داستان شب :*عادله*_ــ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و نهم : ⬇️* ..خوبه همین را بگودرپناه خدا با…
انتشار: 2026/08/18 18:02 UTCدریافت: 2026/08/19 02:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 02:20 UTC
داستان شب :*عادله*_ــ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و نهم : ⬇️* ..خوبه همین را بگودرپناه خدا باشی غلام دور زدد و برگشت عادله به راننده باری گفت.. مسیر عوض شد جای دیگری میرویم از اون جاده کناری برو ما هم دنبال تو هستیم کیوان پیاده شد ..مامان چیکار می کنی؟.. پسرم می رویم پیش عمه.. کیوان ذوق زده عادله را بوسید آفرین مادر شجاع من پس من با باری میام دوان دوان رفت و کنار راننده نشست و هر دو ماشین حرکت کردن ساعت از نه گذشته بود که به محدوده زمینهای خودشان نزدیک شدند زمین های عادله که در طول این ۲۰ سال پسر عمه ها آباد نگهش داشته بودند و عمه عوایدش را برایش پس انداز کرده بود چه سرزمین آشنایی چه جای امنی بچه ها همه عمه را دوست داشتن مثل مادر بزرگشان بود به علاوه اینجا بین فامیل مادریشان بودند گرچه روستاییان با عادله مهربان و مطیع بودن اما هم خون های خود را در کنار داشتن فرق میکرد زمین های عادله نزدیک بیستون از توابع کرمانشاه است شهری تاریخی و دارای قدمت چند هزار ساله از جاده ای که به طرف ساختمانها میرفت گذشتند کمی دورتر از خانه عمه عادله به راننده گفت که نگه دارد و خودش پیاده شد و به سمت خانه حمید رفت چراغ های خانه روشن بودند گفت خدا را شکر هنوز نخوابیده اند یکی از پسرها در را باز کرد و ذوق زده صدا زد ..پدر عمه عادله است...حمید دمپایی ها را نک پا انداخت و آمد دم در.. سلام خوش آمدید چه عجب بعد یک دفعه چشمش به ماشین باری محتوی وسایل افتاد... چیزی شده عادله جان .. داستانش مفصل است فعالانکمک کنید که بار ها را خالی کنیم نمیخوام عمه امشب بفهمد احتمالا خوابیده حمید گفت یکی برودعمو سعید را خبر کندسعید و به دنبالش طوبی آمدند وسایل را کنار خانه حمید پیاده کردند عادله پول راننده را حساب کرد و او را روانه کرد همگی در خانه حمید جمع شدند همه با کنجکاوی چشم به دهان عادله دوخته بودند حمید گفت یوسف خان بلایی سرش آمده که کیوان با لحنی طنز آلود گفت ...آری جنون گرفته ... واقعاً؟ یعنی چطوری ؟عادله گفت نه منظور کیوان چیز دیگری است یوسف دو ساله که زن دوم گرفته عمه خبر دارد زن یکی از رعایا را صیغه کرده و صاحب فرزندهم شده آن زن در همان خانه که ما بودیم زندگی میکرد یوسف عاشق شده باور می کنید؟؟..عاشق ،؟ عاشق زن یک رعیت؟... آری دقیقا رعیت تمام عیار همان طور بدبخت و بی سامان ظاهراباشوهرش برای معالجه آمده بودنداما یوسف آن ارباب با نام و نشان ومتین کم کم اختیاراز دستش در رفته بود کاری کرد که طلاق زنه را از شوهرش گرفت ابتدا نرم نرم پیش می رفت من و بقیه اهالی خانه چیزهای میدیدیماما باور نمی کردیم.. خلاصه چی بگم بلاخره زنی که چند سال بود باردار نمی شد از یوسف حامله شد .. یعنی رابطه پنهانی؟؟این را زن حمید گفت.. آری گلاره جان.. مثل پسرهای بی اصل و نسب و الوات بعد هم صیغه اش کردهمه در بهت فرو رفته بودند یوسف را بارها دیده بودند و می شناختند .. بعد هم که من را از خانه چند ساله ام بیرون کرد به دستور او همان زن بدبختی که وقتی آمد چادری سوراخ سوراخ سرش بودو من بهش رسیدم من ساده و احمق به جای آنکه هر طور شده شرش را کم کنم دلم برایش سوخت بچه اش را نگذاشتم سقط کند انصافا یوسف آن موقع شرمنده بود و اختیار دست من بود اما نکردم ... بعد تمام اختیارات پس و پنهان به دست او افتادیوسف ماشین گرفت که ما را برای همیشه به روستا بفرستد گفت بچه ها هم لازم نیست درس بخوانند توی زمین کار کنند بچه هایم را نمی توانستم از تحصیل محروم کنم به ظاهر ما روانه روستا شدیم اما او مجنون شده بود من که بازیچه دست یک دیوانه نمی شدمبرگشتیم به این سمت خلاصه همین بود.. بعد اشکی را که روی گونه هاش چکیده بود با سر انگشت پاک کرد مهم نیست دنیا سرد و گرم زیاد دارد ولی یوسف با من و بچه هایش بد کردجو بسیار بدی حاکم بود همه متاثر بودند عادله زنی که آن همه قرب و منزلت داشت و زندگی اش از نظر رفاه و امکانات زبانزد بود زنی که نور چشم شوهر بود و چهار بچه را از همه نظر عالی تربیت کرده بود حالا با یک کامیون اثاث در حقیقت جهیزیه ای که بیست سال زیر دست و پا بوده او را از خانه اش بیرون انداخته باشند سعید اشک در چشمانش میدرخشید با خود میگفت این همان دختری است که من بعد از سالها هنوز در فراقش می سوزم نه نمی گذارم زجر بکشد او عزیز من است حتی مادرم دیگر نمی تواند مانع شود خوش بختش میکنم هم خودش هم بچه هایش را زیر بال و پر می گیرم حق هر دوی ماست شاید کار خدا بوده*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃
