❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۶» گریه ام دوباره جون گرفته بود. گفتم: - بذار برم عزیز....بذار برم اصلا…
انتشار: 2026/06/22 20:35 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۶» گریه ام دوباره جون گرفته بود. گفتم: - بذار برم عزیز....بذار برم اصلا خودمو سر به نیست کنم. منو قراره به کی بدن؟ از لقمه نون گرفت و به زور گذاشت دهانم.... اما از گریه حتی نمی تونستم تو دهن نون رو بجوئم... گفت: - دیروز عبدالله و پدرش اومدن گفتن دخترتو می خوایم...آقات هم از خداخواسته قبول کرده. حتی به منم نمیگه کیه....فکر کنم حق با تو بود. برای عبدالله تو رو می خوان. چون عبدالله و حاج یوسف دمیرچی اصرار داشتن تو رو ببینن....تو رو میبرن تبریز.... پاهامو روی زمین خاکی کشیدم.... گفتم: - اما چرا....اون که پوولداره. اگه اراده کنه تو شهر هم براش زن پیدا میشه.... داشت شدیدا گریه می کرد.... گفت: @hamsardarry💕💕💕


