هفت-نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره ر…
انتشار: 2026/07/31 18:37 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
هفت-نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره رفتم سراغ قرآن. از خدا خیر خواستم. نمیدانم این کار اصلا توجیه دینی و عقلی دارد یا نه ولی برای من در آن تنهایی، شاید روزنهی نوری بود. با چادر نمازم از اتاق تاریک آمدم توی هال تا آیه را بخوانم. خدا از رحمتی گفته بود که در حمایتش هستم. من الظلمات الی النور شدم. دو سین سیاه رفتند. سبکی روشنی آمد. چادر گلکلی به سر لپتاپ را روشن کردم. به همسر برادرم زنگ زدم برای احوالپرسی و به دا.باید پروندهی کپی کردن پستهای بله به تلگرام را میبستم. چنان مشغولش شدم که شام هم نخوردم. همان میوه و آب میوهی عصر بس بود. ساعت دوازده بلند شدم قابلمهی غذا را گذاشتم توی یخچال. زیر کتری را روشن کردم. یک فنجان چای با کلوچهی قهوهای خوردم. صبح خوابیده بودم و بعد از ظهر هم. خوابم نمیآمد. شاید هم اثر آن سبکی بود. یکسره نشستم تا تمامش کنم. وسطش بازیگوشانه سرک میکشیدم به اینستا. آنجا بود که استوری یکی از بچههای کنگاوری را دیدم از موکب سه راهی نهاوند. مداحی را دانلود کردم و تا اذان صبح شنیدمش. پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
