❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۹» مادر حسن روسری رو روی سرم بست و لحظه آخر گفت: - آه پسرمه که زدیش....…
انتشار: 2026/06/28 20:26 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۹» مادر حسن روسری رو روی سرم بست و لحظه آخر گفت: - آه پسرمه که زدیش....آهشه.... با بغض نگاهش کردم.... خدایا من خطا کردم....حق با عزیز بود.... کاش همین چند روز پیش قبول کرده بودم با حسن که عقل درست و حسابی هم نداشت ازدواج کنم ولی اینطوری شوهرم نمی دادند.... گفتم: - منو نجات بده....زن پسرت میشم قول میدم....❤قهققه زد...گفت: - تو انگار زده به سرت....حالا دیگه آقات تو رو به پسر من نمیده...اون موقع باید عقلتو کار می انداختی. تو لیاقت پسر منو نداری....بهترین دختر روستا رو براش می گیرم....بشین و تماشا کن.... چشمهام خیس اشک شد.... با بی رحمی از در رفتند. به محض اینکه رفتند منم دوئیدم سمت در تا فرار کنم. اما با محمدعلی رو در رو شدم... گفت: -کجا؟ الان مثلا می خوای فرار کنی؟ بیا ببینم.... 🧐@hamsardarry💕💕💕


