❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۶» بلند شدم و درو باز کردم فریبا و رسول و عمه اون بیرون بودن... به اضافه…
انتشار: 2026/08/18 20:44 UTCدریافت: 2026/08/19 02:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 02:40 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۶» بلند شدم و درو باز کردم فریبا و رسول و عمه اون بیرون بودن... به اضافه بابا عبدالله.... مادربزگ دختره و دوستش هم بود. چشمهامو مالیدم و رفتم نزدیک گفتم: - چی شده؟ نگاه عصبی فریبا بهم دوخته شد. اومد نزدیک و تو صورتم براق شد. با تمام عصبانیت گفت: تو گرفتی خوابیدی؟ حاشا به غیرتت....عروست فرار کرده و تو گرفتی خوابیدی میدونی آقاجوون بیدار شه بفهمه چقدر عصبی میشه.....؟ سرم به خاطر دیشب منگ بود گفتم : چی داری میگی؟ فرار چی؟ یقه پیراهنمو گرفت و کشید. گفت: - تو کی آدم میشی هان؟ تموم شب انقدر ازخودت بیخود بودی که اصلا نفهمیدی دختره گذاشته رفته..... همه جا رو گشتیم و نیست. با حرفش خواب از سرم پرید. @hamsardarry💕💕💕



