❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۰» عصبی شد. فریاد زد: - چه خبره تو؟ چه غلطی می کنی؟ میدونی چقدر پای این…
انتشار: 2026/07/10 19:48 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۰» عصبی شد. فریاد زد: - چه خبره تو؟ چه غلطی می کنی؟ میدونی چقدر پای این لباس پوول دادیم دختره دهاتی....میتونستیم حتی یه لباس عروس هم تنت نکنیم اما دلمون به حالت سوخت....از دلسوزی ما سواستفاده نکن... نفس هام خیلی تند شده بود.... حتی قلبم هم کم مونده بود از سیــــ.ـنه بزنه بیرون.... یک قدم طرفش برداشتم و گفتم: - من گفتم منو انتخاب کنی....؟من سر سفره عقد بله نمی گم.... دو چشم درشتش، درشت تر شد.... یک قدم هم اون برداشت.... با فشار دست، چونه مو کشید و به درد آورد.... گفت: - تو می فهمی با کی طرفی؟ دستمو بلند کردم تا دستشو کنار بزنم.... اما با اون یکی دستش هم مچمو گرفت و فشار داد.... با حرص گفت: - پس بله نمی گی؟ پس میخواستی به کی بگی؟ به یکی از پسرهای دهاتی روستا که تهش گوسفندهای آقاتو بچرونی و بعد تو اوج جوونی پیر شی.... @hamsardarry💕💕💕


