داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت سیام : ⬇️* حمید گفت ناراحت نباش عادله جان اینجا آ…
انتشار: 2026/08/19 18:02 UTCدریافت: 2026/08/20 02:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 02:30 UTC
داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت سیام : ⬇️* حمید گفت ناراحت نباش عادله جان اینجا آمدی خانه خودت آنقدر که این جا مال توست مال ما نیست تو زن ندار و بی چیزی نیستی ما همه مثل کوه پشت تو هستیم خیالت راحت در امان هستی حمید دختری داشت که هم سن و سال سارا بود عادله با خود فکر کرد اگر دخترم آمده بود الان این دوتا کنار هم نشسته و با هم پچ پچ می کردند پسرهای حمید با یکی دو سال اختلاف سنشان به بچههای عادله میخورد محبوبه زن حمید به کمک طوبی تدارک شام را دیدند و بعد هم رختخواب ها را پهن کردن عادله در حالی که سرش را روی بالش می گذاشت حس کرد بعد از دو سال شب آرامی خواهد داشت سعی کرد زخمی را که در دل داشت دیگر تازه نکند و زندگی را از نو به نحو جدیدی شروع کند چشم بر هم گذاشت و خیلی زود خوابش برد فردا صبح عمه با احتیاط از دو تا پله ایوان پایین آمد معلوم بود بیناییش خیلی کمتر شده عادله که گوشه حیاط روی سکویی نشسته و منتظرش بود از جا برخاست جلو رفت و بغلش کرد..عمه جان سلام..عادله جان تویی دخترم خوش آمدی سفت و محکم او را به خودش چسباند کار خوبی کردی بیشتر پیش من بیا میبینی که حال خوشی ندارم.. عمه آمده ام که بمانم.. بمان قدمت روی چشم یوسف چه اجازه داده..بله خودش گفت برو عمه سکوت کرد.. گفت برو.. آری قصه اون زن را که برایت گفتم حالا یوسف را به کلی قبضه کرده یوسف دیگر اون مردی که همه چیز را برای ما میخواست نیست من به این هم راضی شدم فقط به خاطر بچه هایم گفتم برای آن زن خانه بگیر نگرفت گفت تو برو بعد روی شانه عمه اشک هایش را رها کرد عمه زندگی چند ساله ام را به خاطر زنی که تا دو سال پیش از لب چشمه آب می آوردو از شوهرش کتک میخورد از دست دادم از همه بدتر سارایم را هم نگه داشت نگذاشت با ما بیاید گفت نگار کسی را ندارد سارا باید کنارش باشد عمه روی دستش میزد وای خدا این مردها چه جور جانورانی هستند چی خلق کرده ای تو خدایا عادله گفت ..عمه نگو مرد ها الان پسر های خودت با زن هایشان چه رفتاری دارن؟ یوسف عاشق شده و عشق دیوانه اش کرده عمه دست عادله را کشید بریم داخل اتاق دخترم دختر بیچاره ام و همراه عادله اشک میریخت عادله التماس کرد..عمه جان تو را به خدا توگریه نکن چشمت مشکل دارد خدا را شکر تو را دارم پسر هایت مثل برادرهایم هستن اگر بی کس بودم باید می سوختم و دم نمیزدم مگر کم هستند زنهای بی یار و یاور که این جور مردها هزار بلا سرشان میارن وهیچکس به دادشان نمیرسد قانون هم که به نفع مردهاست اصلا معنی ندارد زنی برود و از شوهرش شکایت کند عمه من باید صبوری کنم بچه هایم روحیه شان را از دست دادهاند ..عزیزکم آری آری به فکر خودت و بچه هایت باش خدا بزرگ است تو همه چیز داریبرای صبحانه همه در خانه عمه جمع شدن در این میان عادله متوجه طوبی شد که نگاهی نگران دارد آمدن عادله برایش خوشایند نبود عادله دلش می خواست به او بگوید نگران نباش من هیچ خطری برای زندگی تو ندارم عادله با پسرهایش عازم رفتن به کرمانشاه شدن باید چیزهایی برایشان میخرید سعید ماشینش را تا دم در خانه آورد.. سوار شوید من میبر متان عادله گفت .فقط تا سر جاده تو باید به کار و زندگیت برسی ... من کار ندارم سوار شو .. پس طوبی را هم بیار .. طوبی کاری ندارد ..باشد می خواهم بیاید بعد به کاوه گفت بروخاله طوبی را صدا کن سعید گفت جای تان تنگ میشود طوبی به سرعت خودش را رساند..ممنون من هم اتفاقاً چیزهایی لازم دارمسعید پا به پای آنها دکان به دکان می آمد و برای لباس پسر ها نظر میداد بلوزی هم برداشت و به عادله گفت این را برای خودت بخر رنگش به صورتت می آید عادله ابرو در هم کشید بلوز را برداشت طوبی که نزدیک آنها آمد عادله بلوز را به طرفش دراز کرد.. ببین شوهرت چه برایت پسندیده طوبی لبخندی حاکی از ناباوری و شک و احیاناً مسخره گرفتن موضوع زد.. برای من؟سعید انتخاب کرده؟.. آری .. سعید به ناچار گفت می پسندی سلیقه عادله بود ممنون عادله جان این به خودت بیشتر می آید نه هدیه شوهر را که رد نمی کنند دوست دارد تو بپوشی ساعتی از ظهر گذشته بود که به خانه برگشتند حمیدقرار شد خودش برود و ترتیب ثبت نام بچه ها را بدهد گفت صبح ها خودم بچه ها را می رسانم عادله جان نگران نباش همه رفتارشان سرشار از محبت و همدلی بود عادله وقتی برگشت دید چند کارگر دارند با نایلون های بزرگی روی اثاث را می پوشانند عمه گفت پاییز است یواش یواش بارش باران شروع میشه باید خانهای برایت روبه راه کنیم اینجوری اعصابت خراب میشه سعید و حمید با عادله نشستند دفتری جلوی عادله گذاشتن دقیقا بگو خانه چه نقشه ای داشته باشد همه جور امکانات هست بچه های تو از خونه یوسف به اینجا آمده اند نباید احساس کمبود کنند عادله گفت ای بابا این چیز ها چه اهمیتی دارد *ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃