیت..؟؟؟ عادله میدانست راضیه حقیقت را میگوید هرچقدر سخت و دشوار بلاخره باید برمیگشت گفت حالا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده هیچی فرنگیس به شاهمراد گفته بود به خانم چیزی نگو اما هر طور شده راضیش کن بیاید اما من نمیتوانم نگم ارباب دوباره با آقا کیوان درگیر شدن این دختره رفته لباس های شما را تنش کرده گلنسا هم عصبانی شده و همون موقع کیوان هم شنیده و با پدرش دعوای مفصلی کردن عادله وحشت زده گفت... کتک کاری کردند... بله ...خدای بزرگ داره چی به سرمان میاد؟راست میگی راضیه باید بیام دیگه نبودنم توی خانه صلاح نیست راضیه نفسی کشید آره قربانت برم کمک میکنم جمع و جور کنید غلام هم بیرون است او چرا آمده؟.. گلنسااو را فرستاده که شما را ببرد عادله در اتاق کامبیز را باز کرد کامبیز جان بلند شو کامبیز برخاست و نشست کتابش را کنار گذاشت چی شده ،؟ ...باید بریم.کامبیز نیم خیز شد.. کجا خانه خودمان؟آره وسایلت رو جمع کن چیزی جا نگذارید کاوه خواب بود عادله گذاشت آخر سر بیدارش کند====کیوان بعد از اینکه از بیمارستان برگشت کلامی با یوسف حرف نزد حتی سلام هم به او نمیکرد نگار هم اون طرف حیاط بچه را در روروکی که یوسف برایش خریده بود می گذاشت و خودش هم می نشست لب باغچه شبها یوسف به اتاق او میرفت و همین بیشتر حرص کیوان را در می آورد همچنان شلوار کوتاه می پوشید حتی بدون زیر پیراهن در خانه می گشت گلنسا می گفت... پسرم یه چیزی تنت کن این هم نشه مایه مکافات شانه بالا میانداخت.. مایه جنگ و جدل را از اول او گرفت شب ها می ره توی اون اتاق نیم وجبی شرم نمی کنه پیش این زنه میخوابه گل نسا گفت ...باشه ..باشه .هیس آرام باش فعلا چیزی نگو مادرت داره میاد...کی؟..به زودی میاد قول میدم فقط تو فعلاً آرام باش=======وقتی رسیدن سر شب بود یوسف فرشی جلوی اتاق نگار پهن کرده بود و همان جا دراز کشیده و با بچه بازی میکرد وقتی ماشین وارد خانه شد متوجه آمدن آنها نشد عادله که پیاده شد گلنسا به استقبالش رفت ...الهی خانه را بی تو نبینم الهی فدای خاک قدمت عادله گلنسا را بغل کرد و بوسید بچه ها از ماشین بیرون آمدن و سارا و کیوان هم با خوشحالی دویدند بیرون سارا به گردن مادر آویزان شده بود و گریه می کرد... مامان دو ماهه که ندیدمت بعد کاوه را بغل کرد کامبیز گفت من رو کسی تحویل نمیگیره ؟؟سارا خنده کنان بغلش کرد اشک و خنده با هم قاطی شده بود عادله روی پله ها نشست گریه امانش نمی دادبه حیاط باغچه ها و حوض نگاه میکرد تا به حال این همه از زندگیش جدا نمانده بود یوسف و نگار تازه فهمیدند که این طرف خبرهایی هست نگار پشت درخت ها ایستاد یوسف جلو آمد*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃