❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۳» عقب کشیدم و داد زدم: - نمیام.... دستمو محکم کشیدند و گفتند: - نمیشه…
انتشار: 2026/07/13 19:52 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۳» عقب کشیدم و داد زدم: - نمیام.... دستمو محکم کشیدند و گفتند: - نمیشه بیا بریم.... به زور دستمو کشیدند و چادر از سرم سر خورد.... مشاطه با عجله چادر رو روی سرم انداخت و هر دو منو بیرون کشیدند.... نمی تونستم قبول کنم....نمی تونستم.... 😏دوباره با گریه داد زدم: - ولم کنید.... با گریه...با خواهش...با خشم....داد زدم 😲اما هر دو دستهامو کشیدند و از اتاق بیرون آوردند.... چشمهام از پشت اشک و این چادر که تا روی صورتم انداخته بودند چیزی رو نمی دید.... فقط می فهمیدم که به زور کشیده میشدم.... صدای آقام بلند شد: - بسه دختر....زشته. 🤫منت رو سرمون گذاشتن...جیـ.ــغ و دادت برای چیه؟ قدم به عقب گذاشتم اما مشاطه هلم داد به سمت جلو.... چادر به پام پیچید و در حالی که از سرم می افتاد خوردم زمین.🧐 @hamsardarry💕💕💕



