❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۵» حرفهاشو نمی فهمیدم....همون طوری که اونم حرفهای منو نمی فهمید....با ه…
انتشار: 2026/07/04 19:24 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۴۵» حرفهاشو نمی فهمیدم....همون طوری که اونم حرفهای منو نمی فهمید....با هق هق گفتم:- اما پس روح من....احساس من چی....تو گفتی حتی دارن برامون حـ.ـجله درست می کنن...مگه من ابزارم...اونها که میدونن این ازدواج موقتیه....نه نه نمی تونه بهم یه مرد غریبه دست بزنه....اونم وقتی قراره دو سال بعدش ولم کنه و بره با یکی دیگه ازدواج کنه....سرشو انداخت پایین....صدای گریه عزیز هم از پشت در اتاق می اومد....صدیقه صورتمو گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم.گفت:- تو خودت هم میدونی زندگی همیشه اونجوری که ما دوست داریم پیش نمیره.نمی خوام ناراحتت کنم اما ننه ام میگفت حتی آقا معلمی که آرزو داشتی تو رو بگیره و ببره شهر نامزد داره....قبول کن ما تو این روستای دورافتاده به دنیا نیومدیم که همونی برامون بشه که دلمون می خواد. تو اصلا فکر کردی من با دل خودم ازدواج کردم؟@hamsardarry💕💕💕


