داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و هفتم : ⬇️* آری یکی دیگر هم در راه است بیایی…
انتشار: 2026/08/16 18:09 UTCدریافت: 2026/08/17 02:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 02:52 UTC
داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و هفتم : ⬇️* آری یکی دیگر هم در راه است بیایید من را بزنید چرا معطلید؟ وبه سمت حیاط رفتهمه بهت زده به جا ماندند یعنی ممکن است یک انسان آنقدر تغییر کند کیوان از اطاق بیرون آمد... رفت به اربابش بگویدکه مأموریتش انجام شد بعد آمد نشست سارا یک دفعه زد زیر گریه من نمیخوام توی روستا زندگی کنم عادله با تشر گفت تو نخواه تو نیا ولی ما میریممن تحمل هر روز دعوا و کتک کاری را ندارم کار تا به جاهای باریک تر نکشیده بهتره جمع کنید بریم کامبیز گفت.. مامان یعنی درسم راول بکنم..نمیدانم کامبیز جان من نهایت تلاشم را می کنم که شما لطمه نخورید فعلا مغزم کار نمیکند پسرم می بینی که پدرت پاک عقلش را از دست داده این زن نمی گذاردحرف حساب به گوش یوسف نمیره به کاوه گفت برو صدایش کن نیاز به وسایل بیشتری داریم باید ماشین تهیه کند کامبیز گفت ...مامان عجله نکن بابا وقتی برگرده. میبینی نظرش کلی عوض شده توی عصبانیت یه حرف هایی میزنه تو فورا میخوای حکمش رو اجرا کنی مگر مهمانی آمده ایم و صاحب خانه بیرونمان کرده این جا خانه ماست توی دعوا هم که از این هارت و پورت ها زیاد میشه... پسرم حکایت یک هارت و پورت و عصبانیت آنی اگر بود کاملا حق با تو بود اما نه این زن دوباره باردار است مخصوصا میاید مرتب خودش را قاطی ما میکند که دعوا راه بیندازد و گرنه چه مرضی داره که حاضر نیست به خانه دیگری بره اگر او خواسته بود مطمئن باش پدرت تا به حال برایش خریده بود اما نمی خواد او این جا را میخواد بدون کم و کاست میخواهد خانم این خانه باشد درست جایی که من بودم حتی همان لباسها را بپوشد و مستخدمین از او دستور بگیرند من میدانم این رشته سر دراز دارد ما همیشه باید منتظریک درگیری چه بسا شدید و بد فرجام باشیم نه قبول کن که این یک هارت و پورت ساده نیست کاوه جان برو صدایش کنکاوه دوان دوان رفت و بعد از دقایقی با یوسف برگشت کیوان برای اینکه کنترلش را از دست ندهدبه اتاقش رفت عادله گفت وسایل خودم را می خواهم ببرم آنها که دیگر اختیارشان با من است یا لازم است که جهیزیه ام راهم برای نگار بگذارم ؟... هرچه مال خودت است ببر همین حالا بلند شو همه را یک طرف جمع کن من میرم ماشین بگیرم تا ظهر آماده باشید بعد در حالی که از اتاق بیرون میرفت انگشت نشانه اش را رو به عادله گرفت ... فقط چیزهایی که به این خانه آوردی لباس هایت را حق نداری ببری آنها را من برایت خریدم بعدبرگشت به طرف صندوقچه قرمز که گوشه اتاق بود وبه سمت آن رفت این را هم خالی کن ببینم عادله بلند شد و صندوقچه را برداشت اینها را هم برای او بگذارم؟.. اوکیه؟ خالی کن این ها را من خریدم صندوقچه را گرفت ..کلیدش را بده عادله کلید را با بند به گردنش آویخته بود صندوق را باز کرد همه را خالی کرد..خب بگو ببینم کدام از این ها مال خودته عادله تمام وجودش یک پارچه آتش شده بود به همین آسانی داشت همه چیزش را از دست می دادیوسف صدا کرد گلسا.. گلسارا بگید بیاد یکی بلند شه و صدا ش کنه ..کاوه... کاوه به دهن مادر نگاه می کرد عادله گفت برورفت و گنسارا آورد بعد از او هم فرنگیس آمد هر دو شگفت زده کنار دیوار ایستادند.... گوش کن گلنسا با توام تو میدانی کدام از این ها مال خود عادله است بیا جلو بشین گلنسا جلو آمد... یوسف نکن از خدا بترس*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃

