❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۶۱» زیر بازوم دست برد و بلندم کرد گفت: - بيا برو.... تقلا کردم منو ول کن…
انتشار: 2026/07/24 18:18 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۶۱» زیر بازوم دست برد و بلندم کرد گفت: - بيا برو.... تقلا کردم منو ول کنه اما موفق نشدم.... از اتاق بیرونم کرد و گفت ها - دیگه مهمون هم رفتن.... صدیقه این دخترو ببره اون یکی خونه... قفسه سینه ام بالا و پایین شد.... کاش میتونستم فرار کنم. همین الان آره فرار کنم.... اما نمیشد.... مطمئن بودم نمی داشتند. صدیقه از دستم گرفت و گفت: - بیا بریم نازگل...... همسو باهاش قدم برداشتم. خونه همسایه رو آماده کرده بودند. وقتی پا به داخل گذاشتم و چادر از روی سرم افتاد انگار قلبمو کنده بودند.... این تشک سفید رنگ و ربانهای قرمزی که دور بالشت ها کشیده شده بود حجله مون بود.... دیگه حتی نمی دونستم قلبم روی چندمین شماره میزنه..... به سمت صدیقه برگشتم و دو دستشو گرفتم.... و با گریه گفتم - نه منو تنها نذار..... من میترسم.... @hamsardarry💕💕💕



