کمد لباسها را که میریزی بیرون انگار خاطراتت را ریختهای روی دایره. توی یکی از آن ساکهای طبقه بال…
انتشار: 2026/07/13 20:09 UTC
کمد لباسها را که میریزی بیرون انگار خاطراتت را ریختهای روی دایره. توی یکی از آن ساکهای طبقه بالایش پیراهن چهارده سالگیام را پیدا کردم. تور گیپور صورتی ظریفی که طرحش پر است از گلهای ریز و درشت پنجپری شبیه گل ختمی. بابا وقتی رفته بود سوریه سه طاقه ازش آورده بود. صورتی، سرخابی و آبی کاربنی.خانم پاکزاد دبیر زبانم برای دریا دخترش از آبیاش پیراهن دوخت. میگفتم لابد به خاطر اسمش این رنگ را انتخاب کردهاند. البته به پوست سفید و بورش هم میآمد.خواهر بزرگترم با سرخابیاش دامن دوخت. من و خواهر دومم اما صورتیاش را برداشتیم. پارچهام ماند تا عروسی برادرم که باهاش پیراهنی دوختم با آستین کوتاه پفی و دامنی با سه طبقه چین. پارچهی خواهر قشنگم هم ماند که ماند. هیچ کس دلش نیامد بعد مرگش بدوزدش.امروز پیراهن چینچینی را تنم کردم. همچنان اندازهام بود. رفتم جلوی آینهی قدّی، چرخیدم و با خود چهاردهسالهام از ته دل خندیدیم. برای اولین بار در جنگ از ته دل خندیدم. پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۴- کنگاور @HarfeHezafeH
