داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و هشتم : ⬇️*... حرف نزن ..فقط بگو ..مدیون می…
انتشار: 2026/08/17 18:01 UTCدریافت: 2026/08/17 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 23:10 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و هشتم : ⬇️*... حرف نزن ..فقط بگو ..مدیون میشی اگر دروغ بگی هرچه مال عادله است تو سوا کن من حرفت را قبول دارم گلنسا نشست این گردنبند را سر عقد عمه اش به او داد گوشوارهها راهم از طرف پسر هایش داد کیسه ای پر از سکه بود این سکه ها را هم هر سال عمه خانوم عیدی داده سینه ریز الماس را برداشت اینکه کادوی خودت بود شب عروسی یوسف آن را گرفت... این را.. نه. گفتم مال خودش...هیچی بقیه را نمیدانم .....من می دانم همه راخودم برایش خریده ام برو جعبه یا کیسه ای بیار همه را جمع کن گلنسانگاهی به عادله کرد عادله گفت ....بروبیار بعددست کرد بین طلا ها یک گردنبند یاقوت با گوشواره هایش را برداشت این ها مال مادرم بود...همه چیز مثل خواب بود کابوس بود به واقعیت شباهتی نداشت یوسف مثل یک گرگ وحشی شده بود اگر کسی لب باز میکرد و حرف میزد آماده بود که پاره پاره اش کند گل نسا با یک کیسه پارچهای برگشت یوسف هر چه روی زمین بود جمع کرد و توی کیسه ریخت و برخاست لوازمت را با کمک غلام و فرنگیس جمع کن من با ماشین باری برمیگردم درون عادله ویران بود اما ظاهرش در منتهای خونسردی دوتا پسر داشت که با یک اشاره یا گریه و شیون او غوغا به پا میکردند مثل کوه آتشفشان بودند کیوان آرام زیر گوش سارا گفته بود من خودم را فدا می کنم تا بابا نیامده دخل این زنیکه رو میارم داغش را به دل پدر نامردم میگذارم سارا با گریه پرسیده بود اونوقت داغ خودت را به دل مامان میگذاری که این همه عذاب کشیده بعد هم مگر این زن ارزش این را دارد که به خاطرش اعدامت کنند بعدها سارا اینها را به مادر گفت غلام گلنسا همه گریان با فرنگیس مشغول جمع کردن وسایل شدن فرش دو تا بود هرکدام دوازده متری رختخواب به اندازه ۶ نفر ظروف که فراوان گلنسا نگذاشت از جهیزیه عادله چیزی جا بماند همه را بستند و گوشه حیاط روی هم گذاشتن ناهار را سرپایی خوردند نگار مثل موش در سوراخش پنهان شده بود یوسف بعد از ظهر برگشت همان طور ابرو در هم کشیده همانطور راسخ و انتقام جو ماشین باری بزرگی گرفته بود که داخل حیاط آمد وسایل رادر مقابل چشمهای گریان و صدای هق هق گریه اطرافیان بار زد یک ماشین سواری هم برای عادله و بچه ها. یوسف گفت همه توی جیب جا نمی شوند سارا چمدانش را بسته بود و کنار بقیه ایستاده بود یوسف گفت..تو لازم نیست بری سارا گفت ..میرم بابا من دفعه پیش مدت کوتاهی توانستم بمانم نه اینطوری برای همیشه بعد بازوی عادله را چسبید من پیش مادرم می خواهم باشم یوسف غرید.. دختره ننر حالا نوبت توست که اعصاب من را بهم بریزی میخواستم کاوه را هم نگه دارم اما ترسیدم بچه غصه بخورد سارا به گریه افتاد من هم غصه میخورم بابا خواهش می کنم من می خوام پیش مادرم و برادرها م باشم گلنسا گفت ... یوسف بگذار برود اما گویا نگار سفارش کرده بود که او بماند پس فردا بچه که به دنیا بیاد کسی در کنارش نیست می دانست اهالی خانه چشم دیدن بچه اش را ندارند چاره ای نبود پسر ها آماده جدال بودند اما عادله اشاره کرد که سوار شوند می دانست هر جدالی به نفع نگار تمام میشود اگر یوسف لطمه ببیند تا آخر عمر می گوید بچه هایت این بلا را به سرم آوردند و اگر بچه ها صدمه بخورند که از ناکامی عادله خوشحال می شود. سربه گوش ساراگذاشت .. عزیزم فعلا بمان اوضاع این جوری نمی ماند بلاخره می برمت... گلنسا جان دخترم را به دست تو میسپارم گلنسا آهسته گفت... خانم جان ایشالله خودت برمیگردی این یک طوفان است. بالاخره فرو میشینه خدا خودش بر حق است عادله اشکهایش را پنهان کرده بود با سر سختی نمی خواست در مقابل یوسف ضعف نشان بدهد از خانواده گلنسا حلالیت خواست و خطاب به یوسف گفت.. یوسف خان دنیا همیشه بر یک پایه نمی چرخد عزت و ذلت دست خداست من تو را به او واگذار می کنم این را گفت و سوار شد ماشین ها پشت سر هم راه افتادند ماشین باری جلو و سواری پشت اون غلام هم آخر از همه با جیپ می آمد توی خانه غوغایی از گریه و ناله و نفرین گل نسا و فرنگیس برپا بود ..دیدی چطور خانوم نازنینم از خانه و زندگی اش رانده شد ای خدا ..ای خدا ...باعث و بانیش را نابود کن تو بر حقی او می گفت و بقیه همه گریه می کردند یک عزاداری حسابی راه افتاده بود عادله تمام را ه هم چنان خودش را کنترل کرد می دانست که پسرها طاقت ندارند کاوه هنوز به عظمت بلایی که به سرشان آمده بود خیلی واقف. نبودطرف های غروب بود داشتند به روستا نزدیک می شدند چراغ های ده که پیدا شد عادله به راننده گفت

