❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۸» ولی همه ساکت بودند....حتی داماد.فقط صدای ضغیف گریه های من بود.بالاخر…
انتشار: 2026/07/21 17:32 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۸» ولی همه ساکت بودند....حتی داماد.فقط صدای ضغیف گریه های من بود.بالاخره گفت: - با اینکه نذاشتند عروس خانم رو ببینم...اما بلهههه....دستمو گذاشتم جلوی دهانم و بغضمو به سختی قورت دادم.نقل رو روی سرمون پاشیدند و آقام در حالی که خودش رو کوچک می کرد از عبدالله خان تشکر می کرد.چرا غرور نداشت؟ چرا برای دخترش دل نمی سوزوند....؟ چطور راضی شده بود منو در برابر پو..ل عملش به این خانواده موقتا بفروووشه....؟ خواهر داماد که اسمش فریبا بود خم شد و دو تا النگوی طلا هم به عنوان کادو دستم کرد صدای زنها و همهمه بلند شد.دستمو فورا کشیدم و دلم می خواست همین نشونه بردگی رو همین الان از دستم دربیارم.فریبا گفت: - خب چرا شیرینی تعارف نمی کنید؟ شام حاضر نشد؟ زنها به ولوله افتادند. می خواستند به مهمون ها ولیمه بدن...@hamsardarry💕💕💕



