❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۱» اما لعنت به اون مادرت که یه پسر نتونست برام به دنیا بیاره. نگران…
انتشار: 2026/06/30 19:02 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۱» اما لعنت به اون مادرت که یه پسر نتونست برام به دنیا بیاره. نگران نباش خانواده دمیرچی مال و منال دارن. بی نصیبت نمی کنن. فقط دو ساله. تحمل کن.با تعجب نگاهش کردم.چرا دو سال؟ با کف دستهام اشکهامو پاک کردم.... کاش قلم پام می شکست و نمی رفتم گرمابه.... کاش می مردم و ولی این روزها رو نمی دیدم....💥قهققه زد...گفت: - تو انگار زده به سرت....حالا دیگه آقات تو رو به پسر من نمیده...اون موقع باید عقلتو کار می انداختی. تو لیاقت پسر منو نداری....بهترین دختر روستا رو براش می گیرم....بشین و تماشا کن.... چشمهام خیس اشک شد.... با بی رحمی از در رفتند. به محض اینکه رفتند منم دوئیدم سمت در تا فرار کنم. اما با محمدعلی رو در رو شدم... گفت: -کجا؟ الان مثلا می خوای فرار کنی؟ بیا ببینم.... @hamsardarry💕💕💕


