قبل از سحر بود یا بعدش، نمیدانم. توی پیاده رو بودم. بمباران شده بودیم. من بلد نبودم چه کنم. به خود…
انتشار: 2026/07/13 20:08 UTC
قبل از سحر بود یا بعدش، نمیدانم. توی پیاده رو بودم. بمباران شده بودیم. من بلد نبودم چه کنم. به خودم میگفتم اگر به توصیههای ایمنی دقت میکردی وضعت این نبود. حتی فرار هم نمیکردم. همانجا ایستاده بودم به تماشا. خواهر بزرگم کنار تیر برقی پناه گرفته بود و من داشتم فرمول میساختم که پس آنجا امن است.اولین بار بود خواب جنگ میدیدم. در مواجهه با شرایط واقعیاش چه میکنم، نمیدانم.پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۴- کنگاور@HarfeHezafeH
