❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۷» من و این دختره به اسم زن و شوهرمیم چرا باید برام مهم باشه که کجا رفته…
انتشار: 2026/08/19 17:44 UTCدریافت: 2026/08/20 12:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 12:00 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۷» من و این دختره به اسم زن و شوهرمیم چرا باید برام مهم باشه که کجا رفته و کی برمیگرده... کلامم که تموم شد متوجه شدم خیلی بابا رو عصبی کردم. جوری که نفسهای کشداری میکشید یکھو دستش رو بلند کرد و سیلی اش روی صورتم نشست. انتظارش رو نداشتم... صورتم رو سمت پایین خم کردم و هیچی نگفتم...... اما حرصی بودم از اینکه جلوی بقیه روی صورتم سیلی زده بود عصبی بودم.... بابا با غیظ گفت: تا کی قراره به هیچ کاری نیای...؟ تا کی قراره مثل یه بچه بزدل رفتار کنی؟ با حرفش نگاهمو به صورتش روندم... نمی خواستم ساکت باشم گفتم: - تا وقتی که شما برای من تصمیم می گیرید.... رنگ چشمهاش سرخ شد... نزدیکم شد و تو صورتم عصبی گفت: - ببند دهنتو به من جواب پس نده.... همین الان سوار ماشین میشی و کل آبادی رو میگردی تا دختره رو پیدا کنی اون چه زن واقعی تو باشه چه نباشه اسم تو روشه@hamsardarry💕💕💕


