داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده شهپر تواضعی_*قسمت سی و یکم : ⬇️* چند روزی بود که بچهها با نوه های عمه…
انتشار: 2026/08/20 17:52 UTCدریافت: 2026/08/21 03:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 03:10 UTC
داستان شب :*عادله*_ـ نویسنده شهپر تواضعی_*قسمت سی و یکم : ⬇️* چند روزی بود که بچهها با نوه های عمه به مدرسه می رفتند آن روز باهم از مدرسه برگشته بودن کهپسر حمید دوان دوان آمد ...عمه عادله عمه عادله.. ها چیه گل پسرمای... این کامبیز روی من را توی مدرسه سفید کرد هر روز سر صف میارنش که از استعدادش تعریف و تقدیر کنند کیوان گفت از من هم تعریف کن ..تو ای..بد نیستی مثل منی ما پیش کامبیز شاگرد تنبل به حساب می آییم عادله خندیدعزیز دلم همه تان خوبین بچه های من شانس آوردن که به مدرسه شما آمدن کاوه کوچکترین بچه عادله هم همبازی پسر کوچک حمید بود روی هم رفته بچه ها راضی بودند و مشکلی نداشتند عادله منتظر بود سر و کله یوسف پیدا شود و بلوا و آشوب به راه بیاندازد اما هیچ خبری نبود خود عادله دلش برای سارا لک میزد که اون هم هر روز تلفنی با هم صحبت می کردند یک بار هم گل نسا آمد پای تلفن و کلی گریه کرد.. دلم برایت تنگ شده خانم جان..من هم دلم تنگ شده برای همه تان حتی برای نوه های توچه میشود کرد تو چه می کنی با اون زنیکه .. چه می توانم بکنم تا می تواند اورد و دستور می دهد عقده های سی ساله را دارد سر ما خالی می کند این را بخرید آن را بپزید من که راه میروم و نفرینش می کنم مثل بمب متلاشیمان کرد حالا می فهمیم که حق با اون صفر بود که روزی یک دست کتک جانانه به این میزد ای کاش یوسف هم روزی جلوی ما این کار را بکند که من زمین را سجده می کنم این روزها که زایمانش هم نزدیک است دیگر بیا و ببین نازو ادایش را چه فیلمی در می آوردراستی خانم جان کاری کردی کارستان چطور این غلام را روانه کردی و خودت سر از خانه عمه در آوردی؟.. مفصل است گلنسا مفصلگلنسا همچنان از دست نگار گله و شکایت داشت و برای عادله خانمی که آن قدر خوب و شایسته بود تاسف می خورد عادله گفت گلنسا ما اینجا مشکلی نداریم همه چیز خوبه فقط ندیدن سارا مرا دیوانه می کند وهر لحظه جگر مرا می سوزاند یعنی می شود دوباره دخترم را ببینم از اینکه یوسف هم سراغمان نمی آید خیلی خوشحالم ولی خب من نمی خواستم اینطور بشه فقط حواست به سارا باشه بچه ام غصه نخوره بهش بگو یه روزی دوباره دور هم جمع میشیم امیدوارش کن..مدرسه که میره؟. آره صبح غلام میبرتشظهر بر میگردونه. گلنسا جانم مرتب زنگ بزن من کمتر زنگ میزنم چون نمی خوام یک وقت ان زن گوشی رو برداره ___ دوباره حرف ساختن خانه را سعید پبش کشید عادله گفت حالا که اینطور است الان روی کاغذ همه چیز را خودم طراحی می کنم راست می گویید خانه ای میسازیم که همه چیزش از بهترین مصالح باشد کف سالن و اتاق ها سنگ باشد دور خانه ام باغچه های پر از گل چهار طرف خانه پنجره های بزرگ باشد که نور آفتاب سراسر خانه را روشن کند میگفت بی اختیارمیگفت انگار دارد در خواب حرف می زند خانه اش در نظرش بود باغچه ای که یوسف با دست خودش مثل تابلو نقاشی بنفشه هایی به شکل قلب کاشته بودآن هم جلوی اطاق نگار یک دفعه متوجه شد اشک صورتش را خیس کرده و پسر ها مات و مبهوت نگاهش می کنندگفت ببخشید و رفت که آبی به صورتش بزند وقتی برگشت و چهره ماتم زده پسر عمه هایش را دید خندید ببخشید ببخشید خب بعدخط کش برداشت توی دفترشروع به کشیدن جای اطاقها و بقیه نقشه خانه کرد: وقتی سه تایی طراحی را تمام کردند سعید دستهایش را بهم زد و با خنده ای بلند گفتجانمی چه خانه ای خواهد شد کار را کم کم شروع می کنیم تا سرما و برف شروع نشده به یک جایی برسد عمه گفت پول کافی هست صرفه جویی نکنید *ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃
