❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۲» بلند شدم ولی باز مقابلم ایستاد.... منو کشید تا داخل اتاق آقام و پرتم…
انتشار: 2026/07/01 20:29 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۲» بلند شدم ولی باز مقابلم ایستاد.... منو کشید تا داخل اتاق آقام و پرتم کرد.... رو به آقام گفت: - چراغعلی امشب بذار همینجا بمونه. بو گوسفند میگیره. فردا صبح مشاطه رو خبر کردم بیاد آماده اش کنه.گریه ام بند نمی اومد.از من چی میخواستن؟ تابی به سیبیلش داد و گفت: - خوبه...خوبه حق با توئه...محمدعلی سنگ تموم بذار..نذار پیش این خانواده روسیاه شیم.نذاشت بیرون برم.... درو بست و منو به زور نشوند.با چشمهای اشکی نگاهش کردم.دستهاشو کشیدم و گفتم: - یه کاری کن صدیقه یه کاری کن.دستهامو به قفسه سیــــ.ـنه اش فشرد و گفت: - منم یکی ام مثل تو. کاری از دستم برنمیاد که... گریه ام متوقف شدتقصیر صدیقه...تقصیر عزیز چی بود؟ @hamsardarry💕💕💕


