
گل و گیاهان زینتی خواندهام.ارتباطات میخوانم.مینویسم هم.و به زبان لکی حرف میزنم.#کلمه_بازی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 335 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 335 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
بهش گفتیم اینو فقط برای پسرا میخونید دیگه؟ گفت آره. برای دخترا یه چیز دیگه میخوندیم و خوند: به راه دورت نمیدم به مرد پیرت نمیدم میدمت به جایی جات باشه سَغِری به نوکِ پات باشه نقره نمکدونت باشه #دا پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاوراحتمالا از فحوای متن فهمیدید که سَغِری یه نوع کفش هست. اما چه کفشی؟در فارسی بهش میگن کفش ساغری. یه کفش ایرانیه که از چرم بسیار محکمی دوخته میشده، مخصوص طبقه ممتاز جامعه و در دوره قاجار پاپوش زنانه بوده.اسم محلهی ساغری سازان رشت از اینجا اومده.#کلمه_بازی
#دا#زبان _لکی#کلمه_بازی
دا برای پسرک یکسالهمون میخونه «شکر خدا تو داسی هفت سال زودتر میاتی» یعنی شکر خدا که تو رو به ما داده. کاش هفت سال زودتر میدادت. #دا پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاوربهش گفتیم اینو فقط برای پسرا میخونید دیگه؟گفت آره. برای دخترا یه چیز دیگه میخوندیم و خوند:به راه دورت نمیدمبه مرد پیرت نمیدممیدمت به جایی جات باشهسَغِری به نوکِ پات باشهنقره نمکدونت باشه#داپنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
دا برای پسرک یکسالهمون میخونه«شکر خدا تو داسی هفت سال زودتر میاتی»یعنی شکر خدا که تو رو به ما داده.کاش هفت سال زودتر میدادت.#داپنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
بیست و دو ساله…بیست و دو سال خیلی زیاده برای نبودن. در تمام این سالها لحظات زیادی با خودم گفتم کاش هنوز بودی. لطفا اگه گذرتون به این پست افتاد حمد و صلواتی به خواهر قشنگم هدیه کنید.دوشنبه نوزده مرداد ۱۴۰۵
یه چیزی توی ذهنمه که انگار کسی میره پیش آیتالله بهجت و بهش میگه بهم یه دستورالعمل اخلاقی بده و ایشون میگن برو به همون چیزایی که بلدی عمل کن.الان داشتم فکر میکردم اون کسی که برای مردم منبر میره، داناتره. داناتر دست کم در حیطهی موضوعاتی که بهشون میپردازه و این دانایی باید براش تبدیل بشه به عمل. و اگه نشه چه مسئولیت سختیه. چطور این افراد چنین مسئولیتی رو میپذیرند؟ از منبرهای خرد بگیر تا کلان.دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
فردا صبح بعد از نماز، رفتم دوش گرفتم. کولهم رو خالی کردم. وسایلش رو برگردوندم سرجاشون. ظرفها رو شستم. صبونه و میوه آماده کردم با خودم ببرم اداره. فرش رو جارودستی کشیدم و خونه رو در وضعیت آروم همیشگی ترک کردم. چرا به جای منظم میگم آروم؟ چون برای من نظم…عصر مادرم زنگ زد. حدودای چهار و نیم. گفت سرم زدی؟ بهتری؟ منم بعد از دادن شرح حال که آره بهترم، پرسیدم تو چیکار میکنی؟گفت دارم فوتبال نگاه میکنم. بازی چلسیه.لام چلسی رو هم نمیگفت و من این جوری بودم که بابا دمت گرم😁شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
اون شب یکی از بدترین شبهای عمرم رو در این شهر گذروندم. جزییات رو نوشتم چون میدونم یه روزی اگه تلخی و گزندگی این شهر یادم بیاد مطمئنا دو سه تاش همین تصاویر هستند. وقتی رسیدم و اون هوا رو دیدم هی میگفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ توی این خاک؟ توی این به قول مادرم…فردا صبح بعد از نماز، رفتم دوش گرفتم. کولهم رو خالی کردم. وسایلش رو برگردوندم سرجاشون. ظرفها رو شستم. صبونه و میوه آماده کردم با خودم ببرم اداره. فرش رو جارودستی کشیدم و خونه رو در وضعیت آروم همیشگی ترک کردم.چرا به جای منظم میگم آروم؟ چون برای من نظم از آرامش میاد و بی نظمی از آشفتگی.حالم خوب شده بود که داشتم میرفتم سرکار؟ خوب خوب نه ولی خیلی بهتر بودم. از طرفی چون سه روز اول هفته مرخصی بودم و چهار روز بعدش هم تعطیل بودیم گفتم شاید درست نباشه نرم سرکار. یعنی یه جورایی ترس باعث میشد اولویت رو بدم به حضور در اداره تا به سلامتی خودم. اینم از باگهای سیستم اداریه دیگه.ظهر اما همکارم لطف کرد منو برد درمانگاه. گفت بری خونه دیگه همت نمیکنی بیای دکتر و بهترین کار رو کرد البته.دکتر فشارم رو گرفت، شیش و نیم بود. گفت چطوری رفتی سرکار؟ خندیدم و گفتم نمیدونم.شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
رسیدم خونه فیکوسم رو از آقای نگهبان گرفتم. وقتی گفت هم دوشنبه و هم امروز رفتم بالا و گلهاتون رو آب دادم نسیم خنکی تو جون خستهم وزید. پام رو که گذاشتم توی خونه، کولر رو روشن کردم. اما زور کولر به این هوای ابری دم کرده میرسید؟ بعد از یک دست به آب رفتن و…اون شب یکی از بدترین شبهای عمرم رو در این شهر گذروندم. جزییات رو نوشتم چون میدونم یه روزی اگه تلخی و گزندگی این شهر یادم بیاد مطمئنا دو سه تاش همین تصاویر هستند. وقتی رسیدم و اون هوا رو دیدم هی میگفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ توی این خاک؟ توی این به قول مادرم «بِریژان» یعنی نهایت سوزانندگی آفتاب که آدم رو میسوزنه. بعد که فکر میکردم همهی اینا رو باید تنهایی تحمل کنم حالم رو بدتر میکرد. ظهر جمعه وقتی یاد شنبه میافتادم واویلا بود. که با این حال برم اداره. ظهر توی این گرما برگردم. وای. وای. میدونم ذهنم به خاطر تجربههای منفی پیشینی داشت فاجعه سازی میکرد چون دلیلی نداشت فردایی رو که هنوز نیومده این قدر سخت ببینم. یه بار یه روایت نوشتم درباره علل تجردم. یکی از دوستام میگفت متنت خیلی منفعلانه است ولی حقیقت این بود که زورم به تسلط عرف و خانواده نمیرسید و برای همین زنی بودم افتاده در گوشهی رینگ که هی مشت میخورد. حالا هجوم بیخوابی و خستگی و گرما و مریضی بازم رانههای خشم رو در من فعال کرده بود. خشم نسبت به آدمایی که شرایطی رو ایجاد کردند که من مجرد بمونم. بعدش باعث مهاجرتم شدند به شهری که توش همیشه غم داشتم و آب و هواش چه به لحاظ روحی و چه جسمی برام سازگار نیست و بدترین رنجها رو اینجا از سرگذروندم. اون لحظهها فکر میکردم جدای از پذیرش من و بخشیدنهام، آیا اون آدمها هم مدام اثر وضعی رفتارشون رو میبینند یا نه یه بار دچارش میشند و تمام؟ چالشهای الهیاتی ناتمام. آهان یه چالش الهیاتی دیگه هم این بود چون حالم ناخوش بود چندبار قصد کردم برم درمانگاه و سرم بزنم. اما از شدت بی حالی به روی خودم نمیدیدم. بعد با خودم میگفتم خدایا چطور میشه آدم در یه شهر مذهبی زندگی کنه ولی نتونه از کسی کمک بخواد. در حالیکه در دین ما این همه توصیه شده به دستگیری از هم. از طرفی خودم میدونستم پشت این من لطیف و در عینحال قوی که خیلیها بهم یادآوریش کردند چه رنجهایی نشسته و خدا چه توان و وسعتی داده به ما.تموم کنم این قصه رو. چون بخوای ادامه بدی تموم شدنی نیست. اینا فقط سویههای کوچکی از این ماجرا بودند که بنا به وقت و فرصت در ذهنم بالا اومدند و نوشتمشون.امیدوارم عریانی در کلماتم، بهمون کمک کنند جهان زنان مجرد رو بیشتر درک کنیم و باهاشون همدلتر باشیم. یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه موکب برای شام. یه جای دیگه هم نگه داشته بود و مسیر یه ساعته رو دو ساعته و نیمه اومد. از کنگاور هم که یه موکب روستایی نگه داشت برای نماز. همدان وایساد برای سر و…رسیدم خونه فیکوسم رو از آقای نگهبان گرفتم. وقتی گفت هم دوشنبه و هم امروز رفتم بالا و گلهاتون رو آب دادم نسیم خنکی تو جون خستهم وزید. پام رو که گذاشتم توی خونه، کولر رو روشن کردم. اما زور کولر به این هوای ابری دم کرده میرسید؟ بعد از یک دست به آب رفتن و خوردن یه لیوان شربت آلبالوی خنک و رحمت فرستادن به روح پدر مادرم، یه بسته گوشت چرخ کرده از فریزر گذاشتم بیرون، زنگ زدم به دختر برادرم و به دا و گفتم من رسیدم. خدافظ و خوابیدم.تا ساعت چهار خوابیدم اما کابوسوار. نمیدونم اصن خواب چی میدیدم. آشفته بودم. ساعت چهار که برق رفت دیگه نتونستم همون خواب آشفته رو ادامه بدم. پاشدم کباب تابهای درست کردم اما با جون کندن. سرم سنگین بود. تنم بی حال. گرسنه بودم و حالم بد میشد از بوی غذا. هر طوری بود غذا رو خوردم. برای اینکه بتونم تاب بیارم به دا زنگ زدم. (الان نگاه کردم دیدم ۴:۳۹ بهش زنگ زدم و ۱۸دقیقه حرف زدم)نماز خوندن تو این وضعیت هم مکافات بود. نمیدونستم نشسته بخونم یا سرپا. با والذاریاتی مختصر و ایستاده خوندم.من که هیچ وقت سفره رو رها نمیکنم و کنارش دراز نمیکشم حالا سفره مچاله و نایلون نون و تابهی غذا کنار دستم بود. حتی لامپ رو هم روشن نکردم. چند دقیقه خوابم میبرد و بیدار میشدم. چند کلمه مینوشتم و دوباره از بی حالی گوشی رو رها میکردم. ساعت حدودای هشت پاشدم یه لیوان دیگه شربت خوردم و یه قرص استامینوفن. بعد توی همون تاریکی یه دونه کباب تابهای باقیمونده رو در حالت دراز کش لقمه لقمه خوردم. بازم کمی نوشتم تا ساعت هشت و نمیدونم چند دقیقه که روح از تنم جدا شد انگار. واقعا در این جهان نبودم. وقتی بیدار شدم پنج دقیقه به دوازده بود و نمازهام قضا شده بود.جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه موکب برای شام. یه جای دیگه هم نگه داشته بود و مسیر یه ساعته رو دو ساعته و نیمه اومد. از کنگاور هم که یه موکب روستایی نگه داشت برای نماز. همدان وایساد برای سر و سوغات خریدن. پمپ بنزین کلی توقف کرد. منم به قول مادرم خواب شکسته بود توی چشمهام و خوابم نمیبرد. از آزادی برادرزادهم اومد دنبالمون و منو رسوندن ترمینال جنوب و خودشون رفتن خونه.اونجا سریع ماشین گیرم اومد. اما گرم بود. کولر رو هم زده بود ولی گرم بود. منم خوابآلود. بیحال و کلافه. رسیدیم قم ساعت یک بود. سریع سوار اسنپ شدم. راننده کولر زده بود اما من دلم میخواست فرار کنم از این شهر. گرماش مثل یه دشمن بی رحم بهت میتاخت و تمام شهر رو گردو غبار گرفته بود. این صحنه شدیدا حال من رو بد میکنه.بخوام حالم رو شرح بدم مثل اسیری بودم که نمیتونستم فرار کنم و مجبور بودم برگردم به زندانم.جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
یکی از افراد خانواده داشت از کربلا برمیگشت. سوار ون شده بودند و ماشینشون جا داشت. باهاش هماهنگ کردم که سر راه منو هم سوار کنند و برم تهران. نه ونیم شب از مهران حرکت کردند. راننده بهشون گفته بود نه ساعته میرسیم که من گفتم بعیده. با این حال قرار شد هر وقت…این جزییات رو یادتون باشه تا بریم جلو
برای برگشت دو تا راه داشتم. جمعه برم همدان و اگه ماشینهای شبه خطی مسافر قم یا ساوه داشتند باهاشون برم. یا اینکه اسنپ بگیرم برم سه راهی نهاوند و اونجا وایسم اگه اتوبوس یا ماشین عبوری به مقصد قم اومد سوار شم. که هر دوش ریسکی بود و تصور اینکه برم جلوی آفتاب…یکی از افراد خانواده داشت از کربلا برمیگشت. سوار ون شده بودند و ماشینشون جا داشت. باهاش هماهنگ کردم که سر راه منو هم سوار کنند و برم تهران.نه ونیم شب از مهران حرکت کردند.راننده بهشون گفته بود نه ساعته میرسیم که من گفتم بعیده.با این حال قرار شد هر وقت برسند کرمانشاه به من خبر بدند.من اون شب تب داشتم. کولر رو عمدا روشن نکردم. از ساعت یازده میخواستم بخوابم اما از گرما خوابم نمیبرد. ساعت ۱:۴۲ گوشیم زنگ خورد. آخرین باری که ساعت رو نگاه کرده بودم ۱:۱۸ بود. تو این فاصله خوابم برده بود. بعدش گفتم خب حداکثر یه ساعت دیگه کنگاورند.تو این فاصله بازم خوابم نبرد. طفلی مادرم هم تا من زنگ میزدم ببینم کجا هستند بیدار میشد.یه ساعت بعد شد کی؟ ساعت چهار و ربع. یعنی من نماز صبحم رو خوندم و رفتم سرکوچه سوار ماشین شدم.پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
به قدری در سفر اربعین بیخوابی و بهتره بگم خواب بی کیفیت داشتم که میگفتم اگه برگردم دو سه روز میخوابم. اما خب نشد. روز اول که مهمون اومد و بعدش هم سرماخوردگی. میگفتم زیر باد کولر نخوابم که بدتر نشم ولی گرما جوری بود که دوباره به همون بلای بی کیفیتی خواب…برای برگشت دو تا راه داشتم. جمعه برم همدان و اگه ماشینهای شبه خطی مسافر قم یا ساوه داشتند باهاشون برم.یا اینکه اسنپ بگیرم برم سه راهی نهاوند و اونجا وایسم اگه اتوبوس یا ماشین عبوری به مقصد قم اومد سوار شم. که هر دوش ریسکی بود و تصور اینکه برم جلوی آفتاب تو جاده وایسم حالم رو چند درجه بدتر میکرد.قبلا گفتم کابوس من همین سوار شدن به ماشینهای بین شهریه.راحتی زائرین اباعبدالله جای خود ولی آیا واقعا نباید دست کم روزانه یه سرویس برای هر شهری در نظر گرفته بشه؟ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
از کربلا که برگشتم مغرورانه گفتم سرما نخوردم. دو شب بعدش که میزبان کربلاییها بودیم یکیشون آبریزش بینی داشت. که خب اون شب هم گذشت. چهارشنبه شب به مادرم گفتم خیلی گرمه شام ماست و خیار بخوریم. خوردن ماست و خیار همان و شروع عطسه و احساس گلودرد همان. همون شب…به قدری در سفر اربعین بیخوابی و بهتره بگم خواب بی کیفیت داشتم که میگفتم اگه برگردم دو سه روز میخوابم.اما خب نشد. روز اول که مهمون اومد و بعدش هم سرماخوردگی. میگفتم زیر باد کولر نخوابم که بدتر نشم ولی گرما جوری بود که دوباره به همون بلای بی کیفیتی خواب دچار میشدی.بعد در حالیکه چالش خواب و سرماخوردگی رو حل نکردی، درگیر «چطوری برگردم» میشی. چون تمام اتوبوسها رفتند مرز مهران و باید بری سر راه با عبوری بری.یادش هم میافتم حالم بد میشه. پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
از کربلا که برگشتم مغرورانه گفتم سرما نخوردم. دو شب بعدش که میزبان کربلاییها بودیم یکیشون آبریزش بینی داشت. که خب اون شب هم گذشت. چهارشنبه شب به مادرم گفتم خیلی گرمه شام ماست و خیار بخوریم. خوردن ماست و خیار همان و شروع عطسه و احساس گلودرد همان. همون شب آب نمک قرقره کردم که در جلوگیری از پیشروی مؤثر بود اما خب ریشهکن که نمیکرد. و اینجوری شد که با واگرفتنی ساده سرما خوردم. آیا واقعا این تصادفه یا برای اینه که پوزمون بخوابه و مغرور نشیم؟پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
دارم متنی مینویسم از شهادت برادرم. به خاطرش هی از دا سؤال میپرسم. یه جا میگم کاش عکسش رو داشتم. منظورم عکس پیکرشه. دا فکر میکنه عکس خودش رو میگم. میگه چرا عکسش رو نمیزنی به دیوار خونهت؟ عکس این عزیز رو؟ یه لحظه کپ میکنم. راست میگه. چرا این کار رو…امروز سی و نهمین سالگرد شهادت برادرمه. با دا رفتیم سرخاک. من آب ریختم روی مزارش، دا دست کشید روی قبر انگار داره نوازشش میکنه و اشک ریخت و گفت «بٍمارِکِت بو عزیزم، بٍمارِکِت بو.» حیف اون لحظه چند نفر از اقوام اومدند برای فاتحهخوانی. چون دلم میخواست ببینم بعد از مبارکبادی شهادتش، دیگه چی میگفت بهش.جلوی اونا حرفی نزد. فقط مثل همیشه خم شد و مزارش رو بوسید.#داپنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
یازده- کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربهی جدیدی بود. آن هم برای سفری خارج از ایران. تنها سؤالی که از همکارم پرسیدم این بود که ناهار بیارم؟ سفت و سخت نگفت آره. جوابش در حد «حالا یه چیزی بیارین» بود.…دوازده-تصورم این بود که اداره یک اتوبوس گرفته و زائرین، همه از همکاران هستند. وقتی وارد سالن ترمینال شدم و آن تعداد محدود را دیدم تصورم فرو ریخت. رو به جمع پرسیدم همین تعدادیم؟ با جواب بلهی یکی از همکاران، در حالیکه چشمهام گرد شده بود پرسیدم یعنی هیچ خانم دیگهای نیست؟ رئیس سازمان با نیمچه خندهای «نه» را تحویلم داد و این جمله که «رئیس کاروان شمایین.»یک آن دلم لرزید. من همیشه از برنامههای اداره فراریام حالا میخواستم تنها با چند همکار مرد بروم سفری که نیاز به ارتباط صمیمانهتری با همسفران دارد. دست کم تجربهی پنج سفر قبلی این را میگفت. آیا عاقلانه بود این سفر؟قرار بود با اتوبوس بین شهری برویم مرز مهران. مدیر رفاهی نمیآمد. همسفرهایم شش همکار بودند که دو تاشان با پسرهای نوجوانشان آمده بودند. برای اینکه از غبار ابهام در بیایم سؤال سوم را پرسیدم. «کی برمیگردیم؟»نمیدانم کدامشان گفت حالا با هم هماهنگ میکنیم.این یعنی هنوز نمیدانستم قرار است پیادهروی کنیم یا نه ماشینی برویم.نوع لباس پوشیدن آقایان نشان میداد مدل سفر از نوع دوم است.مردها را فقط در حد سلام و علیک و دانستن اسم و فعالیت و واحد کاریشان میشناختم. پیش نیامده بود بازدیدی با هم برویم یا همکار مستقیم باشیم تا خلق و خویشان را بشناسم. در ناشناسی محض عازم سفری مبهم بودم که فقط به مقصدش یقین داشتم.جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
اسم موکب مادرم جانفداستمادرم هشتاد و پنج ساله است و ساکن کنگاور. البته دو سه سالی است به خاطر مشکل قلبیاش دیگر آنجا زندگی نمیکند مگر اینکه هر از گاهی با یکی از بچهها برود چند روزی بماند و برگردد. کنگاور شرقیترین شهر استان کرمانشاه است. همانجایی که آقای شهید دربارهاش گفته: «بعضی از بخشهای استان خصوصیات ویژهای دارند. شهر شما به عنوان میزبان راهیان کربلای معلّی و عتبات عالیات شناخته شده است. کنگاور منزلگاه عاشقان حسینی در طول سالها و قرنهای متمادی است.» امسال بی که برنامهریزی و هماهنگی قبلی داشته باشیم قسمت شد مادرم از تاسوعا و عاشورا برگردد خانه و در این چهل روز هر بار یکی از بچهها چند روزی پیشش بمانند. هفتهی قبل سه تا از دوستان برادرم که از مازندران عازم زیارت اربعین بودند شام و صبحانه مهمانش بودند و در راه برگشت هم چند ساعتی استراحتی کردند، ناهاری خوردند و راهی ولایتشان شدند.چند روز پیش هم برادرزادهام همراه همسر و پسر کوچکش و چهار نفر از فامیل همسرش از تهران که میآمدند چند ساعتی را برای رفع خستگی مهمانش شدند و در عصر اربعین هم دوباره برای شام به خانهاش میآیند. خوشحال است که امسال هم مثل سالهای قبل این ایام را خانه بوده و به سهم خودش پذیرای زائران اباعبدالله.الان که توی آشپزخانه مشغول آشپزی بود با لبخند ازش پرسیدم «دا اسم موکبت رو چی میخوای بذاری؟» با خنده گفت «جونفدا.»پرسیدم «جانفدای کی؟»در حالیکه دمکنی را روی در قابلمهی برنج محکم میکرد گفت «جان و مال و زندگیم فدای امام حسین.»کارش که با برنج تمام شد نگاهی به تابهی مرغ انداخت. من هم در حالیکه سینک را برق میانداختم بهش گفتم «اگه آقای خامنهای اربعین امسال زنده بود چی میگفت بهمون؟ چیکار میکرد؟»رفت سراغ دم کردن چای. «اگه بود خوشحال بود از هماهنگی مردم. درسته اختلاف هست. اما الان همه با همن. همه برای امام حسین کار میکنن.» بعد استکانها را چید توی سینی.سهشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
ده- خوف و رجا نمیگذاشت بخوابم. از یک طرف تصمیم گرفته بودم بروم از طرف دیگر پیشبینی ناپذیری شرایط و ابهام در موقعیت، ترس به دلم میانداخت و تا مرز پشیمانی میبردم. اتوبوس کی حرکت میکرد؟ کی برمیگشت؟ چند تا خانم و چند تا آقا همسفرمان بودند؟ برنامهی سفر…یازده-کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربهی جدیدی بود. آن هم برای سفری خارج از ایران. تنها سؤالی که از همکارم پرسیدم این بود که ناهار بیارم؟ سفت و سخت نگفت آره. جوابش در حد «حالا یه چیزی بیارین» بود. شام دیشب را ریختم توی ظرف یکبار مصرف. ماندهی سالاد را هم ریختم توی ظرف دیگری. کاهو، خیار شسته و هویج پوست گرفته اگر میماندند خراب میشدند. دوتای اولی را خرد کردم توی ظرف سالاد و سومی را رنده کردم. جوری داشتم حاضر میشدم که انگار زمان بی نهایت است. قابلمهی خالی، کاسهی سالاد، رنده و چاقو را شستم. در دلم تند تند میگفتم «خدایا به این وقت، وسعت بده.» ظرف غذا و سالاد و بطری آب خنک را گذاشتم توی هال. فلکهی گاز را بستم. قوری و کتری را شستم. تفالهی چای را ریختم توی سبدهای خشکالهی تراس. پنج شش تا آلو قرمز و سیب گلاب و دو مشت گیلاس را شستم و آنها را هم گذاشتم کنار بار سفر. لیست ملزومات سفر که نداشتم به جایش در ذهنم تند تند مرور میکردم چی ببرم؟ ضیق وقت جایی برای فکر کردن به «چی نبرم» نگذاشته بود. کولهی سبز آبی، کرم ضدآفتاب، مسواک و خمیردندان مسافرتی، پاسپورت، پاوربانک و کابلش، دوتا تاپ مشکی، دو جفت جوراب مشکی، چادر مشکی دم دستی، شال نخی حاشیه پولکدار و روسری مشکی، شال نازک نخی گلدار به جای حوله، دو کیلیپس ریز، شلوار طوسی ابر و بادی و شلوار مشکی دمپا. شلوار مشکی را دوبار عوض کردم یک بار با یک شلوار خنک و بار دیگر با شلوار جیبدار. هر دو بار هم بعد از پشیمانی با چه حوصلهای آویزانشان کردم سرجایشان.از محتویات کیفم هم عینک آفتابی، کلید، کارت بانکی، بادبزن را گذاشتم توی کوله. کارت دانشجویی را هم محض احتیاط گذاشتم اما کدام احتیاط؟بعد از دوش گرفتن به نگهبانی زنگ زدم و برای آب دادن گلها در دوشنبه باهاش هماهنگ کردم. ساعت یازده و پنج دقیقه اسم همکارم که افتاد روی صفحهی گوشی گفتم جا ماندم. اما پرسید «میاین حتما؟» که بعد از کشیدن نفس راحتی گفتم آره. کولر و مودم را خاموش کردم. گلدان فیکوس و نایلون زباله را گذاشتم دم در. بدو اسنپ زدم. خداخواهی رانندهی خانمی سریع پذیرفت. در فاصلهی چهار دقیقهای تا برسد رفتم پایین. گلدان را تحویل آقای نگهبان دادم.وقتی سوار شدم دقیقا یازده و ربع بود. یک ساعت پیش میخواستم بپرسم جا هست بروم یا نه و حالا در آرامش با خانهای مرتب، کولهْ بسته و راهی ترمینال بودم. جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
نه- کارم که تمام شد دقیقا ساعت دو بود. اگر میخوابیدم برای نماز خواب میماندم. خواستم لپتاپ را خاموش کنم و بروم سراغ خواندن کتاب یا مجله که یادم افتادم بلیت قطار نخریدهام. بین کار چند باری یادم افتاده بود ولی با وی پی ان روشن نمیشد. سایت رجا را که باز…ده-خوف و رجا نمیگذاشت بخوابم. از یک طرف تصمیم گرفته بودم بروم از طرف دیگر پیشبینی ناپذیری شرایط و ابهام در موقعیت، ترس به دلم میانداخت و تا مرز پشیمانی میبردم. اتوبوس کی حرکت میکرد؟ کی برمیگشت؟ چند تا خانم و چند تا آقا همسفرمان بودند؟ برنامهی سفر چی بود؟ من تنها در جمعی بی زبان مشترک چه میکردم؟ ساعت هشت بیدار شدم. همانطور توی جا گروه و کانالها را میخواندم و در تردید رفتن و نرفتن بودم. یک ساعت بعد چای را دم کردم و بعد از خوردن صبحانه و کمی این ور و آن ور صبر کردم تا میانهی روز شود و به رییس رفاهی و پشتبانی اداره زنگ بزنم. نمیشد سر صبح جمعه و روز استراحت مزاحم کسی شد. ساعت ده پیامک دادم که میتونم با شما تماس بگیرم؟یک ربع بعد همکارم زنگ زد. پرسیدم «فردا میخواین برین جا دارین برای منم؟»وقتی درخواستم را مطرح کردم خودم را برای نه شنیدن آماده کرده بودم. همکارم اما دوبار تکرار کرد «اگه میخواین بیاین امروز یازده ترمینال باشین.»امروز؟ یازده؟ کمتر از یک ساعت دیگر؟ میشد اصلا؟ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
هشت- کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار بار وصیت نامهام را در ذهنم نوشتم و خندیدم و اشک شدم و به پرکردن بعضی کم و کسریهای ایدهام فکر کردم. ایدهی پس از مرگم. وسطش یک جا دوباره یاد نخواسته شدنم…نه-کارم که تمام شد دقیقا ساعت دو بود. اگر میخوابیدم برای نماز خواب میماندم. خواستم لپتاپ را خاموش کنم و بروم سراغ خواندن کتاب یا مجله که یادم افتادم بلیت قطار نخریدهام. بین کار چند باری یادم افتاده بود ولی با وی پی ان روشن نمیشد. سایت رجا را که باز کردم به جای جستجوی قم تهران یک آن به سرم افتاد تهران مشهد را نگاه کنم. بلیت رفت برای دوشنبه بود و برگشت برای پنجشنبه. دو روز باید مرخصی میگرفتم و هزینهی کوپهی چهار نفرهاش هم به نسبت معقول بود. توی همین بالا پایینها کردنها یک لحظه به دلم افتاد چرا به جای مشهد نرم کربلا؟از عصری قرآن کنار دستم بود. چشمهایم را بستم و لایاش را باز کردم. «وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَأَنْهَارًا وَسُبُلًا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ* و در زمین کوههایی استوار افکند تا شما را نجنباند و رودها و راهها [قرار داد] تا شما راه خود را پیدا کنید.»من این را نشانهای خواندم که بروم. سفر تهران یادم رفت و تا چهار صبح مداح خواند ﺳﺮدر ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺪا زده ﭘﺮﭼﻢ زده اﺳﻢ اﻋﻈﻢ ﻳﺎ اﺑﺎﻋﺒﺪاﻟﻠﻪ. جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم *پانزده نحل
هفت- نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره رفتم سراغ قرآن. از خدا خیر خواستم. نمیدانم این کار اصلا توجیه دینی و عقلی دارد یا نه ولی برای من در آن تنهایی، شاید روزنهی نوری بود. با چادر نمازم از…هشت-کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار بار وصیت نامهام را در ذهنم نوشتم و خندیدم و اشک شدم و به پرکردن بعضی کم و کسریهای ایدهام فکر کردم. ایدهی پس از مرگم.وسطش یک جا دوباره یاد نخواسته شدنم افتادم. نذر کرده بودم اگر بروم به نیابت از شهدا به خصوص شهدای محلهمان زیارت عاشورای با صد لعن و صد سلام بخوانم. پنجشنبهی دوهفته پیش که رفته بودم برای رونمایی از شمارهی آخر مجلهی عین، محمدحسین پویانفر گفت «از بشری خانم خامنهای غافل نشید. دستشون خیلی بازه» و من قول داده بودم اگر بروم توی حرم سیدالشهدا زیارت عاشورای با صد لعن و صد سلام را هم از طرفش بخوانم.انگار نمیشد ولی.پنجشنبه و بامداد جمعه هشتم و نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
هفت-نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره رفتم سراغ قرآن. از خدا خیر خواستم. نمیدانم این کار اصلا توجیه دینی و عقلی دارد یا نه ولی برای من در آن تنهایی، شاید روزنهی نوری بود. با چادر نمازم از اتاق تاریک آمدم توی هال تا آیه را بخوانم. خدا از رحمتی گفته بود که در حمایتش هستم. من الظلمات الی النور شدم. دو سین سیاه رفتند. سبکی روشنی آمد. چادر گلکلی به سر لپتاپ را روشن کردم. به همسر برادرم زنگ زدم برای احوالپرسی و به دا.باید پروندهی کپی کردن پستهای بله به تلگرام را میبستم. چنان مشغولش شدم که شام هم نخوردم. همان میوه و آب میوهی عصر بس بود. ساعت دوازده بلند شدم قابلمهی غذا را گذاشتم توی یخچال. زیر کتری را روشن کردم. یک فنجان چای با کلوچهی قهوهای خوردم. صبح خوابیده بودم و بعد از ظهر هم. خوابم نمیآمد. شاید هم اثر آن سبکی بود. یکسره نشستم تا تمامش کنم. وسطش بازیگوشانه سرک میکشیدم به اینستا. آنجا بود که استوری یکی از بچههای کنگاوری را دیدم از موکب سه راهی نهاوند. مداحی را دانلود کردم و تا اذان صبح شنیدمش. پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
پنج- رسیدم خانه کولر را زدم. به دوستم زنگ زدم که سالم رسیدم. لباسهایم را عوض کردم. مسواک زدم. آلارمهای گوشی را خاموش کردم و برق را هم و رفتم توی رختخواب. پشت به قبله و رو به کتیبهی سلامی که زدهام به دیوار. من در تنهاییهایم خیلی با این کتیبه وصل شدهام…شش-وقتی بیدار شدم دقیقا پنج ساعت گذشته بود. ده دیقه به پنج بود. نماز را خواندم و با همان دلخوری دوباره خوابیدم. صبح به عادت هر روز هی بیدار شدم و از دلْسنگینی دوباره خوابیدم. ساعت ده به سختی خودم را از جا کندم. ظهر که زینب زنگ زد سر مسئله خواستگاری و ازدواج حرف میزدیم و رسیدیم به سراغ اینکه تکلیف ما در این زمانه چیست؟ چطور از دل چالشها خودمان را بکشیم بیرون؟ نسبت ما با ولایت و جهاد چیست؟ آنجا که زینب داشت میگفت آقا در طرح اندیشهی کلی دربارهی ولایت گفتهاند، تعبیر سادهاش میشود همین جاگیریها که ما دنبالش هستیم، یاد خطاب و عتاب دیشبم افتادم. سکوت کردم تا زینب بغضم را نفهمد. رفتم پای کتیبه. چندبار دست کشیدم به چهار خطش و کشیدم به صورتم و بوسیدمش. پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
چهار- دیدید آدم وقتی رؤیایی دارد اما مجال برآورده شدنش را ندارد ولی برای حفظ تصویر آن هم که شده هی خودش را گول میزند. شروع کردم تند تند به آموزش دادن کارهای اولویتدار و گفتم خدا رو چه دیدی. شاید اومدن این همکار وسیله شده که رفتن تو سهل بشه. ساعت دوازده…پنج-رسیدم خانه کولر را زدم. به دوستم زنگ زدم که سالم رسیدم. لباسهایم را عوض کردم. مسواک زدم. آلارمهای گوشی را خاموش کردم و برق را هم و رفتم توی رختخواب. پشت به قبله و رو به کتیبهی سلامی که زدهام به دیوار. من در تنهاییهایم خیلی با این کتیبه وصل شدهام به کربلا. به امام حسین. باهاش گریه کردهام. حرف زدهام. دل سبک کرده و بوسیدهامش.حالا خرواری غم آوار شده بود روی دلم.با آن قلب مچاله شروع کردم به حرف زدن. من دیشب عکسهای دی ماه تا الان رو پوشهبندی و منتقل کردم به لپتاپ به خاطر کربلا. دیروز لباسهام رو به نیت کربلا انداختم تو ماشین. اداره هم که اونجور. حالا شنبه باید برم بگم جور نشد.میم بهانه بود. درد من نخواسته شدن بود که در رفتار او نمود پیدا کرده بود.توی آن تاریکی و در نهایت اندوه گفتم یا امام حسین منم شما رو دوست دارم ولی شما انگار فرق میذارید بین کسایی که دوستتون دارند. دلخورم ازتون. تا بگیم دلخوریم هم سریع بلاکمون میکنید و دیگه نمیطلبیدمون. در حالیکه این همه شوق قبلمون رو نمیبینید.آن لحظه دو من در سرم تکثیر شده بود. یکی این حرفها را تکرار میکرد و آن یکی نهیبش میزد که شرم کن از ذات مقدس امام.به دومی گفتم میدانم تاریک شدهام. تو خودت بهتر میدانی چه پیشینهای باعث چنین نگاهی شده. دلم شکسته. به امامِ پناهم نگویم به کی بگویم؟ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
سه- از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی برجسته میشد و همزمان انگشت اشارهام میلرزید و دستم از شانه بی حس میشد. ساعت ده که خیال میکردم کار به سرانجام رسیده یکهو رئیس جدید آمد توی اتاق و بعد…چهار-دیدید آدم وقتی رؤیایی دارد اما مجال برآورده شدنش را ندارد ولی برای حفظ تصویر آن هم که شده هی خودش را گول میزند.شروع کردم تند تند به آموزش دادن کارهای اولویتدار و گفتم خدا رو چه دیدی. شاید اومدن این همکار وسیله شده که رفتن تو سهل بشه. ساعت دوازده که کارها تمام شد گلها را آب دادم و به همکارم گفتم اگه من نیومدم آبشون بده لطفا. کلید را هم بهش دادم که در صورت نبودم پشت در معطل رئیس نماند.توی دانشگاه هم بعد از گپ و گفت دربارهی پایان نامه مثل همیشه با استاد دربارهی چند تا موضوع فرهنگی هم حرف زدیم.حدیث دیروز عصر بهم زنگ زده بود و من نتوانسته بودم جواب بدهم. از دانشگاه که زدم بیرون بهش زنگ زدم. هم ببینم چه کار داشته هم آن موضوعات را باهاش در میان بگذارم.وسط این گپ و گفتهای فرهنگی بود که بعد از پیام میم رؤیایم رنگ باخت. چیزی بروز ندادم. از یک طرف دلم میخواست خیلی دل گنده باشم و به میم بگویم سفرت به خیر. منم دعا کن. قسمت نبود با هم بریم از طرف دیگر نمیشد آن طرد شدن را نادیده بگیرم.آن موقعیت اتاق تراپی نبود که روی خودم کار کنم و وسیع شوم و واکاوی کنم چرا آن احساس قوت گرفته.همین که خشمی نشان ندادم. همین که از ساعت چهار عصر تا یازده شب تلاش کردم تلخی ماجرا را به حاشیه ببرم کافی بود. چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
دو- تا آخر شب که مهمان خانهی دوست بودم تلخی جاماندگی به اندازهی رگهی نازکی بود که جا باز میکرد لای گفتگوهایمان اما ذهنم فرار میکرد ازش. در ادامه برای میم نوشتم «دیشب بعد از نماز مغرب گفتم خدایا من دلم میخواد برم اربعین رو با میم.خودت جور کن. بعد لای…سه- از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی برجسته میشد و همزمان انگشت اشارهام میلرزید و دستم از شانه بی حس میشد. ساعت ده که خیال میکردم کار به سرانجام رسیده یکهو رئیس جدید آمد توی اتاق و بعد از سلام و علیک گفت اینم از همکار جدید. گفتهام توی ادارهی ما جابهجاییها کودتا وار است. همکار جدید هنوز جاگیر نشده روی صندلی، رئیس دستور داد کارها را یادش بدهم. قبل از رفتن هم پرسید «اربعین نمیرید؟ اگه میخواید برید اصلا مشکلی نیست ها فقط میخوام بدونم که برنامهریزی کنم.»من گفتم احتمال دارد بروم اگر قطعی شد خبر میدهم. در حالی که واقعا تا آن لحظه هیچ خبری از رفتن نبود. آن احتمال، رؤیایم بود. رئیس در ادامهی اوکیاش گفت «اداره هم شنبه میبره ها. اتوبوس گرفته.»و من خیلی قرص جواب دادم «نه با اداره که نمیرم. ما شخصی میریم.»چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
یک. من نشسته بودم رو به روی آشپزخانه و دوستم سرپا روی پیشخان، ماهی پاک میکرد و حرف میزدیم. نوتیف تلگرام آمد. اسم میم افتاد روی السلام علی الحسین کتیبهی پس زمینهی گوشی. قرار گذاشته بودیم با هم برویم. یعنی پیشنهاد من بود. او گفته بود به خاطر گرما و شرایط…دو- تا آخر شب که مهمان خانهی دوست بودم تلخی جاماندگی به اندازهی رگهی نازکی بود که جا باز میکرد لای گفتگوهایمان اما ذهنم فرار میکرد ازش. در ادامه برای میم نوشتم «دیشب بعد از نماز مغرب گفتم خدایا من دلم میخواد برم اربعین رو با میم.خودت جور کن. بعد لای قرآن رو باز کردم و این آیه اومد تُؤتي أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذنِ رَبِّها ۗ وَ يَضرِبُ اللَّهُ الأَمثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُم يَتَذَكَّرونَ هر زمان میوه خود را به اذن پروردگارش میدهد و خداوند برای مردم مثلها میزند، شاید پند گیرند.حس کردم خوبه.»میم جوابی نداد.یک جایی در تفسیر آیه برای استخاره نوشته بود «خوب است. ثمرات معنوی دارد. فرصت این کار کم است. در صورت تصمیم، هرچه زودتر اقدام کنید.»من مبهوت بودم از رفتار میم به عنوان یک رفیق و آیهای که مانده بود روی هوا و محل نزولی نداشت.چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
یک.من نشسته بودم رو به روی آشپزخانه و دوستم سرپا روی پیشخان، ماهی پاک میکرد و حرف میزدیم. نوتیف تلگرام آمد. اسم میم افتاد روی السلام علی الحسین کتیبهی پس زمینهی گوشی. قرار گذاشته بودیم با هم برویم. یعنی پیشنهاد من بود. او گفته بود به خاطر گرما و شرایط جسمیاش نمیرود. من اما قصد رفتن داشتم ولی نه تنهایی. برای همین گفتم یا نرویم یا با هم برویم. از شل حرف زدنش دستم آمده بود دل و زبانش یکی نیست. پیش از این هم سابقه داشت چندبار رفیق نیمه راه شود اما به اعتبار سفر اربعین پارسال که سفر خوشی شد دلم میخواست امسال هم همسفر شویم.تلگرام را که باز کردم. بعد از سلام نوشت دوستش زنگ زده که امشب دارند میروند کربلا. یک نفر جا دارند. دو روزه میروند و میآیند. حتی نگفت ببخشید تنهات میذارم. چون میدانست من تنهایی اصلا نمیروم. زیارت عرفه را هم برای همین نرفته بودم. در جوابش نوشتم مطمئن بودم بی من میری. به قول دا «به دلم زقین زده بود.» زَقین همان الهام است و شاید از یقین کردن میآید. در جوابم نوشت «برات نماز جداگانه میخونم.» من این پیامها را در پاکیزهترین خوانش، پیامهای خودستایانه و منت گذارانهای میدانم که نه رنگ دوستی دارند، نه طعم همدلی و دور از شأن آدمی هستند که اسمش زائر است. چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ -قم
سلام میدونم این رگباری کپی پیست کردنها اخلاقی نیست و ناخوشاینده. اما متأسفانه چارهای نیست ازش. عذرخواهی میکنم بابتش و ممنونم که صبوری کردید و موندید✨🌱امشب همت کردم و باقی پستهای بله رو کپی کردم اینجا. عذر تقصیر اگه اذیت شدید. اما تموم شد :)
از دیروز عصر غصه دارم که سفر اربعین رو نمیرم. امروز که توی خونه تنها بودم غمم بالا اومد. به کی اخم و تخم میکردم و براش پشت چشم نازک میکردم؟ آقا نخواسته بودند من رو دیگه. امشب توی اینستا یه استوری دیدم از یه موکبی توی کنگاور که این مداحی رو روش گذاشته بودند. دانلودش کردم و دارم میشنومش و باهاش سینه میزنم و اشک میریزم. جاموندگی و حس نخواسته شدن دل آدم رو میسوزونه. پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
قم یه شهر حومهای داره به نام پردیسان که فاصلهش تا حرم نیم ساعتی میشه. البته برای قم اینجا دور و حومه به حساب میاد. دیروز رفتم دانشگاه. از اونجا رفتم خونهی دوستم و تصمیم گرفتیم شب بریم تجمع جلوی دانشگاه. وقتی میخواستم برگردم اسنپ گرفتم. راننده که درخواست رو پذیرفت زنگ زد که ماشینم دویست و هفته نه کوییک اما پلاکش همونه. که خب این کمی سفر رو ریسکدار میکرد. دو مسیر برای برگشت هست که یکی بلوار خلوت و غیر مسکونیای هست و اون یکی هم که در دل شهر. راننده دومی رو انتخاب کرد خدا رو شکر. راه که افتاد شروع کرد به سوال دربارهی دانشگاه چون اونجا سوار شده بودم. یکی دو تا رو که جواب دادم بازم ادام داد. زنگ زدم به برادر زادهم تا ادامه ندم به مکالمه. چون نمیخواستم بیست دقیقه رو به سوال و جوابی بگذرونم که نمیدونستم تهش چیه. بعد هم به دا زنگ زدم و پشت بندش دوستم زنگ زد که همه چی امن و امانه؟ که گفتم حله. نگران نباش.وسط مسیر راننده درخواست کرد بره یه بسته رو برسونه به یه نفر بعد منو برسونه. خب ساعت یازده شب برای منِ زن طبیعی بود که احتیاط کنم اونم برای جایی که خیلی نمیشناسمش. پس بهش جواب دادم که عجله دارم و امکانش نیست. اما هی اصرار میکرد خانم صواب داره. به تیپش نمیاومد مذهبی باشه اما شاید چون من چادری بودم فکر میکرد این عبارت جواب میده. این بار محکم گفتم آقا دیدید که مدام در تماس تلفنی هستم باید زودتر برسم. عذرخواهی میکنم نمیتونم بپذیرم. نزدیکهای خونه انگار صاحب بسته زنگ زد و اون هم بهش توضیح داد که داستان چی بوده و جوری تعریف میکرد که من شمر ماجرا بودم و ازم یه تصویر ناهمراه و درک نکننده ساخت. وقتی رسیدیم سر خیابون گفتم چون عجله دارید همینجا پیاده میشم. در واقع میخواستم زودتر فرار کنم از اون فضا. توی نظر سنجی برای اسنپ نوشتم که هم ماشین تطابق نداشته و هم راننده چنین درخواستی داشته. راننده فقط داشت به خودش فکر میکرد که کارش را رو در زمان کمتری انجام بده اما درکی از ترس یک زن و احساس امنیت نکردنش نداشت. و این جوریه که خیلی وقتها فضای همدلی برای ماها ایجاد نمیشه.پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
از بیست و چهارم تیر ساعت کاری ادارات اینجا شده شش تا دوازده. اگه همکارم نباشه که باهاش برم، پنج و ده دقیقه از خونه میزنم بیرون و معمولا و ده دقیقه بعد سر خیابون هستم. اون ساعت به ندرت تاکسی هست. این دستورالعمل هم مثل خیلیهای دیگه ابلاغ میشه اما پیوست…از ۲۴ تیر ساعت کاری تغییر کرد به شیش تا دوازده. ۲۴ تیر چهارشنبه بود. سهشنبه یهو اعلام کردند و فرداش اجرا شد. فارغ از اینکه در این تغییرها اصلا به فیزیولوژی بدن توجه نمیشه که مثلا چهارشنبه تصمیم بگیرید تا آدمها دو روز فرصت داشته باشن برای سازگار کردن خودشون،به این هم توجه نمیشه که اگه کسی مادره باید بچهش رو بسپره به مهد یا پرستار یا حتی بذاردش پیش مادرش. اینا نیاز به هماهنگی پیشینی داره. ولی یه عده آدم مریخی که عمدتا هم مرد هستند توی استانداری نشستند به تصمیمگیریهای غیر دقیق. در حالیکه اشراف به جزییات انسانی لازمهی این جور تصمیمگیریهاست.حالا دوباره دیروز اعلام کردند از شنبه برمیگردیم به همون روال هفت تا یک. واقعا فازتون چیه عزیزان؟ مگه هوا خنک شده؟ یا فهمیدید از همون اول نباید این کار رو میکردید؟ چون شیش کمتر ارباب رجوعی مراجعه میکنه به اداره. از طرفی یا باید بپذیرید که بله درسته مراجعه کننده نمیاد ولی بعضی کارهای دیگه قابل انجامه. یا اینکه اصلا مثل استان کرمانشاه ساعت اداری رو بذارید هفت تا دوازده که به هر حال این یه ساعت کاهش کمک کنه به کاهش انرژی.خلاصه که پناه بر خدا از این تصمیمگیرندگان عجول و بی چشمانداز.پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
سس در فرهنگ غذایی و سبد خرید ما جایی نداره. ما یعنی خونهی مادرم و خونهی فعلی من. خواهر برادرهام هم اهلش نیستند اما بچههاشون بعضا چرا. حدود دو ماه پیش که مهمون داشتم به خاطر برادرزادهم و همسرش یه سس فرانسوی کاله خریدم. همون موقع که من خرید کردم یه اقایی دو تا سس خریده بود و رفت حساب کنه. فروشنده بهش گفت پونصد تومن میشه.اون لحظه فهمیدم قیمت سس چه باری رو به سبد کالای خانوار تحمیل میکنه در این شرایط.یه مسئله دیگه جا سسیها هستند. اون شب از سس ما موند. من از جهت اسراف نشدن گفتم بریزمش رو سالاد. به اندازهی دوبار مصرف توی ظرف مونده بود ولی به قدری ریختنش روی سالاد زحمت و مشقت داشت که در تضاد بود با حسی که ازش تبلیغ میشه. حس سس معمولا افزایش لذته اما ظرفش این لذت رو کاهش میده.و نکتهی بعد اینکه آیا این ظرفهای دهان تنگ متناسب با این محصول هستند؟ آیا باعث دورریز اون نمیشن؟ آیا ظرفهای شیشهای متناسبتر نیستن؟من اینا رو به عنوان یه مصرف کنندهی موقت میپرسم که اطلاعی از بازار این محصول نداره. شاید برندهای دیگه به این مسئله توجه بیشتری بکنند هم به لحاظ کیفیت و متناسبسازی ظروف هم توجه به محیط زیست.پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | دیروز چیده بودشان🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵■ رنگ گلها از دور آدم را صدا میکرد. نارنجیِ آتشین. هر دو در پیادهرو بودیم، حوالی پل کالج. پا تند کردم تا برسم به او. میخواستم ببینم چه گلهاییاند؟ کمی پژمرده شده بودند. دقیق نشناختم. شبیه فریزیا بودند یا زنبقی از این خانواده. هر چه بودند، از گلهای گلخانهای و شاخهبریده نبودند.■ زن جوان، چفیهی عربیِ سبزی انداخته بود روی چادرش و مچبند قرمز «آقای شهید» بسته بود. دور ساقههای سبز و بلند دستهگلش هم، به جای روبان، پرچم ایران پیچیده بود.■ رسیدم کنارش. ازش پرسیدم: «خانم، اسم گلاتون چیه؟» با عجله جواب داد: «مرداب رشتی.» من که گفتم: «خیلی قشنگن»، گفت: «مال باغچهی خونمه. دیروز چیدمشون.»■ مسیر شلوغ بود. او هم هی چشم میچرخاند زیر پل. منتظر کسی بود، انگار. اجازه گرفتم از گلها عکس بگیرم.■ وقتی داشت میرفت توی خیابان، بلند پرسیدم: «از رشت اومدین؟» سر برگرداند سمتم. «نه، از تنکابن. شهسوار.» و دوید به طرف دوستش.■ گلها دیروز در باغچهای در تنکابن بودند؛ امروز در خیابانهای تهران. میان آن باغچه و این خیابان، دویست کیلومتر فاصله بود.✍ زینب خزایی📆 شماره ۲۲٣رسانه ریحانه را دنبال کنید📲 @reyhaneh_khamenei_ir
الان اسم یه خانم دکتری رو دیدم به نام «صدیقه طاهره.» متولد شصت و یک. برای اون سالها این ترکیب دو اسمی عجیبه. حتی برای الان هم. من اولین بار بود میشنیدم.#اسم_فامیل_بازی
امروز «تکیه دولت» از رادیو نیست رو شنیدم. تکیه رو ناصرالدین شاه ساخته در سال ۱۲۵۹. این ساختمون اون موقع سه طبقه بوده و به خاطر عظمتش از پنج فرسنگی قابل مشاهده بوده. در واقع نماد تهران محسوب میشده. عکسهاش رو که نگاه کردم کیف کردم از معماریش. حدود هفت دهه…در تعزیهها از حیواناتی مثل شیر یا اسب استفاده میشده که گاهی کسی لباس اون حیوون رو تن میکرده و گاهی حیوون واقعی رو میآوردند. در یکی از تعزیهها با حضور شاه، شیر واقعی میارن. اون کسی که شیر رو نگه میداشته و مدیریتش میکرده «شیربان باشی» بوده. وقتی این عنوان رو شنیدم دیدم جای این پسوند باشی در فارسی ما خالیه. چرا نداریمش دیگه؟#کلمه_بازیسه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵- قم
از اول هفته شروع کردهام به شنیدن رادیو نیست. که پادکستی است با این زیر عنوان: روایت مکانهای خاموش. تولیدکنندگانش در توضیحش نوشتهاند روایت مکانهایی است که در زمان خود به دلیلی مؤثر بودهاند و اکنون یا نیستند یا تغییر کاربری دادهاند. من سعی کردم از قسمتهایی…امروز «تکیه دولت» از رادیو نیست رو شنیدم. تکیه رو ناصرالدین شاه ساخته در سال ۱۲۵۹. این ساختمون اون موقع سه طبقه بوده و به خاطر عظمتش از پنج فرسنگی قابل مشاهده بوده. در واقع نماد تهران محسوب میشده. عکسهاش رو که نگاه کردم کیف کردم از معماریش. حدود هفت دهه اونجا تعزیههای باشکوهی برگزار میشه تا زمان رضا شاه که به خاطر دشمنیش با مذهب و نمادهای مذهبی در سال ۱۳۲۵ تخریب میشه کلاً. به همین راحتی. در بخشی از زمین اون بانک ملی ساخته میشه که هنوزم هست انگار. سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵- قم
آخرین باری که از این تافتون آزاد پز نون خریدم یادم نیست. احتمالا اواخر خرداد بوده. اون موقع دونهای ده تومن بود. الان شده دونهای پونزده. این دومین باره که در سال جدید نون گرون میشه. همین.دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵- قم
میدونید که پنج پنج روز کرمانشاهه :)
از بیست و چهارم تیر ساعت کاری ادارات اینجا شده شش تا دوازده. اگه همکارم نباشه که باهاش برم، پنج و ده دقیقه از خونه میزنم بیرون و معمولا و ده دقیقه بعد سر خیابون هستم. اون ساعت به ندرت تاکسی هست. این دستورالعمل هم مثل خیلیهای دیگه ابلاغ میشه اما پیوست فرهنگی نداره. یعنی سیاستگذار فقط به کاهش مصرف برق فکر میکنه و با خودش نمیگه وسایل حمل و نقل عمومی رو هم با این ابلاغ هماهنگ کنم. تاکسی یا خیلی کم هست یا اونایی که هستند سرویسند. اتوبوس چی؟ ساعت کاریشون از پنج و ربع تا پنج و بیست دقیقه است و تو اگه بخوای ازشون استفاده کنی عملا با تاخیر میرسی سرکار. فاصلهی محل کار من تا خونه با ماشین شخصی ده دقیقه است. اما امروز دو ماشین عبوری از سر خیرخواهی سوارم کردند و یه مسیری رو هم با اتوبوس اومدم چون نه تاکسی بود نه آدم خیربرسون. با اینحال چهل دقیقه طول کشید تا برسم و ده دقیقه تاخیر خوردم. تازه اتوبوس خیلی از ایستگاهها رو نایستاد. خب با وجود چنین شرایطی چرا آدمها نباید از سر عقلانیت از ماشین شخصیشون استفاده کنند؟من به عنوان شهروندی که ماشین ندارم و دوستدار محیط زیست، علاقهمند به پیادهروی و استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی هستم دارم میبینم مدیریت شهری قم بر پایهی داشتن ماشین شخصی طراحی شده و توسعهی شهریش هم بر همین مبناست. برای همین همیشه گفتم این شهر یه شهر پیاده ستیز و محیط زیست ستیزه متاسفانه.دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵- قم
این کم حجمترین سرویس مخابراته که من میتونم انتخاب کنم. حجم مصرفیم هم نهایتا همینه. باقیش میره تو کیسهی مخابرات. یکساله هم بخری همین در میاد. یعنی همین حجم و همین قیمت رو ضرب در چهار کن.الان رفتم سرویس جدید بخرم. قیمت همون سیصد تومنه ولی حجم از ۳۶۰ گیگ رسیده به ۲۵۵ گیگ.از اون ور مکالمهی تلفنهای ثابت رو را رایگان کردن و پول قبضش رو چندبرابر در حالیکه میدونن اقبال مردم به استفاده از تلفن ثابت از بین رفته. از قضا من موافق ترویج فرهنگ استفاده از تلفن ثابت هستم ولی مسئله اینه که مخابرات چنین نگاهی نداره. اون چون دستش کجه دنبال پول بیشتره پس شعار مکالمهی رایگان رو انداخته وسط برای رسیدن به این هدفش. بارها زنگ زدم به مخابرات که چرا من نباید قدرت انتخاب داشته باشم و بستههای کم حجمتری بتونم بخرم ولی جوابی نگرفتم. یعنی این حجمی که برای سه ماه میخرم پاسخگوی نیاز سالانهم هست. اما من دارم چهار برابر پول پرداخت میکنم تا مخابرات هر بار حجم مصرف نشدهی خودمو به خودم بفروشه دوباره. خب روح این تجارت اسلامی نیست و به قول مادرم «خدا راهی» نیست. شاید هم «خدا رأیی». خدا در مناسبات تجاری و فرهنگی ما غایبه.یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵- قم
برای پنجمین بار رئیسم عوض شد. در این چهار بار جابهجایی، رؤسا کودتاوار عوض شدند. یعنی در روز تعطیل یا پنجشنبهی آخر هفته که تو توی کارتابل به رئیس نامه زدی، قراره فلان برنامه رو اجرا کنید و چه و چه، یهو توی کانال سازمان میخونی ئه رئیست رفت و یکی دیگه اومد. برگ ریزونطور :)یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵- قم
سه روزی که کنگاور بودم سه بار اسنپ گرفتیم. یه بار برای سرخاک رفتن. دوبار رفت و برگشت به خونهی خواهرم و یه بار هم وقتی رفتم ترمینال همدان. ما سرکوچهمون تاکسی فراوونه. کرایه تاکسی هم نفری بیست تومنه. اما گفتم تاکسی میاد دم در خونه و برای مادرم راحته و اون چند قدم پیاده روی رو نداره. فاصله تا سر خاک شاید هفت دیقه باشه. تا خونهی خواهرم پنج و تا ترمینال دو دقیقه. اسنپ اول نه صبح بود و ۴۳ تومن شد. دومی شیش عصر و ۳۶ تومن. به قدری قیمتها کم بود که من گزینهی کمتر شدن قیمت رو نزدم. اسنپ سوم یازده شب و ۴۹ تومن که با قیمت کمتر شد ۴۵ تومن.اسنپ چهارم هم که یک و چهل دیقه ظهر و با کمتر شدن قیمت ۲۹ تومن شد.نکتهی عجیب ماجرا این بود که هر چهار بار تا زدم یک دقیقه بعد رانندهها درخواست رو قبول کردند و جادرجا اومدند. البته سومی به خاطر تجمع شاید سه دقیقه طول کشید بیاد.درسته که شهر کوچیکه اما این پذیرفتن سریع یعنی اسنپ اونجا زیاده. یعنی اسنپ برای خیلیها تبدیل به شغل شده. خب شغل قبلی این آدمها چی بوده؟ آیا بیکار بودند یا شغلشون رو عوض کردند؟ یا حتی شغلشون رو از دست دادند؟ یا نه شغل دومشونه؟ و من چون آخر هفته اونجا بودم با چنین روندی مواجه شدم. البته شنبه هم که روز کاری بود روال همین بود و جالبه که اسنپه ۲۰۶ خیلی تمیز و برای اون مسیر دو دقیقهای کولر زده بود و تا کرایه رو آنلاین پرداخت کردم راننده تعارف کرد که قابل نداشت و ممنون و اینا.چون مسیرها کوتاه بود جای گپ و گفت نبود با رانندهها ولی چقدر جای بررسی داره همین مسائل کوچیک شهری و چقدر شناختش کمک میکنه به برنامهریزیها.یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵- قم
برادرم امروز بهم زنگ زد. داشت میگفت دربارهی من با یه نفر حرف زده. من و این برادرم دنیامون دوره از هم و تعامل و معاشرت کمی داریم. اما یه نکتهای داشت حرفهاش. دربارهی من گفته بود اکتیوه و امیدوارانه زندگی میکنه. راستش خوشحال شدم که با وجود دوری این دو تا ویژگیم براش برجسته بوده.یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵- قم
🌱 امتدادِ انفجار بخش دوم پدافند غیرعاملمان را شکر! اما این حرفهای طلبگی، طبعا نباید مانع دیدن اصل جنایت شود. بگذار از اینجا شروع کنم که همهی ابعادِ یک جنایت، هیچگاه قابل احصا نیست. زنجیرهی رخدادهای پس از یک جنایت -و هر اتفاق دیگری!- تا ابد، وابسته…ساعت سه و نیم از خواب بیدار شدم. گفتم اگه خونه بودم الان با مادرم چای میخوردیم. چای عصر لذت عجیبی داره. دختر برادرم که پنجشنبه برای تولدم زنگ زده بود همین موقعها بود. بعد از سلام و علیک پرسید چای عصرتون رو خوردید؟ اون در خارج از ایران هم حواسش به این آیین بود. بعد یه غمی نشست روی دلم و با خودم گفتم حاجی حقیقتا تو چطوری خیلی وقتها تنهایی ادامه دادی این سالها؟ آره به قول آقای حسن زاده «مهاجرت امری تبدیل شونده است. غصه میشود. اندوه میشود در دل زنی. شاید بعدها به سکته تبدیل شود یا سرطان، بعد به مرگ، به جای خالی، به حسرت و الخ.»احساس این لحظهم رو نوشتم چون اونایی که باعث شدند من کوچ کنم شاید خودشون ندونند باعث چه زنجیرهای از رخدادها شدند. آره رفتارهای ما در زندگی همدیگه همینقدر مؤثر و دامنهداره.یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵- قم
ما توی خونهمون فیکوس زیاد داریم. یعنی از وقتی که من یادم میاد همیشه داشتیم. با وجود سرماهای سخت که چندبار تمام گلهامون رو خشک کرد این فیکوسها همچنان موندن. یه سال فقط یه جوونه از تمام اون کلدونهای بزرگ موند اما نجات پیدا کرد. برای همین فیکوس حافظهی خونهی…الان بهش یه سرشاخهای رو نشون دادم و گفتم برام از این قلمه بزن. بعد گفتم دوباره نری برای داداشم بزنی. خندید. گفت تو مگه گفته بودی بهم؟ گفتم آره. چندبار. گفت نه کره. نگفتی. من یادم نیست :)شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاورر
ما توی خونهمون فیکوس زیاد داریم. یعنی از وقتی که من یادم میاد همیشه داشتیم. با وجود سرماهای سخت که چندبار تمام گلهامون رو خشک کرد این فیکوسها همچنان موندن. یه سال فقط یه جوونه از تمام اون کلدونهای بزرگ موند اما نجات پیدا کرد. برای همین فیکوس حافظهی خونهی ماست. تاریخچهی امیدها و مقاومتهاشه.من دوست داشتم یه گلدون ازش ببرم خونهی خودم. توی قم فیکوس برای خریدن زیاده اما من اینو دوست دارم به خاطر تاریخی که از سر گذرونده.هربار که اسنپ میگرفتیم بریم قم به مادرم میگفتم یه گلدون کوچیک ببریم یا گلدون کوچیک نبود یا جا نبود یا میگفت میخوای چیکار.دیروز که رفتم توی پاسیو گلها رو آب بدم دیدم یه گلدون کوچیک قلمه زده و کاشته. گفتم ئه این برای من. گفت نه مال فلانیه. یعنی داداش کوچیکم. گفته میخوام برای اون قلمه زدم. و من اینجوری بودم ما هیچ ما نگاه. اصلا یادش نبود من بارها چنین درخواستی کردم ازش. اصلا نگفت باشه این برای تو. این همه فیکوس داریم برای اونم قلمه میزنم دوباره. حتی نگفت باشه برای تو هم قلمه میزنم بعد که ماجرا رو گفتم بهش گفت باشه. باشهای که اگه یادآوری نکنم یادش میره. حتی جالب اینجاست که آبجیم دوتا قلمه زده بود که یکیش رو بده به داداشم ولی اونو هم قبول نداشت.خلاصه که ای مادر پسرپرست من، با وجود همهی این رفتارات من دوستت دارم :) شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
صبح قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون خواستم کانال ساختمون رو چک کنم ببینم چه ساعتی برق قطع میشه که خبر برد اسپانیا رو دیدم. بله من همینقدر غیر فوتبالیام که ساعت بازی رو خواب بودم. حتی نمیدونستم دیشب فیناله ولی چرا از بُرد تیم کشوری که در جنگ کنار ما بود خوشحال نباشم؟ مبارک همهشون. تا باشه از این پیروزیها. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل✌️🇮🇷🇪🇦دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵- قم
از نهم خرداد که سیستم سرمایشی رو روشن کردم حواسم به مدیریتش بوده. این که در *ساعات پیک شب * روشن نباشه رو سعی کردم هر شب رعایت کنم. مگر بعضی استثنائات مثل شب تشییع قم که از تهران برگشته بودم، نیاز داشتم چند ساعتی بخوابم و دوباره برم جمکران برای همین از نه تا یک روشنش کردم یا چند شب پیش که ساعت نه چون میخواستم بشینم پای لپتاپ توی گرما مغزم کار نمیکرد. شنبه از یه ربع به شیش عصر رفتم بیرون و حدود سه ساعت بعد برگشتم. تا یازده همچنان مقاومت کردم. یازده دیگه نمیشد تحمل کرد چون دو تا شعلهی گاز هم روشن بود. دیشب هم نُه برگشتم خونه و تا دو ساعت بعدش روشن نکردم. البته اینو هم بگم ظهرها که از سرکار اومدم روشنش کردم. همدلی با جنوب جای خود. این تصمیم مال قبل از این ماجراست. حتی به قبل از جنگ برمیگرده. میدونم در ساختاری که مدیریت انرژی در اون ناکارآمده این کار شاید حماقت محسوب بشه، اما تو چراغ خود برافروز. به قدر وسع و توان و در خونهی کوچیک خودت. دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵- قم
پنج شنبه در خبرها اومده مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب گفته: پیشبینی میشود در تابستان مشکلی برای تأمین آب نداشته باشیم. در حالیکه توی کنگاور آب ساعتهای متوالی قطع میشه. از قضا همون روز پنج شنبه مادرم گفت از ساعت یک ظهر آب قطع شده و ساعت نه شب هنوز آب نداشتند. این اتفاق هر روز میافته با ساعتهای کمتر و بیشتر. احتمالا مردم اونجا جزو ایران حساب نمیشن چون چندین سال تابستون همین برنامه است. اونم شهری که بارندگی نرمال داره همیشه.یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵--قم
چند روزه میخوام از اتفاقات کوچیک زندگی بنویسم. از جنگ و آتشافروزیهای کینه ورزانهی دشمنان بنویسم اما ماتم برده از این حجم ظلم.یه اتفاقی تو قلبم افتاده که مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن تنها آرومم نمیکنه.خدایا کمک کن هیچ وقت با این همه ظلمت و تاریکی در یک جبهه نباشیم.شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵--قم
یه خانم یمنی اسم دخترش رو گذاشته ماهان به خاطر هواپیمای ایرانی شرکت ماهان که محاصره هوایی این کشور رو شکست.#اسم__فامیل_بازیپنج شنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵--قم
🖤 #بدرقه_آقای_شهید | غم در چشمهایش خانه کرده بود 🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در قم؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۶■ حدودا یک ساعتی میشد ماشین پیکرها آمده بود بین مردم در بلوار پیامبر اعظم. ما کم کم خودمان را کشاندیم به حاشیهی مسیر. نشسته بود روی جدول با عکسی از آقا که چهار طرفش را قشنگ گلآرایی کرده بود. اولش فکر کردم نسترنهای سفید طبیعی هستند و مال باغچهی خانهاش. مصنوعی بودند اما. ■ رفتم جلو تا از خوش سلیقگیاش عکس بگیرم که دقیقتر شدم توی چشمهایش. غوطهور بودند در غمی عمیق. کمی جلویش ایستادم. صبر کردم آدمها رد شوند و بتوانم در خلوتی عکس بگیرم و اگر سرش را بلند کند باهاش حرف بزنم. در این دنیا نبود انگار. غم برده بودش. من این بهت غمناک را در زنان عزیز از دست داده زیاد دیدهام.✍ زینب خزایی📆 شماره ۲۰۳رسانه ریحانه را دنبال کنید📲 @reyhaneh_khamenei_ir
صبح که خواستم بروم بیرون قصد کردم کتابی از کتابخانه بردارم که سبک باشد. با توجه به شروع قطعی برق احتمال داشت یکی دو ساعتی در اداره هم با چنین شرایطی مواجه شویم. حتی اگر در اداره هم نمیشد بخوانمش در مسیر برگشت توی اتوبوس فرصت مغتنمی بود.از سبُکها، دستم رفت سمت کتاب جلد قرمزی که نخوانده بودمش. گمانم پارسال از دنیای کتاب تصادفی خریدمش. هم چون خاطرات جنگ بود و هم اینکه گرد آورندهاش علی اشرف درویشیان. پس شاید میرفت سراغ غرب کشور. جایی که اهل آن هستم. راستش قیمت سیزده هزار تومانیاش هم بی تأثیر نبود.کتاب بی هیچ مقدمهای از خاطرات شروع میشود و با آنها تمام میشود. البته شعر هم دارد. حتی خاطرات را هم در یک دسته جا نداده. سرفصلهای کتاب اینها هستند: خاطرات، مقالهها، شعرها، مصاحبهها و نقدها. کسی نمیداند خاطرات چطور به دست گردآورنده رسیدهاند. اصلا نقش درویشیان در این کتاب چیست؟ ویرایشگر متنها بوده؟ یا خودش آنها را جمع کرده؟ فقط در شناسنامهی کتاب آمده «اولین بار در پاییز ۱۳۶۰ به عنوان جلد یازدهم کتاب کودکان و نوجوانان از سوی نشر ققنوس منتشر شده.» سال ۹۴ هم نشری به نام موغام آن را برای دومین بار چاپ کرده. موغام نشری تبریزی است. سایتش هم سایت شفافی نیست فقط یک جایی از آن متوجه میشوی قرار است آثار پنج نفر را منتشر کند که یکیش درویشیان است. اما چرا اینها؟ معلوم نیست. آخر کتاب، در بخش داخلی پشت جلد آمده: «مطالب کتاب برگرفته از خاطرات نوشتههای کودکان شهرهای اسلام آباد غرب، قصر شیرین، سرپل ذهاب، گیلانغرب و ... است که در فاصله ۱۳۵۹/۰۶/۳۱تا پاییز ۱۳۶۰ نگاشته شده است. به دلیل سپری شدن بیش از سی سال از چاپ اول کتاب، دسترسی به نویسندگان که ای بسا تعدادی از آنها به درجعه رفیع شهادت نائل آمدهاند، مقدور نگردیده است.»و ما همچنان نمیدانیم دسترسی برای چه؟ که چه کنند با این نویسندهها؟ مصاحبه؟ آیا اصلا تلاشی شد برایش؟در پایان هر متن فقط بعضی نویسندهها اسم شهرشان را نوشتهاند. در بعضی دیگر مکان رخداد خاطره نامعلوم است. بعضی سنشان مشخص است و بعضی نه. اما شهرهایی که متنها از آنجا آمده کرمانشاه، گیلانغرب، کوهدشت، مسجد سلیمان، عجبشیر، اسلام آباد غرب، کرند، آبادان، قوچان، بجنورد، آبدانان، بیرجند، خرمشهر، تهران و قصرشیرین هستند. با تمام کاستیها، کتاب یک تاریخ شفاهی ارزشمند از تاریخ جنگ ایران و عراق است به خصوص اینکه در سال اول جنگ نوشته شده و نویسندگان آن کودکان و نوجوانان هستند نه نظامیان و سیاستمداران.سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵- قم
میخواستم برای فردا ناهار درست کنم. قابلمهی مدنظرم دم دست نبود. بعد از کمی فکر کردن یادم افتاد توی یخچاله. اصلا فراموش کرده بودم که اندازهی یه وعده خورش کرفس مونده. خورش رو جابهجا کردم و قابلمه رو شستم. پیاز رو که توش تفت میدادم به جای اینکه بوی پیاز بلند شه عطر کرفس و سبزیجاتش بلند شده بود. چیزی که اون لحظه در سرم تکرار میشد این بود: همنشینی. همنشینی.سهشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵- قم
داشتم برای دا مرگ لیندسی گراهام رو توضیح میدادم. گفتم «همین همسات مرد.» همین همسات توصیف ما برای ناگهانیترین اتفاق ممکنه. همسات به گمونم مخفف همین ساعت باشه. دو تا همین هم احتمالا برای تأکیده. همین، همین ساعت یعنی.#کلمه_بازی#دایکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵- قم
کار کوتاهم را توی دانشگاه انجام دادم و رفتم سمت خانهی دوستم در همان نزدیکی. هوا شدیدا گرم بود و سایهی درختان زورشان به اشعههای خورشید نمیرسید. از پیاده رو آمدم حاشیهی خیابان که سایهی بیشتری داشت. پراید نوک مدادی رنگی سرعتش را کم کرد و ایستاد تا من برسم. سوار که شدم مسیر را پرسید. گفتم خیابان شهید فلانی. هممسیر بودیم. تا خانهی دوست رساندم. موقع پیاده شدن گفتم «آقا خیلی ممنون که در این گرما از آدمها دستگیری میکنید. خدا روز قیامت براتون جبران کنه.» چون من را در این روز سخت گرم رسانده بود مقصد، دعایم هم منتهی شد به آن مقصد سخت وگرنه که خدا هم در این دنیا و هم در آخرت برایش جبران کند. یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵- قم
یه آقایی زنگ زد اداره و خودش گفت با فلان واحد کار داره ولی چون اونا از صبح جواب نداده بودند شمارهی ما رو گرفته بود. چون نمیدونستم کارش چیه، سه شمارهی دیگهی اون واحد رو دادم بهش و گفتم ممکنه مثلا یکی مرخصی باشه یکی جلسه باشه و اون یکی نماز. الانم وقت نمازه. ساعت دوازده و نیم تا یک دوباره زنگ بزن.خیلی ازم تشکر کرد ولی نه با ممنونم و خیلی ممنون و مرسی و اینا. هی گفت خدا عوضت بده. خدا پدر و مادرت رو بیامرزه. آره اینجوری تشکر کنین. با امضای شخصی خودتون. با زبون ایرانی که مدام به دعاست. هزارسال بود خدا عوضت بده رو نشنیده بودم.دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵- قم
🖥#بدرقه_آقای_شهید | هنوز برنگشته بودم📝 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵ ▪️همین که وارد سالن راهآهن شدیم، آهنگ «از کرخه تا راین» حالم را دگرگون کرد.▪️سمت راست ورودی، حسینیهی امام خمینی را به صورت نمادین بازسازی کرده و صندلی، عکس آقا و عمامهاش را گذاشته بودند. همین چند تصویر، غم عالم را ریخت توی دلم. یاد آن سکانس فیلم افتادم که لیلا به سعید میگفت: «همه ریخته بودن تو خیابون.» لیلا در آلمان فیلمهای تشییع رحلت امام را دیده بود و سعید، بعد از سه سال، تازه داشت همان تصاویر را میدید که منقلب شد.▪️ما اما از تماشای تصاویر نه، از قلب واقعه برمیگشتیم. از خیابانهای تهران، از تشییع آقای شهید. گریه کم بود برای این اندوه. بر سر و سینهزدن میخواست این داغ. مویهای که از جان برخیزد و بپیچد در شهر.✍ زینب خزایی📆 شماره ۱۹۴رسانه «ریحانه» را دنبال کنید🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
🖥 #بدرقه_آقای_شهید | روی ماه پدر را ببوس📝 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵ ▪️چندمتر بالاتر از میدان فردوسی رو به انقلاب، مردی پوستر توزیع میکند. از بین کسانی که پوستر میگیرند دختر اولین کسی است که عکس آقا را میبوسد. عبای مشکی تن کرده و شال حریر سیاهش را لبنانی بسته. داوطلب هلال احمر است. نزدیکش میشوم و با لبخند میگویم «داشتم میدیدمت.» او هم با کمی تعجب از این که کسی حواسش جمع کنشش بوده، متقابلا لبخندی میزند. «من روی صفحهی گوشیمم همینم. هربار چشمم بیفته میبوسمشون.»▪️بعد پوستر را میآورد بالاتر. پس زمینهاش باغ پر گلی است که در آن آقا و سردار سلیمانی روبهروی هم لب به خنده وا کردهاند و پایینش نوشته: خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد. چشمش که میافتد به آن چهرههای خندان با بغض میگوید: «دو تا پدر از دست دادیم.»✍ زینب خزایی📆 شماره ۱۹۰رسانه «ریحانه» را دنبال کنید🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
عصر دوبار زنگ زدم بهش جواب نداد. بعد خودش زنگ زد. پرسیدم کجا رفته بودی؟ گفت شام ماکارونی درست کردم. رفته بودم سرکوچه کاهو اینا بخرم. داشت اینا رو میگفت من خونه رو در اون حالت تصور کردم. دلم میخواست پرواز کنم تا اونجا.خدایا تو میدونی من چقدر بودن در کنار مادرم و اون خونه رو دوست دارم ولی حیف از روزگار که هیچوقت بر مدار دوست داشتنهای ما نمیچرخه.#داشنبه بیستم تیر ۱۴۰۵- قم
مسیری که از آن برمیگردم خانه سایه ندارد. یعنی یا درخت ندارد یا درختانش جوانند یا حتی بوتههای کوتاهِ بی سایهاند. عمر بلوار اولی را نمیدانم ولی بلوار دوم دست کم بیست و دو سه ساله است. اینکه عمر درختهایش چیزی کمتر از ده سال است یکی دیگر از نابهسامانیهای این شهر است. ایستادم کنار خیابان منتظر ماشین. بگویم انگار توی تنور بودم؟ از آسمان آتش میبارید؟ زمین داغ بود آسمان هم؟ نمیدانم با چه کلماتی عمق هجوم گرما را نشان دهم. انگار پنجهی خورشید فرو رفته بود توی تمام ذرات چادرم. دست که میزدم از داغیاش میترسیدم.دو سه دقیقه نگذشته، پژو پارس سفیدی دوسه قدم جلوتر ترمز و با انگشت اشاره کرد مستقیم. سوار شدم و خیلی ممنونی گفتم.کف ماشین کاغذ آچار روغنی سفیدی افتاده بود. حواسم بود پا رویش نگذارم. برش داشتم و گذاشتمش روی پتویی که پشت صندلی راننده تا شده بود. عکس آقای شهید بود.راننده با تلفن حرف میزد. لهجهی غلیظ کرمانی داشت. از نیمرخ، مرد شاید سی سالهای به نطر میرسید. ریشو، لاغر اندام با پیراهن مشکی.پشت گوشیای هم استیکر جانم فدای ایران زده بوده که ایرانش نقشه بود با آبی خلیج فارس و دریای خزر.تلفنش که تمام شد پرسید «خانم مسیرتون کجاست؟» گفتم «شما کجاست مسیرتون؟ اگه جایی میپیچید من همونجا پیاده میشم.» با خواهش میکنمی ادامه داد «حالا شما بفرمایید.» اسم خیابان شهید فلانی را که گفتم سرتکان داد که یعنی بلد است و میرود.اپ را باز کردم و گفتم «شماره کارتتون رو میفرمایید کرایه رو تقدیم کنم؟»جواب داد «قبلا حساب شده.» چون جواب برایم مبهم بود فقط به تشکری اکتفا کردم.موقع پیاده شدن قبل از این که در را ببندم پرسیدم «آقا منظورتون چی بود از اینکه قبلا حساب شده؟» جواب داد «خانم حضرت معصومه حساب کردن.» من که از حساب کتابشان بی خبر بودم چه میگفتم جز خیلی ممنون و خدا خیرتون بده؟شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵- قم
شنبهی قبل که اداره بودم گلها رو آب دادم اما نمیدونستم یکشنبه و چهارشنبه هم تعطیل میشیم. یکی از غصههای این چند روزم تشنگی و احتمالا خشک شدنشون بود. امروز که اومدم خدا رو شکر همهشون سبز و برقرار بودند. گلهایی که دارم پتوس، کالانکوئه، سینگونیوم، هویا و پدیلانتوس هستند. همه رو هم نیروی خدماتی سابقمون بهم هدیه داده. وقتی داشت میرفت گفت جایی ندارم برای نگهداریشون. اول مراقبشون باش. دوم هر وقت خواستم بیام ازشون قلمه بگیرم اجازه بده. شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵- قم
نصف شبی دارم میخندم. به چی؟ یه کانالی تبلیغ گذاشته «آموزش نقاشی حرفهای با مداد رنگی اونم فقط در یک ماه» و چه نمونه کارای خفنی گذاشته.تبلیغش منو یاد مؤسسهای میندازه که سالهای دور اونجا کار میکردم. یه مربی نقاشی داشتن که اونم دقیقا همین نمونه کارها رو عرضه میکرد. یه بار ازش خواستیم برای جذب مشتری نمونه کار هنرجوهاش رو هم ارائه کنه چون مقدماتی و پیشرفته و پسا پیشرفته آموزش میداد. نمونهکارایی که فرستاد همگی در حد چشم چشم دو ابرو بودن. [نمیتونم جلوی خندهی شدیدم رو بگیرم. به کوری چشم آمریکا و اسرائیل بعد مدتها بخندیم اصن.]یه بار اگه واتس اپ نصب کنم نمونه کاراش رو دانلود میکنم که برای حفظ نشاط ببینمشون :)قابلیت استیکر شدن دارن به خدا.اما چرا این ماجرا تو ذهنم مونده. به دو دلیل. اولیش رو اگه بگم مختون سوت میکشه پس بگذریم ولی دومیش اعتماد به نفس فراوووووون مربیه بود. من هنوزم به جاش دچار شرم نیابتی میشم.
چه کسانی متن زیر رو بخونند؟کسانی که به قم سفر میکنند یا اونایی که مثل من کمتر به این شهر آشنا هستند و البته خوندنش برای افرادی که مدیریت هزینهها و استفاده از وسایل نقلیه عمومی براشون مهمه از واجباته :)یک. تجربهی جمعهی گذشتهمن پنج سال و نیمه توی این شهرم و هربار رفتم جمکران با اسنپ رفتم و برگشتم. اصلا نمیدونستم تاکسیها و اتوبوسهاش کجا هستند. عصر جمعهی قبل با اسنپ رفتم. قیمتش مناسب بود و یه کد تخفیف هم داشتم. برگشتنی کرایهی اسنپ حدود سه برابر شده بود. تازه اگه کسی قبول میکرد. دیدم یه اتوبوس وایساده جلوی در دو. رانندهش گفت بیست دقیقه دیگه حرکت میکنم و ۳۵ دقیقه هم طول میکشه برسم. این همه معطلی نمیارزید.رفتم سراغ تاکسیها. گفت تا حرم نفری سی تومن. دو تا مسافر داشت. چند دقیقهای صبر کردیم تا نفر چهارم برسه و حرکت کرد. کلا شیش دقیقه طول کشید تا برسیم. از اونجاییکه اتوبوسها تا یازده شب کار میکنند، انوبوس سوار شدم و ده و نیم خونه بودم. یعنی کل این دور قمری زدن نیم ساعت شد با سی تومن هزینه. البته من کرایه اتوبوس هم دادم که بعد از زدن کارت راننده گفت حواسم نبود بگم ده شب به بعد رایگانه به خاطر تجمعات.دو. تجربهی امشبهفتهی قبل از راننده پرسیدم تاکسیهای جمکران ایستگاهشون کجاست؟ گفت چارمردون.امشب از حرم رفتم سمت این خیابون. باید تا انتهای خیابون برین. ماشین برقی هم داره که من پیاده رفتم. کلا پنج دیقه راهه. مسیرش برای کالسکه و ویلچر هم مناسبسازی شده. امشب من ساعت ده رسیدم تاکسی نبود. یه دونه بود که گفت دربست. اگه چند نفر باشین کاملا به صرفه است. یه آقایی اومد گفت اگه صبر کنی من مسافر بزنم میرم. گفتم باشه. بعد گفت اگه دو نفر حساب کنی میرم. حساب کردم و رفتیم. اونجا بهش گفتم اگه مسافر گیرتون اومد که هیچی اگر نه من یه ربع دیگه همین مسیر رو برمیگردم. خلاصه برگشتنی هم با ایشون برگشتم. کلا با ۱۲۰ تومن کرایه و با اتوبوس اومدم خونه. قم مدیریت شهری داغونی داره اما کرایه تاکسیهاش ارزونه و حتی اسنپ هم نسبت به تهران خیلی مناسبه هنوز.جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵- قم
سهشنبه ساعت ده و نیم صبح از تشییع برگشتم و از اون لحظه خونه بودم تا امروز ساعت شیش عصر.خونه موندنی که حتی تصورش رو هم نمیکردم و اینجوری خدا رو در شکستن عزمها و ارادهها باید شناخت.جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵- قم
🖥 #بدرقه_آقای_شهید | آنچه لباسها نمیگویند📝خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران▪️پشت سرش بودم. بلندگویی شعار میداد «سپاهی ارتشی انتقام انتقام» و او تکرار میکرد. اولش گفتم آدم وقتی در چنین جمعی قرار میگیرد طبیعی است از روی هیجان صدای مسلط را تکرار کند. اما شعارهای بعدی را هم تکرار کرد. راستش اگر زنی چادری چنین کاری میکرد برایم عجیب نبود اما از یک زن کت شلوارپوش توقع چنین کنشی را نداشتم. ▪️رفتم شانه به شانهاش و بعد از سلام، بهش گفتم قضاوتش کردهام. در جوابم گفت «اتفاقا همه رو با حواس جمع تکرار کردم.» شاید او هم از قضاوت من چادری تعجب کرده بود که بی هیچ سؤال دیگری خودش ادامه داد «تمام این شبها اومدم خیابون. اوایل جنگ توی شهر خودمون، بعدش هم که برگشتیم تهران، اینجا. همهش هم به خاطر حفظ نظام اومدم.» ▪️او هم مثل بلندگوداران به روند مذاکره معترض بود و آخرش گفتگویمان اینطور تمام شد «مگه میشه پدر آدم رو بکشند و آدم ساکت باشه؟» تا چند دقیقه قبل، تفاوت او در پوشش باعث شده بود من انتقامخواهی و اعتراضش را صرفاً یک رفتار هیجانی ببینم در حالیکه او در آیین فقدان کسی شرکت کرده بود که پدر نظام میدانستش و انتقامش را مطالبه میکرد.✍زینب خزایی📆شماره ١۵٣رسانه «ریحانه» را دنبال کنید🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
دو تا موقعیت هستند در طول سال که خیلی بر شانههای من سنگینی میکنند یکی شبهای قدر دیگری عاشورا. نمیتوانی ازشان فرار کنی باید بمانی و چشم تو چشمشان شوی، به جاشان بیاوری و نسبت خودت را باهاشان شفاف کنی و همین سختی ماجراست. گردهی آدم تاب چنین شفافیتی را ندارد. ماجرای این یک هفته تشییع آقای شهید هم همین بود. من آقا را قلباً دوست داشتم ولی از آنهایی نبودم که این دوست داشتن را علنی کنم. شاید هم به اندازهی کسانی که عکسش را میگذاشتند پروفایلشان، حضرت آقا صدایش میکردند و مدام بهش استناد میکردند ولایی نبودم. اما به قدر وسع خودم حواسم به سیره و گاهی کلامشان بود تا ازشان یاد بگیرم.دیشب تا نیمه شب بیدار بودم ببینم خاکسپاری انجام میشود یا نه. صبح زود دوباره بیدار شدم برای چک کردن اخبار و وقتی خبر تدفین را شنیدم انگار آن بار عظیم از شانههایم برداشته شد. آدم وقتی عزیزی را از دست میدهد تا قبل از سپردنش به خاک مرگش را باور نمیکند برای همین دوست ندارد خاکسپاری اتفاق بیفتد چون به بی رحمانهترین شکل واقعیت مرگ را میکوبد توی صورتش. اما از شنبه که جزییات مراسم اعلام شد دلم میخواست برسیم به این لحظه از بامداد نوزدهم تیر که بگویند آقای شهید در خاک آرام گرفت. زیاد خودم را کاویدم که دلیل این اضطراب کجاست؟ هر چه بیشتر جستجو میکردم فقط یک دلیل وجود داشت: ترس از حملهی دشمن و بی احترامی به پیکرشان و انجام نشدن خاکسپاری.مرگ بر آمریکا و اسرائیلی که روند و رویهشان سراسر پلیدی است و وجودشان مایهی ناآرامی جانها. جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵- قم
🖥 #بدرقه_آقای_شهید | مچبند انتقام یادتون نره📝 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در قم▪️اولین بار پرچم سرخ را دست خانمی دیدم که توی قطار سر جایش نشسته بودم. بلیت نداشتم. بلیتم برای یکشنبه بعدازظهر بود، اما عصر شنبه که اعلام کردند فردا تعطیل است، رفتم راهآهن تا بروم تهران. از قطار که پیاده شدم، تعداد آدمهای پرچم سرخ به دست، بیشتر شد؛ چه در همان راهآهن، چه توی مترو. اوجش در مصلی بود. سه چهار ساعت پیش از نماز آقا بود که رسیدیم. از آن بالا جمعیت را که نگاه میکردی، فقط دو رنگ به چشم میآمد: سرخ و سیاه.▪️چند روزی میشد اصلاً فرصت خواندن خبرها را نداشتم. آیا فراخوانی در کار بود؟ رسانهها از مردم چنین چیزی را خواسته بودند؟ نمیدانم. روز تشییع آقا در تهران، از فردوسی تا انقلاب هم این تصویر و ترکیب زیاد برایم تکرار شد. در قم اما لحظهی قشنگی چشمم را گرفت. زن و شوهر بودند، گمانم. شاید هم خواهر و برادر. سیل جمعیت رو به مسجد جمکران آنقدر زیاد بود که نه فرصت سؤال بود، نه گفتوگو. یکی اینور مسیر ایستاده بود، یکی آنور. روبانهای ساتن قرمز با پهنای سه سانت را بریده بودند و میدادند دست مردم. بیهیچ نوشتهای. حتی ریشریش دو سر روبانها شمعسوز هم نشده بود.▪️مرد جوان سیاهپوش هر دانه را که میداد دست آدمها، داد میزد: «مچبند انتقام یادتون نره.» آنها فقط روبان پخش نمیکردند. انگار در میان آن جمعیت عظیم، نشانهای مشترک را دستبهدست میکردند. نشانهای که آدمهای به ظاهر ناآشنا را، به یک «ما»ی واحد پیوند میزد.✍ زینب خزایی📆 شماره ١۴١رسانه «ریحانه» را دنبال کنید🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
بلیت گرفته بودم که چهارشنبه ظهر برای تشییع برم مشهد و جمعه صبح برگردم. اما به دو دلیل کنسلشون کردم. فراتر از اون دو دلیل حس ششم بود. با اینکه قلبا میل به رفتن داشتم نمیدونم چرا دلم رضا نمیداد برم. وقتی بلیتها رو پس دادم احساس سبکباری میکردم انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شده بود اما نمیدونستم چرا. تا دیروز که این ناخوشی پیش اومد و فهمیدم خیرم در نرفتن بوده.پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵- قم
🖥 #بدرقه_آقای_شهید | عشق دلیل میخواهد مگر؟ 📝خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب، مصلی تهران؛ ١٤٠٥/٠٤/١٤▪️روی صندلیهای مترو که نشسته بود، چشمم مچبند کشی پرچمیاش را گرفت. وقتی نشستیم روبهروی هم، تازه حواسم جمع خودش شد. کلاه لبهداری سرش کرده بود، با تیشرت لانگ سرمهای. اسم مشهد را که از زبانش شنیدم، گوش تیز کردم. داشت با خانم چادری بغلدستیاش حرف میزد؛ خانم، پرچم سرخرنگ لولشدهای دستش بود.▪️دوستم ازش پرسید: «دارین میرین مصلی؟» بلهای گفت و سرش را انداخت پایین. تفاوتشان در پوشش برایم جالب بود. پرسیدم: «با هم هستین؟» سرش را بلند کرد و با خندهی محجوبانهای گفت: «نه، الان دوست شدیم.»▪️من سختم است نشانههایی مثل عکس و پرچم را دست بگیرم یا به تن بیاورم. برای همین، دیدن گردنبند دختر میخکوبم کرد؛ گردنبندی با زنجیری کوتاه، شبیه زنجیر پلاکهای جنگ، که عکس آقا به آن وصل بود. خیلی نمانده بود برسیم ایستگاه میرزای شیرازی. توی گپوگفت کوتاهمان فهمیدم از اسلامشهر آمده و ساعت ۱۲ شب بلیت دارد برای مشهد. میگفت: «تمام این مدت شبها رفتم بیرون. امشب دلم نیومد نرم. میخوام تو این فاصله یه سر برم مصلی و برگردم.»▪️همان موقع که برنامهی تشییع را اعلام کرده بودند، در توری ثبتنام کرده بود برای مشهد. بلیت برگشتش برای بعد از تشییع بود. وقتی دوستم و خانم روبهرویی با هم دربارهی انکار سوگ آقا حرف میزدند، چندباری اشک توی چشمهای دختر حلقه زد. دلم میخواست بدانم او با سر و تیپ به ظاهر نامحبوب، چرا آقای خامنهای را دوست دارد؟ بعد یاد حرف مادرم افتادم: «دوستی بیدلیل میشود، دشمنی نه.»✍زینب خزایی📆 شماره ٣٧رسانه «ریحانه» را دنبال کنید🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
آخرین بار هفت اسفند برای افطاری آمده بودم جمکران. دو روز پیش از جنگ. امشب که بعد از چهار ماه و چند روز آمدم باورم نمیشد در این فاصله چهها گذشته بر ما.پس از عمق وجود مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
تا یادم نرفته بنویسم امروز یه اسم عجیب دیدم: مصور سادات. واقعیه یعنی؟
بعد از مدتها صبح رفتم تراس رو بشورم و بعدش مشغول رفت و روب سردستی خونه شدم. اومدم صبونه بخورم دیدم نیم ساعت پیش تماس بی پاسخ داشتم. دا بود. سابقه نداشت ده و نیم صبح زنگ بزنه. زنگ زدم بهش. گفت هیچی. کاری نداشتم. رفتیم سرخاک و برگشتیم. دارم تلویزیون نگاه میکنم.…توی دو تا کانال یه پست گذاشته بودند از وداع سران سه قوه و بعضی مسئولین با آقای شهید. کلیک کردم که ببینم چیه. اون لحظهای که رفت روی تابوت و عکسشون، به سختی ادامهش رو دیدم.شاید اگه ایشون به مرگ طبیعی از دنیا میرفتند اینقدر ناراحت نمیشدم که الان هستم. الان هم غم دارم هم خشم. به نظر من رهبر کشورت رو که ناجوانمردانه بزنند انگار تک تکمون رو زدند.این تک تکها حتی میتونند تماما با این رهبر همدل نباشند اما نمیشه به این تجاوز عظیم بی تفاوت باشند.این کف کنش به این ماجراست تا برسه به اونجایی که بسیاری از ایرانیها ایشون رو از جان عزیزتر میداشتند و حالشون این روزا معلومه. جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
خادم حرمه. قبل از کرونا توی جمعی بودیم که یه نفر بهش گفت ابروهات ریخته کاش درستشون کنی. درست کنی یعنی همین روشهای تاتوی کلاسیک، فیبروز و میکروبلیدینگ و اینها. در جواب نگفت دوست ندارم. گفت من چون خادم حرمم نمیتونم. برای خادمها جراحی زیبایی ممنوعه. من یادم…سالها در حرم حضرت معصومه خادم مجرد نمیپذیرفتند. این قانون از کی برداشته شد اطلاعی ندارم. ولی تجربهی من بهم میگه قم شهر ناهمدلیه برای تجرد که ان شاءالله بتونم مفصل بنویسمش. اما عجیبه که مردم این شهر بر سر سفرهی خانم مجردی نشسته باشند و این همه با تجرد زنان مسئله داشته باشند. ستیزی که دلیلش هم اول ایدئولوژیکه بعد وارد عرف و حتی قوانین شده.تصور کنید من سال ۹۹ با یه مجموعه دانشگاهی و فرهنگی میخواستم همکار بشم که اونجا ممنوع بود با خانمهای مجرد قرارداد بسته بشه. چرا؟ چون ممکن بود حضور زن مجرد باعث شکسته شدن حریمها بشه یعنی در واقع به زن مجرد به چشم عامل فساد نگاه میشد. بعد قانون رو اینطور دور زدند که من دورکار باشم و اصلا اونجا حضور نداشته باشم.اما آیا دختران مجرد در اون مجموعه رفت و آمد نمیکردند؟ چرا فراوان. چون فضا دانشگاهی و فرهنگی مختلط بود اما در فضای اداری چنین قانونی بود.خداوندا زنان در این کشور چه تجربههایی رو از سرگذروندن و دختران مجرد به مراتب تجربههاشون بگم دارکتره یا دردناکتر؟+نمیخواستم الان به این مسئله اشاره کنم چون دوستم در پست قبل کامنت گذاشت، خیلی خلاصه شرح درد کردم.جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
خادم حرمه. قبل از کرونا توی جمعی بودیم که یه نفر بهش گفت ابروهات ریخته کاش درستشون کنی. درست کنی یعنی همین روشهای تاتوی کلاسیک، فیبروز و میکروبلیدینگ و اینها.در جواب نگفت دوست ندارم. گفت من چون خادم حرمم نمیتونم. برای خادمها جراحی زیبایی ممنوعه. من یادم اومد که گفته بود خانم فلانی همکارش بینیش رو جراحی کرده. بهش یادآوری کردم. گفت آخه اون موقع که انجام داده بود نمیومده شیفت و از این توجیهات. راستش من قانع نشدم. گفتم خب شفاف بگو خودم دوست ندارم چرا میگی قانون حرمه ولی اون اصرار داشت که قانونه.دیشب که رفته بودم حرم یکی از خادمهای کنار ضریح روی بینیش چسب زده بود. گفتم شاید جراحی زیبایی نباشه اما فرم بینی نشون میداد جراحی زیباییه. ابروهاش رو هم میکروبلیدینگ کرده بود.من با این همدلم که حرم قانون خودش رو داشته باشه برای جذب نیرو. اما جدی جدی برام سؤاله که با توجه به موج انجام این زیباجوییها در فرهنگ زن ایرانی، آیا چنین قانونی قابلیت اجرایی داره؟ آیا این باعث محدودیت در جذب نیروهای افتخاری نمیشه؟ یا حوزه خودش رو چقدر با این تغییرات فرهنگی هماهنگ کرده اون هم در حالتی که زن مذهبی هم وارد این ماجراها شده.هماهنگ لزوما به معنای پذیرش نیست منظورم بیشتر نحوهی مواجهه با اونه که در جاهایی که تداخلی با زیر پاگذاشتن شرع نداشته باشه شاید بشه پذیرفتش حتی.اصلا این مسئله شرع و عرف خیلی جای کار داره به خصوص در مسائل زنان.جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
داشتیم حرف میزدیم که گفت زینب ببخشید زنگ میزنن برم ببینم کیه.الان زنگ زد و گفت عمه فلانی بود. یکی از همسایههای قدیمیمون. دیروز توی روضه تعارفش کرده بود بیاد خونه، اونم گفته بود میام و امروز اومده بود.گفتم ازش نپرسیدی خونهش کجاست؟ خونه خرید یا مستاجره؟ با دخترش که طلاق گرفته زندگی میکنه یا تنها؟ گفت نه والا. فقط خودش گفته خونهمون اون پایینه. این که میگم دخترش طلاق گرفته رو خود زن همسایه یه بار به خواهرم گفته بود. خونه خرید هم چون خونهش رو با یه داستان غمانگیزی فروخت که پدرم کلی نصحیتش کرد که نفروش و فروخت و دیگه صاحب خونه نشد و ما همیشه براش ناراحت بودیم. یعنی میخواستم ببینم مشکلش حل شده یا نه.زن همسایه اما گفته بود خبر دارم که پسرت فلان و دخترت بهمان. فلان و بهمان اتفاقات ناگواری بودند که در زندگی خواهر و برادرم افتاده بودند و ضرورتی نداشت به روی مادرم آورده بشن. مطمئنم اون زن عمدا این کار رو نکرده. اینا رو میگم که خودمون حواسمون جمع باشه دادهای هم اگر داریم قبل از به اشتراک گذاری فکر کنیم آیا ضرورتی برای بازگفتش به طرف مقابلمون هست یا نه فقط چاقو رو بیشتر فرو میکنیم تو قلبش؟#داجمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
بعد از مدتها صبح رفتم تراس رو بشورم و بعدش مشغول رفت و روب سردستی خونه شدم. اومدم صبونه بخورم دیدم نیم ساعت پیش تماس بی پاسخ داشتم. دا بود. سابقه نداشت ده و نیم صبح زنگ بزنه. زنگ زدم بهش. گفت هیچی. کاری نداشتم. رفتیم سرخاک و برگشتیم. دارم تلویزیون نگاه میکنم. اینقدر شلوغه که نگو. از این کشورای خارجی اومدن برای تشییع آقای خامنهای. من گفتم احتمالا چهل تا کشور بیان. اون گفت شاید پنجاه تا هم باشن. همه هم ناراحت. خیلی آدمها هستند مثل مادرم که امکان حضور در مراسم رو ندارند اما تو خونه همراه این تشییع هستند. آدمهایی که هیچ وقت جزو آمار رسمی محاسبه نمیشن.#داجمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
مثلا فکر کنید اسم خیابان ما چنار است. راننده که پرسید «سر چنار کسی پیاده نمیشه؟» هیچکس از جایش جم نخورد. صبر کردم ایستگاه را رد کند. بلند شدم رفتم جلو تا کارت بزنم و به محض توقف در ایستگاه بعدی پیاده شوم. اگر خلوت باشد همیشه همین کار را میکنم. چند ثانیه معطل نشدن مردم و راننده هم چند ثانیه است.بعد از زدن کارت گفتم خسته نباشید. راننده نشنید. دوباره گفتم. با لبخند تشکر کرد. لبخندش راه آغاز گفتگو بود. من که گفتم «میخواستم ایستگاه چنار پیاده بشم ولی دیدم اول بیام میدون بعد برم خونه بهتره.» دوباره با لبخند گفت «ما که محرومیم شما رفتید به جای منم چندبار پرچم تکون بدید.»من هم در جوابش لبخند زدم. «پرچم که ندارم فقط دوست دارم حاضر باشم اینجا. ولی کار شما هم خودش پرچم تکون دادنه. همین که تا حدود ۱۲ شب هستید یعنی پای کارید.» نیمچه آهی کشید و گفت «ولی پرچم یه چیز دیگه است.»هر کس این کلمات را میخواند و پرچمی را در خیابان تکان میدهد لطفا به نیابت از این راننده اتوبوس خوشروی قمی هم چندبار این کار را بکند. پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
یک الگویی در سوگ زیاد برای من تکرار میشود که تازه کشفش کردهام البته. برادرم که شهید شد من خانه نبودم. رفته بودم خانهی آبجیام در شهری دیگر. برای همین به تشییع و خاکسپاریاش نرسیدم. تا سالهای سال حتی در بزرگسالی خیال میکردم یک روزی برمیگردد.لحظهی درگذشت خواهرم هم نبودم. با هم از دکتر برگشته بودیم. من رفته بودم داروخانه داروهایش را بگیرم و تا رسیدم خانه او دیگر در این جهان نبود.خبر مرگ مصطفی را هیچ کس بهمان نداد. برادرم برده بودش کرمانشاه دکتر. نیمه شب از جواب ندادن تلفنش فهمیدم همه چیز تمام شده. نشده بود. اگر میشد بعد پانزده سال من هنوز خواب نمیدیدم زنده است.پدرم که از دنیا رفت طبقهی بالا بودم. رفته بودم ظرف و ظروف مراسم چهلم مصطفی را جمع و جور کنم که زهرا برادر زادهام صدایم کرد بروم پایین. گفت باباحاجی حالش خوب نیست. تا من برسم همه چیز تمام شده بود.بعد از مرگ دیگر آدمهایی هم که دوستشان داشتهام مثل دایی، خاله ناز و عمه نرگس این اتفاق زیاده افتاده. موقع مرگشان نبودهام و هنوز هم گاهی یادم میرود زنده نیستند و به ذهنم میآید به دا بگویم بهشان زنگ بزنیم.چهار ماه است دوباره این الگو در حال تکرار است. بارها نوشتهام رهبر شهید یا آقای شهید اما اینها فقط نوشته بوده. در دلم لحظهای باورم نشده که آقای خامنهای زنده نیست. دیشب که رفته بودم میدان، بنرهای عکسش را میدیدم با شعارهای یا لثارات الخامنهای و باید برخاست و مشت گره کردهاش اما خودم را به انکار میزدم که مگر میشود صاحب این عکس که انگار دارد با من حرف میزند زنده نباشد. او زنده است.همین الان هم پستی دیدم با این متن: پرچم مقدس حرم حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام بر روی پیکر مطهر حضرت آیتالله العظمی سیدعلی حسینی خامنهای رهبر شهید انقلاب، خیره شدم به پرچم روی تابوت، به تابوت، به پرچم ایران پس زمینهی عکس و بی که حواسم باشد وقتی به خودم آمدم دیدم دارم سر تکان میدهم که نه. نه.جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
شب بود. ماه پشت ابر بود. هالهی قشنگی افتاده بود روی ماه شب هفدهم. کمی تماشایش کردم و راه افتادم. چهار پنج قدم برنداشته رعد و برق شد. رعد و برق چه وقتی؟ من توی بهار و پاییز اینجا هم کم صدای آسمان غرنبه را شنیدهام، حالا اما در دهمین شب تابستان بس که صدایش ترسناک بود و برقش زیاد، نت گوشی را خاموش کردم و گذاشتم روی حالت پرواز.تا برسم دور میدان یک قطره افتاد روی صورتم. مشتم را وا کردم رو به آسمان برای دومی، که سومی و چهارمی آمد و زمین خیس شد از قطرات درشت و بوی باران خیابان را گرفت و همه دعا کردیم. دعا در زیر باران مستجاب است.چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵- قم
امروز که با هم حرف میزدیم پرسید برای تعطیلی نمیای؟ منظورش تعطیلی تشییع آقا بود. یک لحظه دچار تردید شدم که بروم تشییع یا بروم پیش دا؟ با اینکه آقا را زیاد دوست دارد و اگر خودش توانش را داشت اولویتش شرکت در تشییع بود اما چرا پرسید نمیای؟ چرا همان لحظه به جای اینکه بگویم آخه میخوام برم تشییع، این سؤال را میپرسیدم چرا دوست داری بیام؟ #داپنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
سبزی کرفس و کرفس رو توی ظرفهای جداگانه ریخته بودم. برای ناهار که میخواستم خورش کرفس بپزم آوردمشون بیرون. در ظرف سبزی رو که برداشتم دا روش یه دونه کرفس سرخ شده گذاشته بود چون ظرف برچسب نداشت. ما که با سوادیم سر و کارمون با نوشتنه اما کسی که بی سواده میره سراغ نشونهها. برای سبزی کرفس یه قطعه کرفس میذاره. برای سبزی سوپ رشتهی سوپ و سبزی آش رشتهی آش. بله حواسش هست که این دوتا کنار سبزیها خیس نخورن. میذاردشون لای نایلون از بیرون یا میچسبونه روی در ظرف :)#داپنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
رسیدم سر خیابان مردی با پرچم ایستاده بود. جهت قرارگرفتنش جوری بود که انگار از میدان برگشته. یک آن گفتم نکند تجمع دور میدان جمع شده باشد که مرد اینجاست. چون امروز برای برنامهای با یکی از اساتید تماس گرفتم و گفتم «فلان شب فلان جا وقت دارید جمع شویم برای روایتخوانی؟» در جوابم پرسید «مگه هنوز تجمع هست؟» مرد تا دید بهش نزدیک شدم گفت «میخواید همراهیتون کنم؟» شصت ساله بود حدودا. تشکر کردم و پرسیدم «تجمع برقراره؟» در حالی که پرچم را روی شانهاش جابهجا میکرد جواب داد «آره جمعیت فراوونه.» خوشحال شدم از جوابش و ادامه دادم «آخه هیچ صدایی نمیاد.» با لبخند گفت «هستن. خیالتون راحت.» بعد که توی تاریکی در حاشیهی زمین خاکی، مسیر پانصد ششصد متری را میرفتم با خودم فکر میکردم اگر مردم در خیابان نبودند من ساعت یازده شب تنهایی تا اینجا میآمدم؟ آیا اگر مردی مرا میدید به خودش اجازه میداد به زبان بیاورد که میتواند همراهیام کند؟ آیا اصلا مردی به فکرش میرسید این زن ممکن است نیاز به همراهی داشته باشد؟ من به عنوان یک زن ایرانی دوست دارم این وجوه از شهر را در جنگ و پسا جنگ ببینم و با پیش از آن مقایسهاش کنم.چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵- قم
شب صد و بیست و یکم است. ساعت یازده چادر میکنم و میروم میدان نزدیک خانه. امروز از حرفی خون خونم را میخورد. رییس صهیونیست اسرائیل گفته است «ما دو بار وارد ایران شدیم تا خود را از نابودی نجات دهیم. اگر لازم باشد، بار سومی هم وجود خواهد داشت.» یقین دارم نابودیاش حتمی است و تمام ترسش از تحقق این وعدهی صادق است اما خوش ندارم اسم ایران را از زبان این موجود نامشروع بشنوم.پس رفتم میدان و با مشت گره کرده شعار دادم مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.تا زندهام این شعار علیالدوام من است.چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵- قم
از اول هفته شروع کردهام به شنیدن رادیو نیست. که پادکستی است با این زیر عنوان: روایت مکانهای خاموش. تولیدکنندگانش در توضیحش نوشتهاند روایت مکانهایی است که در زمان خود به دلیلی مؤثر بودهاند و اکنون یا نیستند یا تغییر کاربری دادهاند.من سعی کردم از قسمتهایی شروع کنم که در آنها حضور داشتهام. پس از عودلاجان شروع کردم و بعد رفتم سراغ سرچشمه و گذر امامزاده یحیی. امشب هم که موقع پاک کردن باقالی نگارستانش را شنیدم.بعضی نکات را که میشنوم از شدت تعجب میگویم چرا؟ آیا بقیهی مردم دنیا هم نسبت به ثروت و میراثی که به دستشان رسیده اینقدر با بی مسئولیتی رفتار میکنند؟ مثلا یک جایی میگوید در اسناد آمده امامزاده یحیی در زمان حملهی مغولها معمور بوده و سالش را به گمانم ۸۲۶ ذکر میکند. (دقیقش را از پادکست بشنوید). کنار امامزاده قبرستانی بوده. زمان پهلوی اول بیماریای در تهران شایع میشود که میگویند علتش در شستوشوی اموات است. بعد دستور میدهند قبرستان کنار امامزاده و به دنبالش خود امامزاده با خاک یکسان شود. تاریخ هزار و چند ساله یک دفعه نابود شود؟ باور کردنی نیست. گرچه بعد به دلیل اعتراض طلبهها و مردم، وزارت معارف معماری فرنگی را استخدام میکند که همان را بازسازی کند ولی چه فایده؟یک جایی هم در سال ۷۱ اتفاق عجیبی رخ میدهد. بله همین سی و چند سال پیش که دانشگاه تهران میخواسته بخش باقیمانده از باغ نگارستان تهران را برای ساختن پارکینگ تخریب کند. یعنی یک تاریخ دویست و چند ساله به دست یک نهاد فرهیخته تخریب شود. که خوشبختانه با تجمع اساتید و دانش آموختگانش بنا حفظ میشود. باغ نگارستان سالها مرکز علمی بوده از جمله اینکه دانشسرای عالی معلمین در آن قرار داشته. عجیب اینجاست که حامی مالی این اپیزود رادیو نیست دانشگاه تهران است. برای همین مهم است چه کسانی مدیر میشوند. یکیش همین رویکردشان در قبال قدر دانستن میراث فرهنگی کشور.دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵- قم
از قاب قدرت تا قاب خانوادهچرا تصویر رهبر شهید انقلاب با خانواده کمتر دیده میشود؟🔸واقعاً چرا تقریباً همه عکسهایی که از این فاجعه بازنشر میشود، کنار هم چیدن فرماندهان نظامی است؟ چرا قاب غالب ما شده تصویر چند چهره رسمی کنار هم؛ قابی که ناخودآگاه برای خیلیها دلالت بر یک شکست بزرگ امنیتی و نظامی دارد، نه یک فاجعه انسانی؟ چرا کمتر سراغ تصویر رهبر شهید انقلاب و فرماندهانی میرویم که فقط خودشان شهید نشدند، بلکه خانوادهشان هم همراهشان شهید شد؟🔸مشکل اینجاست که ما گاهی فکر میکنیم هرچه تصویر رسمیتر باشد، اثرگذارتر است. چند فرمانده کنار هم، چند قاب اتوکشیده، چند عکس جدی و حماسی؛ بعد هم انتظار داریم جامعه فقط عظمت ماجرا را ببیند. اما ذهن انسان اینطور کار نمیکند. ذهن اول «رابطه» را میفهمد، بعد «عنوان» را. اول پدر را میبیند، بعد فرمانده را. اول کودک را میبیند، بعد خبر را. اول خانه را میفهمد، بعد ستاد و قرارگاه را.🔸وقتی تصویر شهدا فقط در قاب فرماندهان و مسئولان منتشر میشود، پیام ناخودآگاه به سمت قدرت، ساختار، سلسلهمراتب و میدان نظامی میرود. چنین قابی ممکن است برای مخاطب وفادار، حس اقتدار و همبستگی بسازد؛ اما برای بخشی از جامعه، مخصوصاً آنهایی که از سیاست فاصله دارند یا با زبان رسمی ارتباط نمیگیرند، ممکن است ماجرا را سرد، دور و حتی صرفاً امنیتی کند. در این قاب، شهید بیشتر «سمت» دارد تا «زندگی».🔸اما عکس شهید در کنار خانواده چیز دیگری میگوید. آن تصویر میگوید این آدم فقط یک فرمانده، یک مسئول یا یک چهره تاریخی نبود؛ پدر بود، همسر بود، فرزند داشت، خانه داشت، لبخند داشت، سفره داشت، خاطره داشت. و وقتی خانواده هم شهید شدهاند، حقیقت ماجرا چند برابر تکاندهندهتر است. اینجا دیگر با یک ترور سیاسی یا یک ضربه نظامی روبهرو نیستیم؛ با حذف یک خانه روبهرو هستیم. با خاموش شدن چراغ یک خانواده.🔸باید دقت داشت تصویر خانوادگی مسیر همدلی را کوتاهتر میکند. مخاطب لازم نیست اول تحلیل سیاسی کند تا بفهمد چه اتفاقی افتاده. کافی است چهرهها را کنار هم ببیند. مغز انسان با چهره، نسبت و فقدان سریعتر ارتباط میگیرد تا با عنوان، درجه و منصب. به همین دلیل، عکس خانوادگی فقط یک عکس احساسی نیست؛ یک قاب دقیقتر برای فهم واقعیت است.🔸حتی از نظر روایتسازی هم، عکس فرماندهان کنار هم بیشتر «خبر» تولید میکند، اما عکس خانواده «داستان» میسازد. مخاطب میپرسد: این کودک چه رؤیاهایی داشت؟ این مادر یا پدر چه نسبتی با شهید داشت؟ این خانه چه روزهایی را گذرانده بود؟ همین پرسشهاست که حافظه جمعی میسازد.🔸متولیان فرهنگی و تبلیغی در آستانه آیین تشییع رهبر شهید انقلاب و خانواده معظم ایشان دقت کنند اگر میخواهیم جامعه عمق فاجعه و عظمت مظلومیت را بفهمد، باید قاب را عوض کنیم؛ از قاب قدرت به قاب خانواده. ✍️ محمد طالبیعضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام
میخوام بنویسم بعضی آدمهای این شهر آزارهایی به من رسوندند که دلم میخواد تا خدا پرواز کنم و هیچ اثری ازم باقی نمونه اما با خودم میگم اگه میرفتی جای دیگه زندگی میکردی چی؟ اونا همه علیه السلام بودند؟ بعد به خودم جواب میدم توقعی که تو از آدمهای مذهبی و مدعی دینداری داری فرق میکنه با توقعت از یه آدم دور از این ساحات. هر چی هست دین قراره از ما آدمهای بهتری بسازه. پس شاید درستش این باشه که ربطش ندم به مکان و بگم من زخمیام از این سبک دینداری دینداران بد اخلاق و بی مسئولیت.سهشنبه نهم تیر ۱۴۰۵- قم
دیروز صبح خواستم برای دوشنبه پانزدهم تیر بلیت قطار بگیرم از تهران به قم. به جز پنج و ده صبح، تمام قطارهای بعدی پر بودند. راستش فکر نمیکردم اینقدر زود بلیتها فروش بره. و خب خیلیها ترجیح دادند برای تشییع آقای شهید از تهران بیان قم. گرچه امیدوارم به فکر مسئولان برسه و ظرفیت این قطار حومهای رو افزایش بدن. الان هم بلیتهای تهران مشهد رو چک کردم. برای سه شنبه و چهارشنبه شانزده و هفدهم تیر هیچ بلیتی نبود حتی یک دونه. از اتوبوسی گرفته تا پنج ستاره. فقط دوشنبه شیش تا بلیت خالی بود. و این خودش یه جور مردمشناسی این مراسمه.دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵- قم
امشب میخواستم بروم روضه. دوست داشتم بروم یعنی. به دو سه جا فکر کردم و نهایتا به زهره زنگ زدم که اگر میرود با هم برویم. که آن هم جور نشد. داشتم بعد از چند روز بعضی کانالها و گروهها را میخواندم تا رسیدم به گروه عکس، فیلم و خاطره شهید محمد مهدی ازگلی. شهید را نمیشناختم اما از هم هیئتیهای برادر زادههایم بود. اردیبهشت که یک بار تهران بودم با بچههای هیئت رفتم خانهشان. محمد مهدی دانشجوی دهه هشتادی فیزیک دانشگاه تهران بود. آن شب متوجه شدم گروهی برایش زدهاند و هر کس خاطرهای از او دارد مینویسد. یا عکس و فیلمهایش را به اشتراک میگذارد. امشب یک نفر از کیف محمد مهدی حرف زد که چه چیزهایی تویش داشته و از مادرش خواست از آن عکس بگذارد. تا عکس را دیدم زدم زیر گریه. یاد خانهی خودمان افتادم. مادرم هنوز بعد از سی و هفت هشت سال هر وقت لباسهای برادرم را ببیند مور میآورد. مور یعنی مویه. یعنی گریهی جانگداز. در اینستاگرامم یک ویدئو از این لحظه گذاشتهام اما خودم دل دیدن و شنیدنش را ندارم. محمد مهدی یازدهم اسفند شهید شده. سه شنبه دوم تیر 1405- قم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم روز اول محرم به زینب پیام دادم که «امسال میای تهران؟» گفت میآید و باهم خاطرات پارسال را مرور کردیم. گفتم دوست دارم هر روز صبح برم سادات اخوی، یک روضه بشنوم و بعد بروم سر کار. نوشت:«کاش میشد» به…با اینکه بلیت گرفته بودم امروز برم تا جمعه. چند تا کار دیگه رو هم برنامهریزی کرده بودم اما روزیم نشد. روضه هم رزقه. ایشالا بهمون بدن.
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدابر منتهای همت خود کامران شدمروز اول محرم به زینب پیام دادم که «امسال میای تهران؟» گفت میآید و باهم خاطرات پارسال را مرور کردیم. گفتم دوست دارم هر روز صبح برم سادات اخوی، یک روضه بشنوم و بعد بروم سر کار. نوشت:«کاش میشد» به نظرم آرزوی دوری بود ولی از ذهنم خارج نمیشد. بعد فکر کردم بررسی کنم و یک روز انجامش بدهم اگر نشد ادامه نمیدهم. جالب بود، روز اول حتی زودتر از قبل رسیدم سر کار. روز دوم همسرم هم همراه شد، از این ایده خوشش آمد و با هم ادامه دادیم. خوبی سادات اخوی این است که روضهها کوتاه است و از هفت صبح تا اذان ظهر برقرار است. هر ساعتی که بروی، نمکی از روضه دستت را میگیرد. امسال تشنه روضه بودم. هنوز سیراب نشدهام اما سادات اخوی و روضه سر صبح، دستگیر خوبی بود. @vazneboodan
حالا فکر کنید من چه لحظاتی را پشت سر گذاشتهام. در اداره با آن اوضاع سه نقطه زدهام بیرون، یکهو سه تا دندانم را از دست دادم و یکی دیگرش هم نگرفته، یار هم کنارم نبوده و همهی اینها را تنهایی پیش بردهام. مدیریت مالی مسئله هم جای خود که باید دقیقا معادل پنج…حتی نمیدانم ماشینش چی بود. فقط میدانم ماشین سفیدی دو سه متر جلوترم ترمز کرد. من پرسیدم مستقیم؟ و او با بله تایید کرد. سوار که شدم پرسیدم مسیرتون کجاست؟ از گوشیاش آدرسی را خواند. مرد حدودا چهل و دو سه ساله بود. با تی شرت مشکی و شلوار جین زغالی. تیپ مو و ریش و مدل حرف زدنش نشانهای از مذهبی بودن نداشت. آدرس جایی وسط مسیر بود. بهش گفتم از فلان جا باید دور بزنید. من همونجا پیاده میشم و بعد ازش شماره کارت خواستم.آینهاش به سمت من تنظیم نبود. همانطور که جلو را نگاه میکرد گفت خانم چون گرم بوده سوارتون کردم.ازش تشکر کردم به خاطر امنیتی که برایم قائل شده و احترامی که بهم گذاشته و ماجرای موتوری را گفتم. سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت یعنی برای شما هم؟دوشنبه اول تیر ۱۴۰۵- قم
حالا فکر کنید من چه لحظاتی را پشت سر گذاشتهام. در اداره با آن اوضاع سه نقطه زدهام بیرون، یکهو سه تا دندانم را از دست دادم و یکی دیگرش هم نگرفته، یار هم کنارم نبوده و همهی اینها را تنهایی پیش بردهام. مدیریت مالی مسئله هم جای خود که باید دقیقا معادل پنج ماه از حقوقم را بدهم پای ایمپلنت.بعد خواستهام بروم مسجد و مواجه شدهام با خلا فرهنگی بی دسترسی کردن مساجد.از اینها عبور کرده و رسیدهام به مسئلهای نام اسنپ و اذیتهایش و به همین خاطر ترجیح دادهام توی برق آفتاب جایی منتظر ماشین باشم که مدیریت شهری نه برایش تاکسی دیده نه اتوبوس و عدل یک موتوری الدنگ نزدیکم شود و بگوید مستقیم میرم. و تو از این بسوزی که بعضی آقایان و حتی خانمها بگویند زنان محجبه در معرض چنین خشونتهایی قرار نمیگیرند.آنقدر نزدیک شد که خوشحال بودم با داشتن عینک نتوانست توی چشمهایم خیره شود.دوشنبه اول تیر ۱۴۰۵- قم