توی این دوازده روزهی جنگ سه بار خواب دیدهام.اولیش این بود که سوار ماشین شوهر دخترعمویم بودیم و از…
انتشار: 2026/07/13 19:45 UTC
توی این دوازده روزهی جنگ سه بار خواب دیدهام.اولیش این بود که سوار ماشین شوهر دخترعمویم بودیم و از کرمانشاه میآمدیم کنگاور. در یک هوای ابری و خاکستری. او با سرعت مرگباری رانندگی میکرد و من ترس سی سالهی فراموش شدهام در خواب بالا آمده بود. نزدیکهای مقصد، ماشین منحرف شد به جاده خاکی. توی خواب میدانستم اینجا زمینهای روستای کرماجان است که ممکن است تویش بمیریم. اما نمردیم. در لحظاتی معجزهوار ماشین از مسیر مستقیمش دایرهوار دور زد و متوقف شد. کجا؟ کنار باغی که داشتند نهال میکاشتند. انگار همین اسفندماه بود و ما داشتیم برای باغداران اصول کاشت نهال را توضیح میدادیم. فضای سرسبز و پر نور باغ، قلبم را روشن کرد. بیدار که شدم لبریز آرامش و امید بودم.خواب دومم در مشهد بود. با لیلا همکار سابقم روی فرشهای حرم بودیم که بهش زنگ زدند که خواهرش منیر از دنیا رفته. توی خواب هیچ کداممان نمیگفتیم لیلا اصلا خواهری به این نام ندارد اما گریه و زاری هم به راه نبود. بلند شدیم رفتیم کنار ضریح. خلوت بود. اولین بار بود میتوانستم دور ضریح بچرخم. آکنده بودم از لذت. از شوق. در سومی کربلا بودم. عجیب بود که گیتهای ورودی بر خلاف همین نیمهی شعبان که رفته بودم خلوت بود. اصلا گیتی در کار نبود. بی مانع رفتم تو. دنبال جایی میگشتم برای وضو. توی حرم جمعیت نشسته بودند. با خودم میگفتم حالا که راحت آمدهای تو حتما راحت هم میتوانی بروی زیارت. اما نمیخواستم بی وضو بروم. سرچرخاندم سمت چپ. راهرویی پیدا کردم که از شکل و شمایلش پیدا بود وضوخانه است. وضو نگرفته بیدار شدم اما چگالی بالایی از حال خوب تمام وجودم را گرفته بود.پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۴@HarfeHezafeH
