❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۴» انقدر گریه می کردم که حرفهام نامفهوم شده بود.... گفتم: - تو رو خدا د…
انتشار: 2026/06/20 00:41 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۴» انقدر گریه می کردم که حرفهام نامفهوم شده بود.... گفتم: - تو رو خدا درد می گیره ول کن.... بی توجه به حرفم و با زور پاهامو بست.... دستش رو به نشانه تهدید بالا آورد و گفت: - جیـ.ــغ و داد نکن. صدات میره بالا و کسی هم قرار نیست کاری برای تو بکنه. همسایه ها رو بدخواب نکن.... هق هقمو سر دادم و تو صورتش نگاه کردم. یه انسان چطور می تونست تا این حد بدجنس باشه.... در طویله رو بست و منو بین گوسفندها تنها گذاشت.... همون گوسفندهای آقام که با همین دستهای خسته ام تا به امروز نذاشتم تلف بشن.... مراقبشون بودم تا دل آقام نرنجه.... حتی با اینکه فلج شد و باز با زبونش دلم رو شکست اما باز هم نخواستم اون و عزیز رو رها کنم.... خدایا پس کجا بود؟ منو داشتن به کی شوهر می دادن؟ انقدر گریه کردم که اشکهام دیگه خشکیده بود.... @hamsardarry💕💕💕



