❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۵» جلوش دکمه های پیراهنمو باز کردم تا فکر کنه میخوام تصاحبش کنم اما لحظه…
انتشار: 2026/08/17 19:20 UTCدریافت: 2026/08/19 02:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 02:40 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۵» جلوش دکمه های پیراهنمو باز کردم تا فکر کنه میخوام تصاحبش کنم اما لحظه آخر پشیمون شدم و با بی تفاوتی نسبت بهش لباس راحتی پوشیدم و همونجا.... تو این خونه روستایی چشمهام رو برای خواب بستم.... چیز زیاد دیگه ای یادم نیست.... جز اینکه دم دمهای صبح صدای خروسهای روستا می اومد و از خواب بیدارم کرد... غلتی زدم و به دور و برم نگاه کردم خورشید در اومده بود.... چشمهامو مالیدم و نشستم. نگاهم به لباس عروس افتاد که روی زمین پخش و پلا بود ولی از خود دختره خبری نبود. حتما رفته بود مستراحی جایی... از بس خوابم می اومد دوباره چشمهامو برای خواب بستم اما صدای دراومد.... غرزنان بلند شدم و رفتم دم در... یکی از اهالی روستا بود که اگه اشتباه نکنم فریبا میگفت دوست نازگله.... گفتم: - هان چی شده؟ سرشو با پررویی داخل کشوند و گفت - نازگل کو.... سرمو تکونی دادم و با حرص گفتم - نمی دونم....@hamsardarry💕💕💕


