از مخالفت با تندیس فردوسی تا «مجسمههراسیِ ایدئولوژیک»؛ وقتی یک نماد ملی پشت درهای بسته میمانداظها…
انتشار: 2026/08/04 21:28 UTCدریافت: 2026/08/09 08:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 08:55 UTC
از مخالفت با تندیس فردوسی تا «مجسمههراسیِ ایدئولوژیک»؛ وقتی یک نماد ملی پشت درهای بسته میمانداظهارات اخیر استاندار خراسان رضوی درباره ماجرای نصب نشدن تندیس فردوسی در مشهد، بار دیگر بحثی قدیمی را به فضای عمومی بازگرداند. استاندار اعلام کرده است که آیتالله علمالهدی، امام جمعه مشهد، با نصب این مجسمه در شهر مخالف بوده و این مخالفت همچنان وجود دارد. اکنون با گذشت حدود دو سال از وعدهی نصب این تندیس، این اثر همچنان در انبار باقی مانده است.فارغ از اختلافنظرهای مدیریتی و سیاسی، این پرسش اساسی مطرح میشود که چرا تندیس حکیم فردوسی، یکی از بزرگترین چهرههای ادبی و فرهنگی ایران، باید به جای حضور در فضای عمومی شهر، در انبار نگهداری شود؟فردوسی فقط یک شاعر نیست؛ او حافظ زبان فارسی و یکی از ستونهای هویت فرهنگی ایران است. شاهنامه تنها یک اثر ادبی نیست؛ روایت ماندگاری یک زبان و یک حافظهی تاریخی است. از همین رو، موضوع یک مجسمه نیست؛ موضوع نوع نگاه ما به فرهنگ، تاریخ و نمادهای مشترک یک ملت است.اگر روایت مطرحشده درباره مخالفت با نصب این تندیس را مبنا قرار دهیم، مسئله از یک اختلاف سلیقهی ساده فراتر میرود و به پدیدهای میرسد که میتوان آن را «مجسمههراسیِ ایدئولوژیک» نامید؛ یعنی وضعیتی که در آن، یک نماد فرهنگی نه بهعنوان سرمایهای عمومی، بلکه بهعنوان مسئلهای سیاسی دیده میشود.شهر، ملک شخصی هیچ فرد یا جریان سیاسی نیست. مشهد، هم شهر زیارت است و هم بخشی از جغرافیای فرهنگی ایران؛ شهری که نام فردوسی در کنار دیگر عناصر تاریخی آن معنا پیدا میکند. قرار دادن هویت دینی و هویت ملی در برابر یکدیگر، نه به سود دین است و نه به سود فرهنگ؛ زیرا این دو در تاریخ ایران بارها در کنار هم زیستهاند.مشکل از آنجا آغاز میشود که یک قرائت محدود بخواهد همهی فضای عمومی را تعریف کند و هر نمادی را که خارج از آن چارچوب باشد، حذف یا محدود سازد. چنین رویکردی، به جای آنکه فرهنگ را غنی کند، آن را کوچکتر میکند.قدرتی که از یک تندیس احساس خطر کند، در حقیقت با حافظهی تاریخی جامعه مسئله پیدا کرده است.سالهاست که جامعه با پدیدهای روبهروست که میتوان آن را «انبارسالاریِ فرهنگی» نامید؛ وضعیتی که در آن، آثار و نمادهای فرهنگی به جای حضور در فضای عمومی، پشت درهای بسته باقی میمانند و تصمیمهای فرهنگی بیش از آنکه بر پایهی نگاه کارشناسی و خواست عمومی شکل بگیرند، تحت تأثیر ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار میگیرند.رادیکالیسم همیشه با حذف آشکار آغاز نمیشود؛ گاهی آرام و تدریجی پیش میرود. ابتدا یک نماد کنار گذاشته میشود، سپس یک روایت کمرنگ میشود و در نهایت بخشی از حافظهی جمعی جامعه به حاشیه رانده میشود. این همان «فرهنگزداییِ خاموش» است؛ فرآیندی که شاید در کوتاهمدت دیده نشود، اما در بلندمدت فاصله میان جامعه و مدیریت فرهنگی را افزایش میدهد.با این حال، نباید مسئولیت چنین تصمیمهایی را به مردم نسبت داد. مردم ایران فردوسی را به انبار نفرستادهاند؛ مردمی که قرنها شاهنامه را خواندهاند، حفظ کردهاند و در فرهنگ خود زنده نگه داشتهاند، خود نگهبان این میراث بودهاند. اگر تندیسی در انبار مانده، مسئولیت آن متوجه کسانی است که در جایگاه تصمیمگیری و اثرگذاری قرار داشتهاند.سنگ را میتوان پشت درهای بسته پنهان کرد، اما تاریخ را نه.مجسمه را میتوان از میدان شهر دور نگه داشت، اما فردوسی را نمیتوان از زبان و حافظهی ایرانیان حذف کرد.در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چرا یک تندیس نصب نشده است؛ پرسش این است که چرا یک نماد فرهنگی تا این اندازه محل مناقشه شده است. پاسخ این پرسش، دربارهی نسبت قدرت با فرهنگ سخن میگوید.انبار، جای تندیس نیست؛ جای سیاستهایی است که نتوانستهاند با تنوع فرهنگی جامعه گفتوگو کنند.فردوسی را هیچ انباری در خود جا نمیدهد؛ زیرا جایگاه او نه در انبارهای اداری، بلکه در زبان فارسی، حافظهی ایرانیان و وجدان فرهنگی این سرزمین است. تندیس اگر امروز پشت درهای بسته مانده باشد، این تاریخ نیست که کوچک شده؛ این افق نگاه کسانی است که تصور کردهاند میتوان با بستن درِ یک انبار، درِ حافظهی یک ملت را نیز بست.t.me/hamidasefichannel2%D8%B5%D9%81%D8%AD… یوتیوبyoutube.com/@hamidasefi-mf3jo