یوسف مرتب حرفت را عوض میکنیمگر نگفتی بیا سر زندگیت ها.......گفتم گفتم غلط کردم حواسم نبود من مگر تو…
انتشار: 2026/08/15 18:08 UTCدریافت: 2026/08/16 03:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 03:42 UTC
یوسف مرتب حرفت را عوض میکنیمگر نگفتی بیا سر زندگیت ها.......گفتم گفتم غلط کردم حواسم نبود من مگر تو را بیرون کردم ها ..مگر خودت راه نیفتادی رفتی؟ ابن بچهها یت را گرگ کردی و فرستادی بجان من ها مگر نکردی اینها از کجا پشتیبانی میشوند ها غیر تو کی به اینها دل وجرات میده اصلا این دوماه کدامتان مردید هیچ طوری هم نشد خب باز هم بمان اصلا اول مهر و مدرسه را ول کن مگر من چند کلاس درس خواندم که دارم چند آبادی را می چرخانم این دو تا پسربزرگ شده اند باید یواش یواش اداره املاک را یاد بگیرند آنجا مباشر تعلیم شان می دهد کامبیز از جا بلند شد رگهای پیشانیش کبود شده و بیرون زده بود ؟؟یعنی چه باباشما میگید مادرس ول کنیم من باید به تحصیلم ادامه بدم آب و ملک هم پیش کش خودت... خرج تحصیلت را از کجا میاری از این به بعد کار می کنی آنجایاد میگیرید سرپرستی می کنید بعدها پول هایتان را جمع کنید خواستید ادامه تحصیل بدید فعلاً من صلاح را در این میبینم اینجا تا من را نکشید راحت نمیشید می دانم من الان دو تا بچه دیگر هم دارم آنها نیاز به پدر دارند سارا گفت...دوتا؟؟یوسف درحالی که از اتاق بیرون می رفت گفت آری یکی دیگر هم در راه است بیایید من را بزنید*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃

