آیی دوردستیک ساعت مانده به غروب پردهی اتوبوس را زدم کنار. آن دورها کوهها پشت در پشت هم ایستاده،…
انتشار: 2026/07/13 20:06 UTC
آیی دوردستیک ساعت مانده به غروب پردهی اتوبوس را زدم کنار. آن دورها کوهها پشت در پشت هم ایستاده، رنگ آسمان و رنگ ابرها تیره و روشن بود در تناژهای مختلف. یکی از جاذبههای جاده برای من همین چشم انداز است. هزاری هم دوربین گوشیام با کیفیت باشد هیچ وقت نمیتواند این همه زیبایی متکثر را ثبت کند. ربکا سولنیت در یکی از جستارهای آبی دور دست* بهترین توصیف از این صحنه را روایت کرده.از تماشا لذت میبردم و توأمان غم داشتم و امیدوار بودم و بغض داشتم و خشم.غمگین بودم از شهادت آقای لاریجانی و فرماندهی بسیج و همراهانشان و دیگر هموطنانم، از زدن عسلویه، از آنانی که راه جنگ را هموار کردند. بغض داشتم از زخمی شدن کشور و مردمم و مقاومت اهالی این سزمین شریف و نجیب و امیدوار بودم به سرافرازی و جاوادنگیاش.و خشمگین بودم از دشمنان درنده و ابلیسوارش.و خدا را قسم دادم به استواری هر چه کوه است که خودش پناه محکم همهمان باشد.*از کتاب نقشههابی برای گم شدنچهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴- جاده همدان@HarfeHezafeH
