این روزها بیش از هر چیز از تداوم ناتوانی حسی خویش در شگفتم. نه از آن رو که زیستن دشوارتر از گذشته ش…
انتشار: 2026/07/02 08:49 UTC
این روزها بیش از هر چیز از تداوم ناتوانی حسی خویش در شگفتم. نه از آن رو که زیستن دشوارتر از گذشته شده است، بلکه از آن رو که چیزی در اعماق وجودم مدتهاست از جریان این زیستن کنار رفته است. اکنون درمییابم که چه زمان درازی است که هیچ چیز را از درون تجربه نکردهام. اندوه نیست. اندوه، با همهٔ تلخیاش، هنوز گواهیست بر پیوند آدمی با خویشتن. رنج نیز نیست؛ رنج دستکم صاحب خود را بازمیشناسد و او را به سرچشمهٔ زخم بازمیگرداند. آنچه بر جای مانده، بیشتر به خاموشیِ تدریجیِ قوهٔ احساس شباهت دارد؛ گویی روح، پس از سالیان فرسایش، آرامآرام از قلمرو خویش عقب نشسته و جهان را به پوستهای از عادت واگذاشته است. همهچیز همچنان در جای خود ایستاده است؛ همان کتابها، همان نغمهها، همان خاطراتی که روزگاری حامل معنایی ژرف بودند. با این همه، میان آنها و من فاصلهای پدید آمده که نه با زمان سنجیده میشود و نه با مکان. ارزش آن چیزها زایل نشده است؛ آن کس که میتوانست ارزششان را دریابد، در جایی از مسیر گم شده است. گاه به خاطرات خویش مینگرم و احساسی شبیه بازشناختنِ زندگیِ دیگری بر من چیره میشود.جزیره آسمان