#ازش_متنفر_بودم... حتی نا هم دیگه برای گریستن نداشتم. تا صبح یک لحظه هم آروم نگرفتم. خروس ها که بید…
انتشار: 2026/06/20 00:42 UTC
#ازش_متنفر_بودم... حتی نا هم دیگه برای گریستن نداشتم. تا صبح یک لحظه هم آروم نگرفتم. خروس ها که بیدار شدند و به صدا افتادند در به روم باز شد. نور کمرنگ آفتاب تو چشمهام تابید.... محمدعلی بود.... اومد داخل و نگاهی بهم انداخت.... با انزجار گفت:- هنوز هم زنده ای؟ از حرص نگاهش کردم.... ازش متنفر بودم... برای اینکه میزان نفرتم رو بهش نشون بدم روی زمین تف کردم....جوری که عصبی شد.... به پهلوم لگدی زد و گفت: - دختره بی ادب😤ادامه داره... @hamsardarry💕💕💕


