هشت- کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار…
انتشار: 2026/08/03 20:03 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
هشت- کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار بار وصیت نامهام را در ذهنم نوشتم و خندیدم و اشک شدم و به پرکردن بعضی کم و کسریهای ایدهام فکر کردم. ایدهی پس از مرگم. وسطش یک جا دوباره یاد نخواسته شدنم…نه-کارم که تمام شد دقیقا ساعت دو بود. اگر میخوابیدم برای نماز خواب میماندم. خواستم لپتاپ را خاموش کنم و بروم سراغ خواندن کتاب یا مجله که یادم افتادم بلیت قطار نخریدهام. بین کار چند باری یادم افتاده بود ولی با وی پی ان روشن نمیشد. سایت رجا را که باز کردم به جای جستجوی قم تهران یک آن به سرم افتاد تهران مشهد را نگاه کنم. بلیت رفت برای دوشنبه بود و برگشت برای پنجشنبه. دو روز باید مرخصی میگرفتم و هزینهی کوپهی چهار نفرهاش هم به نسبت معقول بود. توی همین بالا پایینها کردنها یک لحظه به دلم افتاد چرا به جای مشهد نرم کربلا؟از عصری قرآن کنار دستم بود. چشمهایم را بستم و لایاش را باز کردم. «وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَأَنْهَارًا وَسُبُلًا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ* و در زمین کوههایی استوار افکند تا شما را نجنباند و رودها و راهها [قرار داد] تا شما راه خود را پیدا کنید.»من این را نشانهای خواندم که بروم. سفر تهران یادم رفت و تا چهار صبح مداح خواند ﺳﺮدر ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺪا زده ﭘﺮﭼﻢ زده اﺳﻢ اﻋﻈﻢ ﻳﺎ اﺑﺎﻋﺒﺪاﻟﻠﻪ. جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم *پانزده نحل
