به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد برای مردی که به من «هنرِ دیدن» و «شجاعتِ خندیدن» را آموخت…
انتشار: 2026/08/09 14:29 UTCدریافت: 2026/08/16 22:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 22:45 UTC
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد برای مردی که به من «هنرِ دیدن» و «شجاعتِ خندیدن» را آموخت در دنیای روزنامهنگاران، حقیقت معمولاً میان دو ددلاینِ سخت و بیرحم گم میشود. حقیقت در دنیای ما، یعنی تقلا برای رسیدن به ساعت چاپ، فشار برای پر کردن ستونهای خالی و نبردی همیشگی با زمان؛ در حالی که هر ثانیهاش بوی اضطراب میدهد. اما در میانهی این هیاهوی خردکننده و شلوغیِ اتاق خبر، حضور استاد حمید آرش آزاد برای من، حکم یک «نقطه اتکای آرام» و یک پناهگاه امن را داشت. به یاد دارم روزهایی را که در تحریریه نشریه «پیام نو» کنار ایشان بودم؛ روزهایی که میزها از تپههایی از کاغذهای بازنویسیشده و پیشنویسهای خطخطی پر شده بود. در آن فضای پرتنش، استاد با آن متانت خاص و نگاهی که گویی لایههای پنهان هر اتفاق را میخواند، به من آموخت که روزنامهنگاری در «پیام نو»، صرفاً ردیف کردنِ کلمات یا گزارشِ خشکِ وقایع نبود؛ بلکه هنرِ «دیدنِ نادیدنیها» و شنیدنِ صدای کسانی است که در هیاهوی شهر، کسی به آنها گوش نمیدهد. حضور ایشان برای من، یک کلاس درسِ همیشگی بود؛ اما نه از آن کلاسهای خشک و قاعدهمند. آموزشهای استاد در قالب «طنز» جاری بود. او به من آموخت که طنز، نه برای گریز از حقیقت، بلکه برای مواجهه با حقیقت است. یادم هست وقتی متنی را با تمام غرور و اشتیاقِ جوانی به ایشان میدادم، او با آن لبخند کنایهآمیز و مهربانی که مخصوص خودش بود، عینکاش را روی بینی جابهجا میکرد و با یک تیکهی هوشمندانه یا اصلاحی ظریف در «تیتر» و «لید»، تمام دنیای متن مرا دگرگون میکرد. او با برخورد طنازانهاش به اشتباهات من، یاد داد که در نویسندگی، نباید با خودمان بیش از حد جدی باشیم. وقتی جملهای را بیش از حد پیچیده یا متکلف مینوشتم، با همان لحن خاصش و شوخیای ظریف به من میفهماند که «علی، داری با کلمات کشتی میگیری! رهایشان کن تا خودشان راهشان را پیدا کنند.» او به من آموخت که قلم، اگر با طنز و انسانیت عجین نشود، تبدیل به تیغی سرد میشود که تنها زخم میزند. او در کنار من بود تا بفهمم چطور در دنیای خاکستریِ خبرها، رنگِ حقیقت را پیدا کنم و چطور با زبانی که هم تند باشد و هم مهربان، با دنیا سخن بگویم تا هم حق را بازگو کنم و هم انسانیت را در کلماتم حفظ نمایم. در یادم هست که استاد، حتی در سختترین لحظات تحریریه «پیام نو»، وقتی فشار چاپ به اوج میرسید و استرس بر فضای نشریه حاکم بود، با یک جملهی کوتاه و طنزآمیز، تمام فضای متشنج را میشکست. این «طنزِ موقعیتی» او، در واقع یک درس عملی در مدیریت بحران بود؛ او به من یاد داد که نویسنده و روزنامهنگار باید بتواند در اوج تلاطم، لبخندی بر لب داشته باشد تا بتواند جهان را درستتر تحلیل کند. اکنون که قلم ایشان به سکوت ابدی رسیده و جای خالیاش در دفتر نشریه و اتاق خبر و در زندگی من، چون حفرهای عمیق است، هر بار که روی کاغذ مینویسم، حس میکنم سایهی آن نگاهِ سختگیر و در عین حال دلسوزش بر متنم است. انگار هنوز در گوشم میپیچد که: «علی، باز هم زیادهروی کردی! کمی از کلماتت کم کن تا معنایش بیشتر شود. یاد بگیر که در نویسندگی، حذف کردن، گاهی از اضافه کردن ارزشمندتر است.» استاد آزاد، شما با رفتنتان فقط یک استاد را از من نگرفتید، بلکه راهنمایی را گرفتید که به من یاد داد نویسنده بودن، یعنی تحملِ تنهایی در مسیرِ حقیقت و شجاعت در بیانِ آنچه دیگران از گفتنش میترسند. شما به من آموختید که طنز، بلندترین فریادِ انسانیت در برابر پوچی و نادانی است. سایهی شما در هر کلمهای که با صداقت مینویسم، در هر تیتری که با جسارت میزنم و در هر خطی که بوی حقیقت میدهد، جاری است. شما در من زندهاید؛ در هر تلاشی برای رشد و در هر کلمهای که سعی میکنم با همان خلوص و طنازیِ شما به دنیا عرضه کنم. روح شما در آرامش است و یاد شما، چون ستونی استوار در دنیای متزلزلِ امروز، برای من ابدی است. ارادتمند همیشگی شما، علی کریمپور