#اما_من_دلم_باهاش_نبود.....اما من فقط بی وقفه گریه می کردم.فریبا بغـــل گوشم گفت: - پاشو.... برین ا…
انتشار: 2026/07/21 17:32 UTC
#اما_من_دلم_باهاش_نبود.....اما من فقط بی وقفه گریه می کردم.فریبا بغـــل گوشم گفت: - پاشو.... برین اتاق شام بخورید.🍲انگار به صندلی چسبیده بودم و نمی تونستم تکون بخورم.اما فرهاد با بی قیدی بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد.از زیر چادر نگاهم به دستش افتاد.اون می خواست باهاش برم.اما من دلم باهاش نبود.وقتی متوجه شد حتی تکون هم نمی خورم سمتم خم شد و با صدایی مست گفت: - عروس خانم نمیای با من؟ شام عروسیمون رو قراره بدن....🍛🍚ادامه داره... @hamsardarry💕💕💕


