❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۴» نفس نفس زنان به من نگاه می کرد.... خدای من....همون مرد بود....همون م…
انتشار: 2026/07/15 18:48 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۴» نفس نفس زنان به من نگاه می کرد.... خدای من....همون مرد بود....همون مردی که موقع چیدن سیبهای درخت باغ دیده بودمش.... اره درسته....خودش بود.... با ریشهایی اصلاح کرده....موهای شونه زده....کت و شلوار مشکی نو و همون عطر. عطر سنگینش.... چرا تا به حال به ذهنم نرسیده بود....؟ صدیقه هم همون روز تو باغ گفت که نوه دمیرچی هست.... پس به زور داشتند منو به عقدِ این مرد از خودراضی درمی اوردند....؟ با این فکر نفرت از حضورش تو قلبم پاشیده شد و دلم می خواست تو صورتش تف بندازم.... اما اون با دو چشم گرد فقط جز به جز صورتمو نگاهم می کرد.... در همین حین مشاطه با هول و ولا چادر روی سرم انداخت و بعد دستمو کشید و به سمت صندلی برد.... روی صندلی منو نشوند و در گوشم گفت: - تو رو خدا جیـ.ــغ و داد نکن. برامون آبرو نموند.... @hamsardarry💕💕💕


