❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۵» انگار نمی فهمی جونت دیگه تو دستهای منه....آدم باش...با خواستگارت ازد…
انتشار: 2026/06/22 20:34 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۵» انگار نمی فهمی جونت دیگه تو دستهای منه....آدم باش...با خواستگارت ازدواج کن. هم آقاتو میفرستن شهر عمل شه هم به من پوول خوبی میرسه.... دندون هام از شدت عصبانیت بهم می خورد... گفتم: - کیه...خواستگارم کیه؟ عبدالله؟ چوب چوپانی رو برداشت و گفت: - نمی دونم آقات چیزی نگفت....به عزیز سپردم برات نون بیاره. وای به حالتون اگه فکر فرار بزنه به سرتون. حسابتون میره برای کرام الکاتبین.... داد زدم سرش....دوباره جیـ.ــغ و داد کردم ولی این بار با چوبش بهم زد.... دردم گرفت و صدام در دم خفه شد.... یکی یکی گوسفندها رو راهی کرد و رفت. کمی بعد که عزیز با نون برگشت به التماس افتادم: - عزیز اومدی...عزیز دستهامو باز کن برم.... اومد نزدیک تر و کنارم نشست.... دوباره سرشو زد.@hamsardarry💕💕💕


